شاهد2

استراتژی جنگ تمدن‌ها...

 

 

 

 

 

 

 

 

 سه نظریه پرداز مشهور حدفاصل سالهای 1980 تا 1992 میلادی با سه رویکرد "تاریخی ، صنعتی و تمدنی" به پیش بینی و تبیین رابطه ی دولت ها با یکدیگر و نحوه ی برخورد و تقابل آنها در حال و آینده پرداختند اما آنچه که وجه اشتراک هر سه نظریه ی به ظاهر متفاوت از هم بود این است که آنها درنهایت به دنبال "طراحی جامعه ای واحد با فرهنگ واحد و با حاکمیت واحد" بودند و در نسخه ای مشابه ، "غرب و فرهنگ حاکم بر آن را مناسب ترین" می پنداشتند .

الوین تافلر که بیشتر با کتاب "موج سوم" خویش معروف گشته دارای آثار مهم دیگری همچون "شوک آینده" ، جابجائی قدرت" ، "جنگ و ضدجنگ" و "بسوی تمدن جدید" است که ایده های خود را در آنها اینگونه مطرح می سازد :

« بشر تا کنون دو موج عظیم تحول را از سر گذرانده است که هریک به مقیاس وسیعی باعث محو فرهنگ ها یا تمدن های گذشته شده و شیوه هایی از زندگی را جایگزین آنها کرده که کلا در نظر گذشتگان محال می نمود ... نوعی درگیری عمیق و گسترده ای بین تمدن موج سومی که حاصل اطلاعات و ارتباطات است با تمدن های موج دوم که حاصل تمدن صنعتی و موج اول که نتیجه ی انقلاب کشاورزی است در پیش روی بشریت جدید قرار دارد ... موج سوم ، خود دارای ویژگی ها و ساختارهایی خاص است و حرکت آن تندتر و پرشتاب تر است ... امروز صف آرائی تمدن های جهانی شکل دیگری به خود گرفته است .
جهان ، دیگر دو نیمه نیست بلکه میان سه تمدن متضاد و رقیب تقسیم بندی شده است . نماد نخستین تمدن هنوز کج بیل است، نماد دومین تمدن خط مونتاژ است و نماد سومین تمدن "کامپیوتر" .
در این جهان سه پاره ، بخش "موج اول" تأمین کننده ی منابع کشاورزی و معدنی است ، بخش "موج دوم" نیروی کار ارزان را تأمین می کند و به تولید انبوه مشغول است و بخش تندرشد "موج سوم" به سیطره ای دست می یابد که بر شیوه های تازه خلق و بهره برداری از دانایی مبتنی است ... »

سرانجام تافلر شکلی کلی از فرآیند حاکم بر جهان آینده را پیش بینی کرده و در جهت دهی پیش بینی خویش ، ویژگی های تمدن قرن بیست و یکم را به گونه ای ترسیم می کند که گویی "این تمدن ، تمدن بلامنازع آمریکاست" . جالب است بدانیم "نیوت گینگریچ" از عناصر افراطی حزب جمهوری خواه آمریکا که معتقد است: « آمریکا باید ارباب جهان باشد و اگر هر حکومتی پذیرای خواسته های آمریکا نباشد باید نابود شود » از دوستان نزدیک تافلر است و اعتقاد دارد « نظریه ی موج سوم تافلر مهم ترین و اساسی ترین تئوری است که قادر می باشد سیاست ها و آینده نگری های آمریکا را در برخورد با ملت ها به شیوه ی مورد نظر خویش اعمال نماید .» گینگریچ در قسمتی از بخش پیش گفتار کتاب "بسوی تمدن جدید" تافلر که در سال 1995م نوشته آورده است میگوید: « در سال 1991م جهان شاهد اولین جنگ بین سیستم های نظامی موج سومی با یک ماشین نظامی کهنه ی موج دومی بود . "طوفان صحرا" انهدام یکجانبه ی عراقی ها به دست آمریکائی ها و متحدینشان بود . »

فرانسیس فوکویاما پژوهشگر و تاریخ نگار ژاپنی الاصل تبعه ی آمریکاست که عمده ی نظراتش در کتاب "پایان تاریخ و آخرین انسان" انعکاس یافته است . وی با شخصیتی نیمه سیاسی نیمه فلسفی دارای سابقه ی کار در اداره ی امنیت ملی آمریکا و نیز تحلیلگر نظامی در شرکت "رند" ( از شرکتهای تحقیقاتی وابسته به پنتاگون ) می باشد. فوکویاما که از برجسته ترین نظریه پردازان دوران جنگ سرد بوده ، جایگاه خود را به عنوان استراتژیست دوران پس از جنگ سرد نیز حفظ نموده است، وی از بانیان و طراحان "شالوده ای برای آموزه‌ی جرج بوش" می باشد. او در مقاله ای که در تابستان سال 1989م در "نشنال اینترنت" منتشر شد آورده است؛ میگوید:

« پایان تاریخ پیش روی ماست . آنچه شاهد هستیم صرفا پایان جنگ سرد یا گذر از دوره ی ویژه ای از تاریخ پس از جنگ نیست ، بلکه پایان تاریخ نیز هست . یعنی نقطه ی پایان تطور ایدئولوژیک بشریت و جهانی شدن دموکراسی لیبرال غربی به مثابه ی شکل نهایی دولت ... لیبرال دموکراسی ، شکل نهایی حکومت در جوامع بشری است.

تاریخ بشریت نیز مجموعه ای منسجم و جهت دار است که بخش اعظمی از جامعه ی بشری را به سوی لیبرالیسم سوق می دهد ... لیبرال دموکراسی ممکن است نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشریت و آخرین شکل حکومت بشری باشد و در این مقام پایان تاریخ را شکل می دهد . »

فوکویاما صراحتا عنوان می کند:

« همه ی عملکرد سیاسی نظامی آمریکا دموکراسی لیبرال است و آن نیز ، نقطه ی پایان تاریخ است ... در پهنه ی اندیشه ها ، لیبرالیسم از این پس بر اذهان چیره گردیده ، چرا که دیگر در برابر خود آلترناتیو نظری ( تئوریک ) و هماورد معتبری نمی یابد ... در پایان تاریخ ، لزومی ندارد کلیه جوامع به صورت جوامع لیبرال موفقی در آیند ، فقط کافی است که آنها از ادعای خود مبنی بر ارایه ی اشکال و الگوهای متفاوت و برتر در زمینه ی سازماندهی چشم بپوشند ... بهترین ها هستند که پیروز می شوند و چون آمریکائی ها پیروز شده اند ، پس بهترین ها هستند و اگر لیبرالیسم در پایان "تحول ایدئولوژیک" بشریت پیروز شده است به خاطر آن می باشد که بهترین بوده است . »

به قول "آلن دوبنو آ" « نظر فوکویاما در همان چیزی ریشه دارد که باید آن را "بنیاد ایدئولوژی آمریکایی" دانست ؛ باور به اینکه "آمریکا در سیاست ، راز خوشبختی را کشف کرده است" . استدلال فوکویاما با نوعی "داروینیسم اجتماعی" روبروست . »

ساموئل پی هانتینگتون متولد 1927م در نیویورک ، با اصالتی انگلیسی دارای دکترای علوم سیاسی در سال 1951م در دانشگاه هاروارد به تدریس مشغول شد . وی همواره از همکاران مؤثر سازمان های دولتی مختلف در آمریکا بوده و از سال 1985م تا کنون به عنوان تحلیلگر امور دفاعی و استراتژیک با سازمان هایی همچون وزارت دفاع و وزارت خارجه ایالات متحده همکاری داشته است . وی که درباره ی مسایل آمریکا ، ابعاد نظامی و استراتژیک آن در باب "سیاست تطبیقی" ، امنیت ملی و روابط بین المللی مطالعات متعددی را به انجام رسانده در تمام آثار خود به مسائل جهانی از منظر استراتژیک و آن هم بر محور منافع آمریکا می نگرد و نظریات و دستورالعمل های وی بر پایه حفظ ، ترقی ، تکامل و اقتدار ایالات متحده می باشد.
او نظریه ی "برخورد تمدن ها"یش را در شماره ی تابستان 1992م فصلنامه ی "فارین افیرز" مطرح کرد ( این نشریه مربوط به "شورای روابط خارجی" آمریکاست که مسؤول ارائه ی پیشنهادهای اجرایی به دولتمردان آمریکا و غرب است ).
وی در مقاله ی "موانع موجود در مسیر رهبری جهانی آمریکا" که قبل از برخورد تمدن ها منعکس گردید به اهمیت وجود یک قدرت برتر در صحنه ی جهانی اشاره کرده و سپس بر "ضرورت رهبری آمریکا در جهان" تأکید کرده است . او با ظرافت ، آشتی ناپذیری جهان اسلام و غرب را یک اصل مسلم و بدیهی در روابط "اسلام" و "غرب" دانسته و سعی دارد ، تضاد بین دو فرهنگ را تضادی ماهوی و برطرف نشدنی و ناشی از جبر تاریخی قلمداد نماید . هانتینگتون همگونی و برتری فرهنگ غرب را امری مسلم دانسته و با تأکید بر این اصل که "آمریکا ناگزیر است رهبری جهان نو را به دست گیرد" به بررسی موانع موجود در مسیر "رهبری آمریکا بر جهان" می پردازد . هانتینگتون با نفی ایده ای که معتقد بود پایان جنگ سرد را می توان اتمام مناقشات سیاسی استراتژیک و ایدئولوژیک دانست ، نظریه ی "رویارویی تمدن ها" را که به جنجالی ترین نظریه ی پایان هزاره دوم میلادی تبدیل شد مطرح ساخت . او پس از تبیین "سرشت تمدن ها" می نویسد:

« ... جهان در حال کوچکتر شدن است ، روندهای نوسازی اقتصادی و تحول اجتماعی در سراسر جهان انسانها را از هویت دیرینه و بومیشان جدا می سازد و در برخورد تمدن ها ، پرسش این است که شما کیستید؟ این چیزی است که عوض شدنی نیست . بر این اساس ، تمدن ها ، پدیده هایی پویا هستند ، ظهور و افول می کنند ، انشعاب می یابند و در هم ادغام می شوند و بعضا ناپدید و در وادی زمان دفن می شوند ... هویت تمدنی به طور روزافزون در آینده اهمیت خواهد یافت و جهان تا اندازه ی زیادی بر اثر کنش و واکنش بین هفت یا هشت تمدن بزرگ شکل خواهد گرفت ، این تمدن ها عبارتند از : تمدن غربی ، تمدن کنفوسیوسی ، تمدن ژاپنی ، تمدن اسلامی ، تمدن هندو ، تمدن اسلاوی-ارتودوکس ، تمدن آمریکای لاتین و احتمالا تمدن آفریقائی . مهمترین درگیری های آینده در امتداد خطوط گسل فرهنگی رخ خواهد داد . » وی اذعان دارد که "تلاشهای غرب ، برای ترویج ارزش های خود ، یعنی دموکراسی و لیبرالیسم به عنوان ارزش های برتر جهانی و حفظ برتری نظامی و پیشبرد منافع اقتصادی اش ، واکنش تلاقی جویانه تمدن های دیگر را برمی انگیزد . بنابراین برخورد تمدن ها در دو سطح صورت می گیرد ... در سطح کلان ، دولت های وابسته به تمدن های مختلف برای کسب قدرت نسبی نظامی و اقتصادی با همه به رقابت برمی خیزند . خطوط گسل میان تمدن ها ، به عنوان نقاط بروز بحران و خونریزی ، جانشین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد می شود ."

هانتینگتون در موضعی هدف دار معتقد است:

« ادله ی فراوانی وجود دارد که می توان ( با استناد آنها ) خطوط گسل بین تمدن ها را مرزهای درگیری آینده دانست ، برای مثال می توان احتمال وجود چنین درگیری بین تمدن غرب از یک طرف و جوامع کنفوسیوسی شرق آسیا و جهان اسلام از طرف دیگر را تصور کرد . »

او به صراحت می گوید:

« بروز درگیری تمدنی ، آخرین مرحله ی تکامل درگیری در جهان مدرن است ...جنگ جهانی بعدی ، در صورت وقوع ، جنگی بین تمدن هاست ... امروزه غرب در مقایسه با دیگر تمدن ها به گونه ای استثنایی در اوج قدرت است ... کانون درگیری در آینده ی بسیار نزدیک ، بین غرب و چند کشور اسلامی کنفوسیوسی خواهد بود ... تمدن غرب مهمترین و قویترین تمدن پایا در دهه های آینده خواهد بود . » برخی منتقدین نظریه ی برخورد تمدن ها به خوبی تشخیص داده اند که "هانتینگتون تمدنی اندیشیدن را به خدمت می گیرد تا راهبردهای استراتژیک برای سیاست خارجی کشورهای غربی تدوین کند و نظریات او بیش از آنکه نظریه علمی درباره ی آینده باشد نظریه ای سیاسی است ."

 آنچنان که ملاحظه می شود اوج مطرح ساختن و مانور بر روی نظریات مذکور در بازه ی زمانی ای است که "جرج بوش پدر" بر کرسی کاخ سفید تکیه زده بود و جمهوری خواهان تندرو حاکم بر آمریکا طرح ساختار جدید جهان و به خصوص خاورمیانه را در سر می پروراندند . این سه تحصیل کرده و تعلیم دیده ی آمریکا از پژوهشگران ، محققین و نظریه سازان طراز اول منتسب به "نئومحافظه کاران افراطی" بوده و تأثیر آنها بر عملکردهای مهم سیاسی ایالات متحده و پروژه های بزرگ بین المللی کاملا شناخته شده است . آنان تلاش کرده اند تا در مقوله ی سیاست ، نوع "برخورد" را با کشورهای اسلامی کنفوسیوسی و در مقوله ی اقتصاد ، سرمایه داری آمریکائی را مطابق جهان فراصنعتی در "موج سوم" و همینطور با نظریه پایان تاریخ و به سر آمدن ایدئولوژی های به اصطلاح جهان سومی ، حاکمیت لیبرال دموکراسی آمریکائی را به رخ همه ی جهانیان بکشند . "تمدنی اندیشیدن هانتینگتون ، در کنارطرح صنعتی شدن جهان و با تکمیل شدن آن دو به صورت جامعه دموکراسی و لیبرال مثلثی است که نهایتا به صورت طرح عملی نظم نوین جهانی جرج بوش مطرح گردید ." بر اساس همین تئوری ها و الگوها بود که "بازها"ی پر نفوذ در کابینه ی بوش پدر در توطئه ای فریبکارانه با چراغ سبز نشان دادن به صدام در سال 1991م راه را برای تهاجم و اشغال کویت هموار ساخته و سپس به بهانه ی حمایت از کویت و عربستان و اخراج نظامیان عراقی از خاک کویت به لشگرکشی ای انبوه به منطقه ی خاورمیانه مبادرت نموده و بدین ترتیب اولین تلاشها برای نقش آفرینی مؤثر آمریکائیان در جهت تغییر ساختار سیاسی خاورمیانه ( که به زعم آنان کانون بحران و مقاومت جهانی در مقابل سیاست هژمونیک آنان است ) انجام گرفته و اولین جنگ از نوع موج سومی رقم خورد.
پس از دوره ی ریاست جمهوری کلینتون که به ظاهر دور از ایده های بلندپروازانه ی یادشده بود بوش پسر با رأیی سست بر مسند ریاست جمهوری کاخ سفید تکیه زد و همین امر برای یأس و احساس بیهودگی او کافی به نظر می رسید . هنگامی که کاندولیزا رایس بنا به دعوت بوش پدر مأمور شد تا بوش کوچک را در چینش اعضای کابینه اش یاری و مشاوره نماید دوباره شانس به بازهای نو محافظه کار منتسب به جریانات مسیحی صهیونیزم و کلیسای انجیلی روی آورد و آنان که نتوانسته بودند دکترین "نظم نوین جهانی" بوش اول را در دوره ی ریاست جمهوری او به طور کامل عملیاتی نمایند فرصت را غنیمت شمردند تا بار دیگر "طرح ساختار قرن جدید" را کلید بزنند ، لیکن میهمان تازه ی کاخ سفید که خود را رئیس جمهوری بی هدف می دید و برنامه‌ی عمده ای برای ارائه به مردمش نداشت تمایل آنچنانی به پیگیری طرح های جنجالی و پر درد سر از خود نشان نمی‌داد اما ناگهان حملات انتحاری به ساختمان های دوقلو و پنتاگون همه چیز را دگرگون ساخت. بوش دیگر خود را "رئیس جمهوری منزوی و بی خاصیت" نمی دید بلکه احساس می کرد به "ابرمردی!" تبدیل شده که "وظیفه دارد جهان را از شر خطرناکترین دشمنان بشر یعنی تروریست های بنیادگرائی که می توانستند در هر لحظه و هر جایی و با هر سلاحی امنیت و آسایش بشر را تهدید کنند نجات دهد". و اتفاقا؟! این تروریست ها کسی نبودند جز "بنیادگرایان مسلمانی که در خاورمیانه اردو زده بودند!" . آنچه که تا پیش از این فقط در تئوری های سه گانه ی یادشده نظریه سازی شده بود به یکباره جامه ی عمل پوشید و به استراتژی های پذیرفته شده ی اطاق جنگ (پنتاگون) آمریکا بدل گردید . سخن از "جنگ صلیبی" به میان آمد و خط افتراق بین خیر و شر ترسیم گردید . نطق های آتشین بوش یکی پس از دیگری ارائه شد و صراحتا سخن از "تقابل بین غرب و اسلام" به میان آمد و "قرآن کتاب تروریست ها" خوانده شد .

اکنون و پس از گذشت دو سال از اجرای سناریوی یازده سپتامبر این موضوع به خوبی قابل درک است که آنچه فوکویاما ، تافلر و هانتینگتون به عنوان نظریاتی علمی تحقیقی تبیین کردند در حقیقت شاکله ی چگونگی اجرای پروژه ی نظم نوین جهانی و ایجاد ساختار حکومت بر "دهکده ی جهانی" مورد نظر "مک لوهان" است.
نگاهی به سابقه ی ایجاد ، آموزش ، تجهیز و تقویت سازمانی همچون "القاعده" ، توجه به ارتباطات دیرینه ی "بن لادن" باسرویس های جاسوسی غرب و رابطه اقتصادی اش با خانواده ی بوش ، مرور تاریخچه زندگی و فعالیت های "صدام حسین" از زمانی که یک تروریست ساده ی تحت هدایت سیا و مأمور ترور قاسم ( نخست وزیر وقت عراق ) بود تا آنجا که با حمایت همان سازمان های جاسوسی غربی به ریاست جمهوری عراق رسید و اقدامات بعدی اش در ایجاد تفرقه و تشطط در جهان عرب و اسلام ، همه و همه شواهد متقنی است بر اینکه تمام آنچه از سپتامبر 2001م تا کنون اتفاق افتاده و نیز آنچه که برای بعد از این طراحی و سناریونویسی شده در حقیقت تاکتیک های عملیاتی برای تحقق همان استراتژی طراحی شده از سوی باصطلاح نظریه پردازان یادشده است.
از سوی دیگر هنگامی که به ارتباط تنگاتنگ تیم مورد استفاده ی بوش با لابی صهیونیستی و نیز عضویت برخی از اعضای اصلی آن در تشکل ها و جریاناتی همچون "جنبش تدبیری" ، "فراماسونری" ، "کلیسای انجیلی" ، "مسیحیت صهیونیست" و ... توجه نماییم به خوبی به تأثیرگذاری جریان صهیونیزم جهانی بر آنچه که در ظاهر تئوری های علمی جهان معاصر است پی خواهیم برد . این موضوع وقتی بهتر قابل درک است که به دیدگاه هایی از سوی نظریه پردازان لایه ی دوم این جریان که سخن از "جنگ چهارم جهانی" ، "تغییر جغرافیای سیاسی خاورمیانه" و حمله به بیش از بیست کشور اسلامی می گویند توجه ویژه ای بنماییم.
لذا عجیب نیست که فرازهایی از آنچه در نظریات سه گانه یاد شده آمده است و نیز برخی جملات به کار رفته در سخنان بوش و اطرافیان مؤثر او دقیقا منعکس کننده ی عقاید به ظاهر مذهبی ، آرمان های سیاسی و ایده های کهنه و نوی یهودیان صهیونیست ، مانند نبرد آرماگدون ( آخرین جنگ بین تمام خیر با تمام شر ) ، حکومت قوم برتر بر کل زمین و صلح نهایی در سایه ی ظهور منجی مورد نظر آنها می باشد.

 

از برخورد ادیان تا جنگ تمدنها

یکى از مباحث مهم در جامعه شناسی دین در عصر جدید، بررسی رابطه ادیان مختلف با یکدیگر است که در پارادایم های مختلف از گفتگو میان ادیان تا جنگ بین ادیان بررسی می شود. با وجود آن که در سالهای اخیر موسسات، نهادها، نظریات و شعارهای گوناگونی برای تقریب ادیان و مذاهب صورت پذیرفته، اما واقعیت آن است که روز به روز درگیری و تضاد میان ادیان خصوصا اسلام با مسیحیت و یهودیت بیشتر شده است. بررسی این مهم در نمونه های تاریخی 30 سال گذشته به روشنی قابل تبیین است: انقلاب اسلامی ایران، موج های اسلام گرایی و بنیادگرایی اسلامی، مسئله سلمان رشدی، تضاد میان طرفداران مسیحیت و یهودیت، واقعه 11 سپتامبر، حمله آمریکا به افغانستان و عراق و در روزها و ماه های اخیر کاریکاتورهای پیامبر اسلام، جنگ لبنان و اسرائیل و سخنان پاپ جنبه های مختلفی از این تضاد را به نمایش گذاشته اند. در این میان بررسی جامعه شناسی ادیان و رابطه دین و جامعه چه در جزء و چه در کل بدون توجه به نظریات موثر در زمینه برخورد ادیان ناقص به نظر می رسد. از همین رو در این مقال سعی می شود نگاهی به فرضیه اندیشمند آمریکایی، ساموئل هانتینگتون درباره جنگ تمدنها انداخته و از منظر جامعه شناختی ابعاد آن را واکاوی کنیم، واقعیت آن است تسامحا تمدنها نزد وی مساوی با ادیان است و منظور اصلی از جنگ تمدنها، همان برخورد میان ادیان است که از ابتدای وجود ادیان وجود داشته است. از آن هنگام که مسیحیت ظهور کرد، یهودیان آن را و پیامبرش را تحمل نکردند، آن زمان که اسلام ظهور کرد درگیری ها میان اسلام و این دو دین بزرگ شعله ور شد، جنگهای صلیبی درگرفت و هماره در طول تاریخ، رکنی از جوامع و ملل دین و برخورد میان ادیان بوده است که غفلت جامعه شناسی از این حقیقت اشتباهی فاحش است.
اما فرضیه برخورد تمدنها که امروز تبدیل به استراتژى و دکترین شده، ابتدا از سوى لیستر پرسوندر سال 1956 مطرح شد و تعارضات بین تمدنى مورد توجه قرار گرفت و سپس ساموئل هانتینگتون، نظریه پرداز و استراتژیست آمریکایى، ابتدا در سال 1993 در مجله فارین افیزر و سپس در کتابى تحت عنوان
The Clash Of Civilization«برخورد تمدنها» تبیین شده و امروزه به عنوان یک استراتژى و نظریه حیاتى در سیاست جهانى آمریکا مورد توجه است. موضوع اساسى در این فرضیه تقسیم بندى
جهان به 7 یا 8 تمدن اصلى است و تمرکز بر این نکته که جهان امروز، جهان قدرتمندى تمدنها است و هویت بخشى هر فرد بر اساس تمدن اوست. هانتینگتون با تکیه بر این امر و مسئله بازگشت خدا، معتقد است رشد روزافزون جمعیتى، سیاسى و اقتصادى برخى تمدنها و ظهور گروه هاى بنیادگرا باعث مى شود، قرن پیش روى ما، قرن تضاد و برخورد بین تمدنها باشد. او اکیداً تصریح مى کند که مدافع مطلوبیت این درگیرى نیست، بلکه وى طراح و تبیین کننده این فرضیه است که درآینده اتفاق
خواهد افتاد.
به هر حال هانتینگتون با توجه به اصل سیاست به جاى اقتصاد، آینده جهان را اینگونه مى بیند و البته با تعصب هاى خاص نژادى و هویتى، خواستار حفظ اصالت هویت آمریکایى و غربى است که در این راستا در کنار دیدگاه محافظه کارانه، نظریاتى رادیکال در رد مهاجرت، جهانى شدن، پلورالیسم و لزوم اتحاد و دشمنى مشترک مى دهد. در مجموع با توجه به انتقادات از وى و نیز آینده جهان، بعید است آن چه او فرض مى کند اتفاق افتد، مگر آمریکا جهان را چنین بخواهد.
تبیین جامعه شناختى این نظریه نیاز به بررسى مفهوم تمدن، بررسى تمدنهاى مورد نظر هانتینگتون و خصوصاً بررسى جامعه شناختى رابطه غرب و اسلام است که سعی می شود به نکاتی در این زمینه اشاره شود و در آخر نیز نقد جامعه شناسانه بر این نظریات که در این مقاله سعى شده به این هدف برسیم.
مفهوم و اهمیت تمدن
تمدن، مفهومى وسیع و چند جانبه است که تعاریف متفاوتى از آن شده است. از دیدگاه سیاسى، فرهنگى و اجتماعى مى توان به تمدن نگاه کرد و تعاریف متفاوتى از آن را ارائه نمود. با وجود آنکه تمدن
Civilization با مفهوم فرهنگ Culture قرابت نزدیکى دارد، اما باید آن را فراتر از یک ملت یا فرهنگ خاص دانست. در یک تعریف، تمدن نوعى گروه بندى میان مردم است که گسترده ترین سطح هویت بخشى فرهنگى که هر فرد به طور ناخودآگاه عضو آن مى شود را به وجود مى آورد. این گروه بندى یا تقسیم بندى مى تواند شامل یک دولت ملت (مثل ژاپن) یا چند دولت ملت (مثل کشورهاى اسلامى یا غربى) باشد

 

در تعاریف دیگر از تمدن، آن را نظمى اجتماعى مى دانند که در نتیجه وجود آن، خلاقیت فرهنگى امکان پذیر شده و جریان مى یابد. یا خود هانتینگتون بالاترین گروه بندى فرهنگى و گسترده ترین سطح هویت فرهنگى را تمدن نامیده است. دیگرانى چون هنرى لوکاس معتقدند که تمدن، پدیده اى به هم تنیده شده است که همه حیطه هاى اجتماعى، اقتصادى، سیاسى و حتى هنر و ادبیات را دربرمى گیرد.
در تحلیل مفهوم تمدن، اولا شرایطى قائل شده اند و ثانیاً عناصرى براى آن انتزاع کرده اند. از شرایط لازم براى ایجاد یک تمدن در هر زمانى، پایان ناامنى و هرج و مرج است. دیگر آن که سیستم و سازمانهایى که چهار رکن اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و فرهنگى به طور عینىو عملى شکل گیرند و در یک کلام به قول ابن خلدون، پیشرفت انسان در هیأت اجتماع محقق گردد.اما به طور کلى 4 عنصر اساسى و لازم براى هر تمدن نیز برشمرده شده است:
1 ـ پیش بینى در امور اقتصادى
2 ـ سازماندهى سیاسى
3 ـ سنن اخلاقى
4 ـ کوشش در راه بسط معرفت و هنر
اما اهمیت تمدن در اینجاست که هویت بخش به جامعه و تک تک افراد عضو جامعه است. هر فرد در پاسخ به این سؤال که من کیستم؟ بدون شک به تمدن خویش رجوع مى کند و دین، زبان، قومیت، نژاد، اخلاق، رنگ پوست، هنر، تاریخ و... پاسخ به سؤال هویتى فرد است که همگى اینها سازنده یک تمدن هستند. و افرادى که در پاسخ به این سؤالات جواب مشابهى داشته باشند، تشکیل دهنده یک تمدن خاص خواهند بود. غیر از این موضوع مهم، در جهان امروز که به قول هانتینگتون چند تمدن بزرگ در جهان حاکم هستند، هر تمدن ارائه دهنده خط مشى به افراد و ملل تابع آن است و مى تواند
در آینده جهان نیز تأثیر گذار باشد که فرضیه برخورد تمدنها نیز مى تواند تبیین کننده یکى از وجوه اهمیت تمدنها در آینده جهان بشرى باشد.

جهان چند تمدنى
به عقیده هانتینگتون در جهان پس از جنگ سرد، اولین بار در تاریخ، سیاست جهانى، چند قطبى و چند تمدنى شده است. این در حالى است که در طول حیات بشر، تمدنها تماسى با همدیگر نداشته و اصولا مراوده اى در میان نبوده است. و در طول قرن 20 نیز، سیاستجهانى شکل دو قطبى گرفته و جهان به سه بخش تقسیم شد. و سه فاز مجزا در طرفداران آمریکا و اروپا، کمونیسم و طرفداران آن و نیز غیر متعهدها تشکیل شد. اما به عقیده هانتیگتون، در اواخر دهه 80 که جهان کمونیست فروپاشید و نظام بین المللى جنگ سرد به تاریخ پیوست، جهان با نوعى گوناگونى فرهنگى مواجه است. ملتهاو انسانها با نوعى پرسش بنیادى مواجه اند: «ما کیستیم؟» پاسخ به این پرسش بر حسب نیاکان، دین، زبان، تاریخ، ارزش ها، عادات و نهادهاى خود، که نوعى پاسخ سنتى نیز مى باشد، موجب مى شود که هرفرد با گروه هاى فرهنگى چون قبیله ها و گروه هاى قومى، پیروان یک دین، ملت ها و در سطحى گسترده تر با تمدن ها همذات پندارى کند. این موضوع است که جهان امروز با را یک جهان چند تمدنى مواجه کرده است و هر فرد در این دنیاى بزرگ احساس مى کند که به یک
تمدن تعلق دارد.
نکاتى که هانتینگتون در این جهان چندتمدنى به آن توجه دارد در حوزه سیاسى و فرهنگى قابل اعتناست. او معتقد است در این هویت شناسى چند فرهنگى آن چه براى تعیین هویت فرهنگى استفاده مى کنیم، این است که ما بفهمیم چه کسى «نیستیم»؟ و بیشتر براى دانستن کیستى خود باید درک کنیم که با چه کسى «دشمن» هستیم! یعنى دغدغه امروز بشر، اولا شناخت هویت و تعلق تمدنى است و ثانیاً نیل به این مقصود با دشمن شناسى امکان پذیر است.
در این دنیاى جدید، سیاست هاى منطقه اى ماهیت قومى دارد و سیاست جهانى، سیاست تمدن هاست. رقابت میان ابرقدرت ها نیز جاى خود را به برخورد میان تمدن ها داده است و سخت ترین و خطرناک ترین برخوردها نیز نه رویارویى فقر و غنا یا چپ و راست، بلکه رویارویى و تضاد میان گروه هایى است که به واحدهاى فرهنگى متفاوت تعلق دارند.

الگوهاى تقسیم بندى تمدنى
هانتینگتون براى تقسیم بندى تمدن ها با استفاده از عقاید آرنولد توین بى، از تعلقات دینى استفاده مى کند. او معتقد است براى تقسیم بندى جهان و درک امروز آن، نیاز به الگوهایى آشکار یا پنهان داریم تا به این 5 هدف برسیم:
1 ـ واقعیت را سامان داده و درباره به تعمیم بپردازیم.
2 ـ روابط على و معلولى موجود میان پدیده ها را درک کنیم


3 ـ حوادث بعدى را پیش بینى و یا پیش گویى کنیم.
4 ـ آن چه را اهمیت دارد از وقایع بى اهمیت بازشناسى کنیم.
5 ـ براى دسترسى به اهدافمان چه مسیرى را انتخاب کنیم.
و هانتینگتون با ذکر این مقدمات به چهار الگوى تقسیم بندى جهان امروز، مى پردازد:
«الگوى جهان واحد»; که پس از سقوط کمونیسم شکل گرفته و نظریه «پایان تاریخ»، فوکویاما پشتوانه آن است و به طور کلى جهانى شدن و حاکم شدن غرب به ویژه آمریکا بر جهان را پیگیرى مى کند. «الگوى جهان دوپاره»; که این نظریه، تقسیم بندى جهان به دو گروه، ما و آن ها، خودى و غیر خودى، تمدن ما و بربریت آنها، شرق و غرب، شمال و جنوب، مرکز و پیرامون، اسلام و کفر و... را مور توجه قرار مى دهد. که بیشتر از لحاظ اقتصادى به مسائل توجه دارد و به یک دیدگاه واحد نمى رسد.
«الگوى هرج و مرج»; این الگو، برداشتى رئالیستى از جهان مى دهد که به نوعى هرج و مرج در رابطه جهانى اشاره دارد و از همین رو کشورها هماره تلاش مى کنند تا براى تضمین بقا و امنیت خویش قدرت خود را افزایش دهند.
«الگوى دولت - مدار»، که توجه به روابط و خصومت هاى میان دول و نه ملل مى پردازد.
اما هانتینگتون به صراحت معتقد است که هر یک از چهار الگو علیرغم آن که «آمیزه اى از واقع گرایى و ایجاز را به درجات مختلف در اختیار ما مى گذارد، در عین حال همه این الگوها کاستى ها و محدودیت هاى خاص خود را دارند. و روشن است که مى توان براى مقابله با این کاستى ها از ترکیب این الگوها استفاده کرد و مثلا چنین فرض کرد که جهان به طور همزمان درگیر فرآیند همگرایى و واگرایى است. (اما به طور کلى این چهار الگو)... با یکدیگر سازگار نیستند و نمى توان گفت که جهان، واحدى یگانه است و در عین حال مدعى شد که این جهان به شکلى بنیادین به شرق و غرب با شمال و جنوب تقسیم پذیر است». اینجاست که این اندیشمند سیاسى با صبغه دینى جهان را از منظر هفت یا هشت تمدن مى نگرد.
هشت تمدن اصلى و نکات مهم درباره آن ها
بر همین مبنا، هانتینگتون در راستاى نظریه اش درباره برخورد تمدنها به تقسیم بندى جهان به تمدنهاى مسیحى، اسلامى، کنفوسیوسى، ارتدوکس، اسلاو، هندى، آمریکاى لاتین و آفریقایى اقدام مى کند. وى در این تقسیم بندى به نکات خاصى توجه دارد:
1 ـ این تمدنها، تمدن هاى اصلى و تأثیر گذار در روابط بین الملل خواهند بود.
2 ـ وزن و قدرت هر تمدن با دیگر تمدنها متفاوت است.
3 ـ در این تقسیم بندى از افکار توین بى و ماکس وبر استفاده شده; چرا که اهمیت بیشتر به مسئله دین و دیندارى فرهنگ و تمدن توجه شده است.
4 ـ اختلافات بین این تمدنها اساسى و بنیادى است.
5 ـ ویژگى ها و خصوصیات فرهنگى هر تمدن تغییرناپذیر است.
6 ـ خطوط گسل میان تمدن ها، امروز جایگزین مرزهاى سیاسى عصر جنگ سرد شده است.
جایگاه هر تمدن
نکته اساسى که در این تقسیم بندى مد نظر هانتینگتون است این است که به عقیده وى، جایگاه هر تمدن متفاوت با دیگر تمدن هاست. او درباره هر تمدن قدرت و آینده اى پیش بینى مى کند که به آن مى پردازیم:
1 ـ تمدن مسیحى; بى شک امروز، تمدن مسیحى قدرت اقتصادى، سیاسى، نظامى و فرهنگى جهان است و بر دیگر تمدنها، سلطه و استیلا دارد. که درباره آن بیشتر خواهیم گفت.
2 ـ تمدن اسلامى; تمدن اسلامى از دیربازترین تمدنها و فعالترین آنها ست که به عقیده هانتیگتون امروزه با نیل به بنیادگرایى مى تواند خطرى براى تمدن مسیحى و سلطه و قدرت آن به شمار رود. که درباره تمدن اسلامى نیز بیشتر خواهیم گفت


3 ـ تمدن کنفوسیوسى، تمدن کنفوسیوسى داراى جمعیت فراوان و مقتدر است که شاید بیش از 30 درصد جمعیت جهان را شامل شود (چین و ژاپن و شرق آسیا) و با توجه به این که در حال تبدیل به قطب صنعتى نیز مى باشد مى تواند به خطر بزرگى براى تمدن مسیحى مبدل گردد و در پارادایم تزگونه هانتینگتون تنها خطرات گریبانگیر تمدن مسیحى و اعتلا و قدرت آن، همین دو تمدن اسلامى و کنفوسیوسى است که البته بنا به دلایلى که خود هانتینگتون ذکر مى کند، تمدن کنفوسیوسىِ در حال گذار به لیبرالیسم غربى خطر کمترى از اسلام براى آینده جهان غرب داراست.
4 ـ تمدن آفریقایى تا سالها زیر سلطه آمریکا خواهد بود و نمى تواند به رشد و قدرتى برسد که بتواند خطرساز باشد.
5 ـ تمدن آمریکاى لاتین; مثل تمدن آفریقایى است و آنقدر با مسائل اقتصادى درگیر است که اتحاد و پیوستگى میان ملل آن تا چند دهه آینده ممکن به نظر نمى رسد.
6 ـ تمدن هندى; تمدن هندى آنقدر گستردگى و قدرت از لحاظ جمعیت، اقتصاد و همبستگى فرهنگى ندارد که رقیب دیگر تمدنها باشد.
7 ـ تمدن اسلاو-ارتدوکس; که در کشورهاى اروپاى شرقى و شوروى و... رواج دارد، در سرگیجه فروپاشى شوروى و سقوط کمونیسم فرورفته و البته در حال نزدیکى به تمدن مسیحى است و در نتیجه خطرى براى غرب و تمدن مسیحى به شمار نمى رود.
قلمرو تمدنها از نظر مساحت
قلمرو تحت کنترل سیاسى تمدنها از سال 1900 تا 1993 مورد توجه هانتینگتون بوده است که در جداولى به آن پرداخته است. نکات مهم در این جدول این است که امروز بیشترین قلمرو مساحتى بعد از تمدن غربى متعلق به تمدن اسلامى است و کمترین قلمرو نیز متعلق به هندوها مى باشد. و مسئله مهم تر آن جاست که غربى ها در طول 100 سال گذشته به تدریج از قلمرو تمدنى شان (به طور نسبى و درصدى) کاسته شده و از حدود 40 درصد به 24 درصد رسیده و حتى با وجود این که در سال 1920 حدود نیمى از وسعت جهان را در اختیار داشته است، امروز کمتر از یک چهارم جهان را در
کف دارد و در مقابل تمدن اسلامى با رشد فزاینده اى روبرو بوده است و با 3 برابر شدن از 7 درصد به بیش از21 درصد رسیده است..
دیگر تمدنها نیز در این صد ساله دچار تغییر و تحولات فراوانى شده اند و همین تغییرات گسترده در ایجاد و گسترش نظریه یا فرضیه برخورد تمدنها مؤثر بوده است چرا که در این قرن اخیر از استیلاى غرب بر جهان کاسته شده و قلمرو تحت کنترل آنان نصف شده است و دیگر تمدنها سربرآورده اند. در راستاى این تغییر، تمدن آفریقایى که روزى کمتر از یک درصد
حکومت داشت از 1920 تا 1993 با رشد 1400 درصدى مواجه شده است و این رشد در حال تداوم است. یا تمدن هندو از 1/ درصد به 4/2 درصد رشد پیدا کرده ولى از عظمت و استیلاى دیگر تمدنها خصوصاً تمدن ارتدوکس که در از سال 71 تا 93 میلادى با کاهش 6 درصدى مواجه شده است، روبه رو هستیم. برخى تمدنها مانند تمدن چینى یا ژاپنى و یا آمریکاى لاتین در طول قرن گذشته تغییر محسوس و چندانى نداشته اند.
قلمرو تمدنها از لحاظ جمعیت
هانتینگتون جدا از مسئله حاکمیت و حکومت سیاسى به مسئله جمعیت و نقش آن در تمدن نیز توجه دارد و در همین راستا جدول صفحه 133 کتاب برخورد تمدنها را بررسى مى نماییم.
در این جدول نیز آنچه مشهود است، کاهش چشمگیر تمدن غربى از 44 درصد و 48 درصد در سال 1920 به حدود 10 درصد و نیز کاهش «دیگر تمدنها» که جزو 8 تمدن بزرگ نیستند از لحاظ جمعیتى که با حدود 15 درصد کاهش جمعیت مواجه است. این مسئله یعنى افزایش جمعیت تمدن اسلامى از 4/2 در سال 1920 به 2/19 در سال 2015 و نیز افزایش جمعیت تمدن آمریکاى لاتین، تمدن آفریقایى و تمدن هندو باعث وزن گرفتن و اهمیت یافتن این تمدنها در طول 10 سال آینده
خواهد شد و این در حالى است که تمدن چینى نیز زیاد بودن جمعیت خویش را حفظ کرده و مانند غرب آن را کاهش نداده است

این مسئله باعث مى شود تمدنهایى که در طول 100 سال گذشته خاموش و منزوى بوده اند و در جهان پیرامون نقش مهمى ایفا نمى کرده اند در آستانه قرن 21، جمعاً (تمدن اسلامى ـ تمدن آفریقایى ـ تمدن چینى و هندو) بیش از 70 درصد جمعیت جهان را تشکیل دهند و این نیرویى بسیار عظیم در آینده جهان است که به حتم تمدن اروپایى و ارتدوکس
که در 100 سال گذشته بر جهان حاکم بوده اند، در مقابل آن احساس ضعف خواهند کرد.
تمدن در حال رنگ باختن غربى
تمدن غربى یا مسیحى، حدود 400 سال است که به عنوان تمدن برتر و مسلط بر جهان در حال حکمرانى است. مؤلفه هاى اساسى این تمدن را چنین برشمرده اند:
1 ـ تمدن غربى مبتنى بر زبان و فرهنگ مشترک اروپایى - آمریکایى است.
2 ـ این تمدن بر پایه رشد اقتصادى و سودجویى شکل گرفته و نقش اخلاق پروتستان در شکل گیرى روحیه سرمایه دارى غربى انکارناشدنى است.
3 ـ متفکرین غربى، این تمدن را برترین و پیشرفته ترین تمدن مى دانند.
4 - نوعى قدرت جهانى و سیطره و سلطه اقتصادى و سیاسى بر جهان و افکار و وسایل دارد.
5 ـ تجربه هاى مشترک تاریخى دارد از جمله: فئودالیسم، رنسانس، انقلاب صنعتى، رفورمیسم، و توجه به مفاهیمى چون لیبرالیسم و حقوق بشر و نیز تأکید بر سکولاریسم.
هانتینگتون نیز تمدن غربى را داراى وجوه تمایز و تفاوتى با دیگر تمدنها مى داند، از جمله آن که معتقد است رنسانس، عصر روشنگرى، نظام وستفالى، دولت هاى ملى، جدایى حاکمیت دینى و دنیوى و سکولاریسم، پلورالیسم، و حقوق مساوى تنها در غرب و یا ابتدا در تمدن غربى بوده که رواج یافته و دیگر تمدنها از آن محروم اند و یا به تبع غرب به آن روى آورده اند. اما در عین حال او تمدن غربى را در حال رنگ باختن مى داند، و طبق جداول ذکر شده در کتاب «برخورد
تمدنها»، ـ آنگونه که در صفحات پیشین اشاره شد ـ غرب و تمدن مسیحى از لحاظ قلمرو سیاسى و جمعیتى در حال افول است در باره این مؤلفه نظر دیگرى دارد.
در مجموع هانتینگتون به دو برداشت از غرب پرداخته است. در برداشت اول، ویژگى هاى غرب و تمدن مسیحى را چنین برمى شمارد: مالک و اداره کننده نظام بانکى بین المللى،عمده ترین مشترى جهان، تأمین کننده بخش عمده کالاهاى جهان، تسلط بر بازارهاى بین المللى، رهبرى اخلاقى در جوامع جهان، قدرت مداخله نظامى بزرگ، اختیار آبراهه هاى بین المللى، اجراى تحقیق و توسعه فنى پیشرفته، دسترسى به هوا و فضا و امکانات فراوان، کنترل ارتباطات بین المللى و
تسلط بر صنایع نظامى جهان.
اما دومین برداشت و تصویر از تمدن غربى که هانتینگتون به آن بیشتر توجه دارد، بسیار متفاوت است، آن برداشت به قول هانتینگتون «تصویر تمدنى در حال سقوط است که سهم آن در قدرت سیاسى، اقتصادى و نظامى جهان، به نسبت تمدن هاى دیگر کاهش مى یابد... غرب هر روز بیشتر از پیش درگیر مشکلات و نیازهاى درونى خود مى شود و در عین حال با رشد اقتصادى پایین، جمعیت غیر فعال، بیکارى، کسر بودجه هاى سنگین، اخلاقیات حرفه اى نازل و پس انداز کم روبرو شده است. در بسیارى از کشورها غربى از جمله آمریکا، گسستگى اجتماعى، مواد مخدر و جنایت به مشکلاتى عمده تبدیل شده اند.»
البته این اندیشمند معتقد است که هرکدام از این برداشتها، بخش از واقعیت هستند و غرب در عین حال که امروز به نحو گسترده اى بر جهان تسلط دارد، اما در توازن قوا میان تمدنها نیز تغییراتى تدریجى، قطعى و بنیادین در حال انجام است و در طول سالهاى آینده، قدرت غرب در قبال قدرت دیگر تمدنها همچنان کاهش مى یابد.
هانتینگتون روند افول غرب و رنگ باختگى آن را داراى 3 ویژگى برمى شمارد:
1 ـ افول غرب، فرآیندى کند آهنگ است. همانگونه که برآمدن غرب به عنوان قدرت جهانى 400 سال طول کشید، کاهش قدرت آن

 

... نیز ممکن است صدها سال طول بکشد.
2 ـ روند سقوط غرب بر مبناى یک خط مستقیم پیش نمى رود; بلکه با وقفه ها و برگشت هاى نامنظم همراه است.
3 ـ سهم غرب از بیشتر منابع مهم قدرت مثل جمعیت، زمین، تولید اقتصادى و نظامى و... در حال کاهش است و البته نه در تمامى منابع قدرت.
بازگشت خدا
هانتینگتون، دوران فعلى را عصر بازگشت خدا و نوسازى دینى مى داند. با وجود آن که در نیمه اول قرن بیستم عموماً نخبگان فکرى معتقد بودند که مدرنیزاسیون اقتصادى و اجتماعى، دین را به عنوان عنصرى مهم در حیات آدمى از میدان بیرون مى کند و علم، خردگرایى، پوزیتیویسم، پراگماتیسم و... دین را شکست داده اند، اما به عقیده هانتینگتون این بیم و امیدها در نیمه دوم قرن 20 معلوم شد که بى پایه است. بازگشت خدا و نوزایى دینى تمام جهان را فرا گرفته
و بعضى ادیان در مناطقى که قبلا پیرو دینى نداشت گسترش یافته، برخى به دین سنتى خود رجوع کرده اند و اسلام، مسیحیت، یهودیت، هندوییسم، بودا و... در معتقدان نه چندان مؤمن خویش، شدت گرفته است. جنبش هاى بنیادگرا سر برآورده اند و حتى به قول جورج ویگل «گریز از سکولاریسم در سراسر جهان یکى از مؤثرترین واقعیت هاى اجتماعى پایان سده بیستم است».
از دیگر مسائل قابل توجه در این زمینه، ظهور و رواج دین در کشورهاى قبلا کمونیست است. به طورى که تعداد کلیساها در روسیه از 1988 تا 1993 5 برابر شده است و تعداد مساجد آسیاى مرکزى از 160 مسجد به 10000 مسجد رسیده است.
هانتینگتون علت اساسى این تغییر، بازگشت خدا و نوزایى دین را اکیداً نوسازى و مدرنیزاسیون اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى مى داند و معتقد است که تغییرات شدید و اساسى در زندگى افراد باعث شد که هویت خویش را از دست بدهند نیاز به منابع هویت بخشى دارند که دین به خوبى از عهده این نیاز برمى آید. از سوى دیگر قدرت تعقل پاسخ دهنده به تمام سؤالات انسان نیست و نیز در سطحى گسترده تر، نوزایى دینى واکنشى است در برابر سکولاریسم، نسبى گرایى اخلاقى، و لذت جویى و تأکیدى دوباره است بر ارزشهاى نظم، انضباط، کار، همیارى و همبستگى انسانى. البته هانتینگتون تأکید دارد که این دین در حال تغییر و نوسازى نیز هست که البته در برخى موارد چون دین اسلام با بنیادگرایى نیز همراه است که به آن خواهیم پرداخت.
تمدن در حال رشد اسلامى
اسلام دینى سیاسى و اجتماعى است که در در 14 قرن قبل در منطقه خاورمیانه امروزى رشد خویش را آغاز کرد و پس از اندکى به عنوان دین حاکم برجهان درآمد و با توجه به ابعاد سیاسى و اجتماعى آن به سرعت بر نقاط زیادى از جهان، حکومت و حاکمیت سیاسى پیدا کرد. اما پس از تغییر شرایط و رشد غرب، به تدریج از اهمیت و عظمت تمدن اسلامى کاسته شد و در دو قرن اخیر رو به انزوا و فراموشى رفت. به عقیده هانتینگتون طى 100 سال گذشته به علت رشد قلمرو
سیاسى، رشد فزاینده جمعیت و نقش اقتصادى کشورهاى اسلامى، و نیز ظهور بنیادگرایى اسلامى، انقلاب اسلامى، تحرکات کشورهاى خاورمیانه و... تمدن اسلامى در حال رشد روزافزون است و مى تواند به عنوان بالقوه ترین خطر در میان دیگر تمدنها براى به خطر انداختن تمدن غربى به شمار رود.
تمدن اسلامى در قبال تمدن غربى حاکم بر جهان 3 رویکرد را مى تواند بپذیرد: یا دورى و انزوا از نظام جهانى که هزینه زیادى بر کشورها و تمدن اسلامى ایجاد مى کند. یا پیروى از مسیر غربى و تحت سلطه بودن توسط غرب که طى چند قرن گذشته اینگونه بوده و به تدریج در حال بیدارى است. یا توازن با غرب، رشد و تقویت خود و همکارى با غرب که به تدریج مى تواند جایگاه جهانى

خویش را بازیابد و یا پیگیرى مرزهاى خونین.
هانتینگتون به مرزهاى خونین اسلام معتقد است و این که عوامل مختلفى باعث شده تا اسلام که در ذات، مذهبى خونین و خشن نیست، داراى مرزهاى خونین شود. او این عوامل را در 3 جنبه تقسیم بندى مى کند:
1 ـ احساسات بیدار شده مسلمانان و آگاهى آنان از استثمار توسط غرب و تجدید حیات و بیدارى نهضت ها و هویت اسلامى و واکنش به استیلاى غرب.
2 ـ کینه و عصبانیت مسلمانان از حمایت غرب و به خصوص آمریکا از اسرائیل
3 ـ هرم جمعیتى جوان، بیکارى جوانان و مهاجرت و تحصیلات و نیز عامل جذابیت گروه هاى بنیادگرایى مانند القاعده
4 ـ حمایت گروه ها و کشورهایى از گروه هاى بنیادگرا.
بر این اساس، وى معتقد است که قرن بیست و یکم، قرن جنگ هاى اسلامى است. چه کشورهاى اسلامى علیه خودشان و چه کشورها یا گروه هاى اسلامى علیه غربى ها و دیگر فرهنگ ها و به طور کلى مبارزه اى میان یک فرهنگ به نام اسلام با بقیه.
بنیاد گرایى اسلامى
بنیاد گرایى
Fundamentalism نوعى ابزار هویت بخشى است که در شرایط استثنایى مثل بحران هویت پدید مى آید و فرد یا گروه را وامى دارد تا بگوید من زنده ام و وجود دارم. مسئله مهم در بنیادگرایى شیوه اعلام حضور است که با روشهاى سنتى و تخریبى و سلبى همراه است. در جوامع اسلامى به علت فشار بیرونى، هجوم تبلیغات فرهنگى غربى و تهى بودن افکار برخى مسلمانان از لحاظ درونى، مشکل هویتى ایجاد شده که برخى گروه هاى اسلامى را به جاى احیاى
هویت خودى به سمت حمله به هویت هاى دیگران سوق داده است و همین موضوع، موجب اقدامات بنیادگرایانه اى مانند حمله 11 سپتامبر مى شود.بسیارى از اندیشمندان در شناخت از اسلام، به ملغمه اى از اسلام اصیل و گروه هاى بنیادگرا
مى پردازند. ویژگى هاى این هویت تخریب گر و بنیادگرا که متأسفانه بسیارى از اندیشمندان و حتى در جاهایى خود هانتینگتون آن را به کل اسلام و جامعه اسلامى نسبت مى دهند شامل موارد ذیل مى باشد: 1 ـ عقب ماندگى سیاسى و اقتصادى، اما بالقوه بودن توانایى فرهنگى.2 ـ مشکل ساختارى با فردگرایى، لیبرالیسم، قانون گرایى، حقوق بشر، مساوات جنسى، دموکراسى.3 ـ بنیان سیاسى دیکتاتورى.4 ـ آمیخته با الوهیت و حق، بر حق بودن خودى و بر باطل و کفر بودن طرف مقابل و احساس برترى و در نتیجه عدم مدارا و تساهل.5 ـ صدور انقلاب ها و جنگ به نام خدا و اهمیت جهاد.6 ـ مقابله با مثلث ناسیونالیسم، سوسیالیسم و دموکراسى. 7 ـ عدم انفکاک میان اجتماع دینى و سیاسى و امور اخروى و دنیوى.
اما مشکل اساسى در این تحلیل ها این است که تمام اسلام را یک بلوک واحد در نظر مى گیرند، در حالى که ملل مسلمان و کشورهاى اسلامى هرگز داراى یک تفکر و بینش نیستند. کشورهاى اسلامى عربستان و عراق را از یک سو، مصر و ترکیه را از سوى دیگر، کشورهاى آسیاى میانه و ایران از دیگر سو و اندونزى و بوسنى را در نیز دربر مى گیرند و البته بسیار مسلمان دیگرى که در قاره هاى آسیا، اروپا، آمریکا و آفریقا زندگى مى کنند. بسیارى از افکار و اندیشه هاى اسلامى
و حتى ملل اسلامى ثابت کرده اند که با مفاهیم پیشرفته انسانى هیچ مشکلى ندارند که به این موضوع در انتقادات به فرضیه هانتینگتون بیشتر خواهیم پرداخت.
برخورد دو تمدن
هانتینگتون معتقد است تمدن ها قبیله هایى انسانى هستند و برخورد تمدنها، نوعى درگیرى قبایل در سطح جهانى است. وى رابطه میان گروه هایى از تمدنها مختلف را سرد و غیر صمیمانه و حتى خصومت آمیز بر مى شمارد و معتقد است امید به مشارکت بین تمدنى، امیدى بیهوده است.در نظریه هانتینگتون، با اشاره به 1400 سال تاریخ اسلام، معتقد است که رابطه اسلام و مسیحیت و اسلام و غرب، غالباً رابطه اى پر فراز و فرود بوده و هر یک از طرفین دیگرى را غریبه
و مهاجم و غیر خودى تلقى کرده اند. درجه درگیرى خشونت آمیز میان اسلام و مسیحیت در طول زمان به رشد و افول جمعیتى، رشد

اقتصادى، تغییرات اقتصادى و تکنولوژیک و شدت ایمان مذهبى بستگى داشته است. در ابتدا با رشد قدرت اسلام، قلمرو مسیحیت به اسلام تسلیم شد و سپس با رشد غرب و جنگ هاى صلیبى، ضعف مسلمانان پیش آمد. در قرن 19 نیز رشد فزاینده جمعیت باعث حرکت اروپایى ها و مهاجرت آنان به سمت قلمرو کشورهاى اسلامى شد.
هانتینگتون قرن بیستم را نیز در نظر مى گیرد و معتقد است که رشد جمعیت مسلمانان، بیکاران روبه فزونى، افزایش پیروان آرمان هاى اسلام گرایانه و تلاش همزمان غرب براى جهانى کردن بنیان ها و ارزش هاى خود، موجب افزایش عمق نارضایتى مسلمانان شده و از سوى دیگر با رشد اسلام، هر دو طرف با دیده دشمنى به همدیگر مى نگرند.
با توجه به مقدماتى که گفته شد ساموئل هانتینگتون، اندیشمند سرشناس آمریکایى معتقد است که در آینده نه چندان دور دو تمدنى که مى توانند با هم تضاد و درگیرى داشته باشند، تمدن اسلامى و تمدن مسیحى یا غربى است. از یک سو تمدن غربى در پى حفظ استیلا

و قدرت خویش است و سعى مى کند بر تسلط و گسترش نهادینه خویش در حوزه هاى مختلف سیاسى، فرهنگى، اقتصادى،اجتماعى، نظامى و هنرى و... ادامه دهد و از سوى دیگر تمدن اسلامى از لحاظ قلمرو
سیاسى، جمعیتى و اقتصادى و نظامى در حال پیشرفت است و ظهور بنیادگرایى اسلامى نیز به مدد این وضعیت آمده و در مجموع تمدن اسلامى را در مقابل تمدن غربى قرار مى دهد. او صراحتاً بعد از حملات 11 سپتامبر به برج هاى تجارت جهانى آمریکا، این اقدامات را نه در راستاى نظریه خویش بلکه مقدمه کوچکى بر آن دانست چرا که معتقد بود هنوز همه دول
اسلامى در این مسیر گام نگذاشته اند.
هانتینگتون به صراحت معتقد است که اسلام با تمدن ارتدوکس، مدرن آفریقایى، تمدن هندو و تمدن غربى رابطه پر برخورد و نزاع آمیز خواهد داشت و در عوض غرب رابطه خوبى با آفریقا، آمریکاى لاتین، هندو و ارتدوکس دارد.وى عتقد است «رابطه میان تمدن ها و کشورهاى کانونى وابسته به هر تمدن، رابطه پیچیده و غالباً دوگانه است که در معرض تغییر قرار دارد. بیشتر کشورهاى درون یک تمدن در شکل دادن به روابط خود با کشورهاى درون دیگر تمدنها، به طور کلى همان مسیر کشور کانونى را دنبال مى کنند... منافع مشترک که معمولا در قالب حضور یک دشمن مشترک در یک تمدن سوم ظهور
مى یابد مى تواند میان کشورهاى متعلق به تمدنهاى گوناگون هم همکارى ایجاد کند.»
جنگ همه جانبه میان تمدنها
هانتینگتون در ارائه فرضیه اش تنها به برخورد و رابطه تمدن اسلامى و غربى نپرداخته ومعتقد عصر است، عصر تمدن هاست و با توجه به افول تمدن غربى و ارتدوکس و در کنار آن رشد تمدنهاى آسیاى شرقى، آفریقا و هندو و البته مسلمان، درگیرى بین همه تمدنها احتمال پذیر است. البته بازهم از نقش اسلام دم مى زند و در این راستا معتقد است «یک جنگ جهانى و با مشارکت کانونى تمدنهاى عمده جهان کاملا غیر محتمل است اما نمى توان آن را غیر ممکن
دانست... چنین جنگى ممکن است به علت تشدید یک جنگ خطوط گسل میان گروه هایى از تمدن هاى مختلف حادث شود. جنگى که به احتمال زیاد در یک سوى آن، مسلمانان و در طرف دیگر غیر مسلمانان حضور خواهند شد.»
هانتینگتون ایجاد و گسترش این جنگ همه جانبه را با داستانى خیالى از اشغال ویتنام توسط چین و حمله آمریکا به شرق آسیا بیان مى کند که در آن به تدریج هند و پاکستان نیز به صحنه وارد شده و به دنبال آن ایران و کشورهاى عرب با موج ضد غربى مواجه شده و رویارویى بزرگ، جهان را فرا مى گیرد. در این میان دسترسى و کنترل حوزه هاى نفتى بسیار حایز اهمیت است و کشورهاى اسلامى مى توانند با کاهش یا قطع صادرات نفت خود به غرب، شرایط را بغرنج تر و حساس تر کنند. در این میان اروپا و آمریکا براى تأمین سوخت به روسیه روى مى آورند و بدین ترتیب آمریکا، اروپا، روسیه و هند در یک جنگ جهانى واقعى مقابل چین، ژاپن و کشورهاى اسلامى قرار مى گیرند. این سناریو که خود هانتینگتون نیز کمى اغراق آمیز مى نامد مى تواند در سال 2010 پیش بیاید و جهان را دستخوش آشوب و تغییر کند و البته او معتقد است
تمامى این وقایع به علت اهمیت نقش تمدنها در جهان امروز است.
به هرحال امروز نمى توانیم نقش تمدنها و گسترش روزافزون آن را نادیده انگاریم، خصوصاً تمدن اسلامى و تمدن چینى هر روز با افزایش قدرت و اقتدار در جهان مى توانند آینده جهان را تغییر دهند، اگر چه شاید آنگونه که هانتینگتون مى گوید، نباشد.
انتقادات و نتیجه گیرى
پس از ارائه نظریه برخورد تمدنها در سال 1993 در یک نشریه آمریکایى این نظریه با انواع عکس المعل ها و برخوردها مواجه شد و

پس از آن در سال 1996 در کتابى این نظریه یا فرضیه را بسط داد و امروز به عنوان یکى از نظریات مطرح در سیاست جهانى مطرح است. از یک طرف مدافعان جهانى شدن، از یک طرف نخبگان و روشنفکران مسلمان، از سوى دیگر فوکویاما با طرح مسئله «پایان تاریخ»، از دیگر سو طرفداران پست مدرنیسم و... هرکدام به شیوه اى با این تز
مخالف بوده و حتى در مقابل آن موضع گیرى کرده اند. اما طرفدارى حکومتمداران آمریکایى از این فرضیه آنقدر بالاست و جدیت آن در باور این فرضیه چنان زیاد است که در چند سال اخیر، جهان را به این سمت پیش برده اند و در هر حال نمى توان چشم را بر آن فروبست. در اینجا ما سعى مى کنیم به طور بسیار موجز به برخى از این انتقادات بپردازیم.
1 ـ یک انتقاد جدى به هانتینگتون عدم دقت در به کارگیرى اصطلاحات سیاسى و جامعه شناختى است. او در سال 1993 از تضاد
Conflict بین تمدنها نام برد و در سال 1996 کتاب خویش را به نام برخورد Clash تمدنها منتشر کرد. همچنین به قول جامعه شناسان، وى تفاوت محسوس و جدى میان تمدن Civilization، فرهنگ Culture و جامعه Society قائل نیست.
2 ـ انتقاد مهم دیگر، مسئله توجه وى به فرهنگ و سیاست و فراموشى اقتصاد در آینده جهان است. در حالى که امروز هرگز تمدنها قدرت آنچنانى ندارند. تمدنى که منظور نظر هانتینگتون است، هنوز شکل نگرفته و امروز تمدن اسلامى که باید مجموع کشورهاى اسلامى باشد، اصلا هویت و اتحادى حس نمى کند یا تمدن آفریقایى آنقدر وابسته است که هیچ قدرتى نداشته باشد و یا دیگر تمدنها به طور واقعى آنگونه باید و شاید شکل نگرفته اند. گراهام فولر در همى زمینه معتقد است که مشکل تضادهاى امروز، فرهنگى نیست. توزیع ناعادلانه قدرت و ثروت و تحقیر تاریخى ملت ها و کشورها مهم است که در آینده ممکن است جریان ساز باشد.
3 ـ اهمیت بخشى و تعصبى که هانتینگتون درباره تمدن غربى و خصوصاً آمریکا قائل است، وى را از روشنفکر جهانى بودن دور کرده و او را با انتقاداتى مواجه مى کند. او تنها به تمدن مسیحى و غربى اهمیت مى دهد. نگران حضور مهاجران در آمریکاست. به دنبال هویت اصیل آمریکایى است و از ارتباطات سریع، نفوذ فرهنگ لیبرالیستى و فروپاشى کمونیستم و در نتیجه کاهش اتحاد انتقاد مى کند و در نتیجه با اهمیت زاید الوصف به اتحاد و قدرت، حاضراست که به تمامى وسایل و ابزار غیر انسانى دست به دامان شود و همه اینها، او را از واقع بینى دور ساخته و به سمت محافظه کارى صرف، سوق داده است.
4 ـ درک تعصبى هانتینگتون از هویت غربى و آمریکایى حتى او را به سمت جنگ طلبى سوق داده است که بسیار دور از انساندوستى و مشى انسانى است. او صراحتا معتقد است: «در این زمان وجود یک استراتژى که جنگ پیشدستانه یا تهدیدهاى جدى عاجل و مبرم را مجاز مى داند، براى آمریکا و قدرت هاى غربى، سخت حیاتى است.»
5 ـ از نقطه نظر، اسلام و تمدن اسلامى، هانتینگتون مورد انتقاد بسیارى از اندیشمندان اسلامى قرار گرفته است. اولا او اسلام را تمدن و ایدئولوژى واحد در نظر مى گیرد. فرقه ها، نحله ها و تفاسیر مختلف از اسلام را نادیده مى گیرد. مذاهب مختلف را از شیعه و معتزله و حنفى و حنبلى و شافعى و وهابى و ناصبى و القاعده و... را داراى اهداف و افکار مشابه مى داند. ملل مختلف اسلامى از ترکیه و مصر تا ایران و سوریه و از عربستان و یمن تا اندونزى و بوسنى و از آسیاى میانه تا آفریقا بدون تفاوت زیاد برمى شمارد و تمام اینها را در کنار مسلمانانى مى گذارد که در دیگر کشورها از آمریکا و اروپا و هند زندگى مى کند، مى گذارد. چنین برداشتى از دین اسلام، به حتم نتیجه گیرى را با اشتباه مواجه مى کند. به عقیده بسیارى از صاحبنظران، اسلام و تمدن اسلامى با وجود چنین تشتت و پراکندگى، هرگز به وحدت و اتحاد نخواهد رسید و
نمى تواند براى مثال به جنگ علیه یک تمدن دیگر چون تمدن غربى بپردازد. به عقیده عبدالکریم سروش نیز هانتینگتون «فرض کرده است که تمدن اسلامى صرفاً یک هویت است و با این تمدن باید برخورد هویتى کرده است و آنرا فرو شکست... در حالى که تمدن اسلامى به غیر از هویت سازى، حقیقت اصیلى را به جهانیان ارائه کرده است.»
6 ـ شاخه مهم دیگر مخالفان هانتینگتون، طرفدران گفتگوى تمدنها هستند که سرآمد آنان سید محمد خاتمى است که توانست حتى یک سال (سال 2001) در نظام جهانى را به این شعار اختصاص دهد. امروز گفتگو و دیسکورس در نظام جهانى نقشى عظیم یافته است. شبکه هاى اینترنتى، تالارهاى گفتمان و گفتگوها و همایش هاى مجازى و پخش سریع و آزاد اندیشه و اطلاعات، جهان را هر روز به

سمت گفتگو پى میبرد. به حتم نیز در جهان امروز گفتگو بهتر از جنگ و برخورد است و اگر بتوان به جاى جنگ تمدنها، گفتگوى تمدنها را ( گفتگو میان هنرمندان، اندیشمندان و ارباب قلم، مؤمنان و عامه مردم در تمدنها) بسط و گسترش داد بسیار مطلوب و انسانى است. اما این مسئله که به جاى فرضیه، نوعى نظریه است خود با مشکلاتى مواجه است، اولا باید گفتگو میان افراد خود یک تمدن درگیرد تا بتوانند به اتحاد برسند و بتوانند گفتگوى بین تمدنها را شکل دهند. ثانیاً با مشکل فرضیه هانتینگتون نیز مواجه است و تمدن ها هنوز به شکل کامل شکل نگرفته اند که بین خود و یا بین دیگر تمدنها گفتگو درگیرد. و ثالثاً این دو اصطلاح نمى توانند در مقابل هم قرار گیرند، برخورد تمدنها نوعى فرضیه است و آن چه که پیش خواهد آمد را نشان مى دهد در حالى که گفتگوى تمدنها نوعى نظریه است و آن چه باید باشد را تبیین مى کند. و حتى برخى در مقابل گفتگوى تمدنها موضع شدیدترى نیز گرفته اند و معتقدند: «گفتگوى تمدنها همانند برخورد تمدنها، شعارى است که فایده اى ندارد، مگر در جهت تیره کردن دیده ها و خلط مبحث و پیش بردن لطه ها».
در مجموع، امروز، فرضیه برخورد تمدنها، تبدیل به یک نظریه و دکترین براى سیاستمداران آمریکایى شده و با توجه به قدرت سیاسى و نظامى و اقتصادى آمریکا هر روز ممکن است جهان به سمت این تز کشیده شود. به نظر مى رسد بهترین راه مقابله با آن نیز رشد اقتصادى کشورهاى در حال توسعه، آگاهى فرهنگى و سیاسى ملل مختلف و نیل به جهانى شدنِ تعدیل شده باشد.

منابع و مآخذ

1 ـ بیومى، علاء، «هانتینگتون و هویت آمریکایى»، ترجمه روح الله رحیمى، روزنامه جام جم، 25 شهریور 1383.
2 ـ جغتایى، مهدى، «برخورد تمدنها»، .
www.Bionbvan.com
3 ـ سروش، عبدالکریم، «منحنى تمدن اسلامى»، .
www.paymanemeli.com
4 ـ ظهیرى، سید مجید، «تحلیل تطبیقى از فرضیه برخورد و ایده گفتگوى تمدنها»، نشریه اندیشه حوزه،آبان 83.
5 ـ عابدى، محمد جابر، «گفتگوى تمدنها یا موازنه منافع»، ترجمه یوسف عزیزى بنى طرف، روزنامه همشهرى، 27 مرداد 1377.
6 ـ فوئنتس، کارلوس «هانتینگتون، نقاب نژادپرستى»، ترجمه على محمدطباطبایى،.
www.IranEmrooz.com
7 ـ کانون اندیشه جوان، «پیشینه جهانى شدن»، .
www.Canoon.org
8 ـ کانون اندیشه جوان، «تعریف غرب از منظر تمدن».
www.Canoon.org
9 ـ محمد زاده، شکوه، «ملاحظاتى درباره نظریه رویاروى تمدنها»، نشریه راه آزادى، شماره 8، خرداد 1381.
10 ـ هانتینگتون، ساموئل، «برخورد تمدنها و بازسازى نظم جهانى»، ترجمه محمد على حمید رفیعى، نشر دفتر
پژوهشهاى فرهنگى، چاپ اول 1378.
11 ـ هانتینگتون، ساموئل، «عصر جنگ هاى مسلمانان»، ترجمه امیرموسوى،
www.Bashgah.net.
12 ـ هانتینگتون، ساموئل، «آمریکا در جهان معاصر»، ترجمه مجتبى امیرى، ماهنامه اطلاعات
سیاسى اقتصادى، تیر ماه 1382.
13 ـ هانتینگتون، ساموئل، «دوغرب; گفتگوى هانتینگتون و گیدنز»، ترجمه مجتبى امیرى، ماهنامه
اطلاعات سیاسى اقتصادى، شماره 200

14 ـ هانتینگتون، ساموئل، «مرزهاى خونین اسلام»، ترجمه مهران قاسمى، .www.mellimazhabi.org


15 ـ همایون، داریوش، «ضرب شست فرهنگى روبه زوال»،
www.ayandeh.info

[ سید علی ناظم زاده ]

 

ابطال نظریه جنگ تمدن ها

فروزان آصف نخعی : نخستین کنفرانس یک هفته ای گفت وگوی تمدن ها درقبرس دارای موضوعات حاشیه ای بسیار بود. این کنفرانس ماهیت خودش را از سیاست خارجی دولت آقای خاتمی مبنی برتنش زدایی ونظریه «گفت وگوی تمدن ها»ی وی می گرفت.درلیست اسامی نظریه پردازان، اندیشمندان و کارشناسان دعوت شده به کنفرانس نام ساموئل هانتینگتن نیز به چشم می خورد. دعوت از هانتینگتن به کنفرانس ناشی نظریه او درکتاب جنگ تمدن ها بود. او دراین کتاب تمدن های اصلی آینده، مرزهای خونین برخاسته از اختلافات فرهنگی آنان و موقعیت کنونی شان را ترسیم کرد. به عبارت دیگر واضع نظریه جنگ تمدن ها به کنفرانس

گفت وگوی تمدن ها آمد تا نظریه مخالف خود را عرضه بدارد. با این همه او برای طرح نظریه خود علاوه بررسانه نیازمند گوش شنوایی دیگر بود. مطرح شد که دکتر عبدالکریم سروش از نظریه پردازان تئوری قبض و بسط در ایران قادر نیست در کنفرانس شرکت کند. گفت وگوهای صورت گرفته وخبرهای منتشر شده درمیان خبرنگاران حاکی از آن بود که عدم حضور دکتر سروش، شرکت هانتینگتون درکنفرانس را بلاموضوع می کند. با تلاش های صورت گرفته راه سروش به کنفرانس باز شد و هانتینگتن نیز فرصت را برای شرکت درکنفرانس مغتنم شمرد.شاید او منتظرکسی بود تا
نظریه اش را از منظری دیگر مورد نقد قرار دهد. زمانی که هانتینگتن درکنفرانس به سخنرانی پرداخت بسیاری از حاضران می دانستند که وی ابتدا نظریه برخورد تمدن های خود را به صورت مقاله ای در مجله فارین افیرز در سال 1993 منتشر کرد. به دنبال آن کتاب «برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی» را در سال 1996 منتشر کرد.او دراین کتاب به منتقدان نظریه اش و شرح و بسط برخی مسائلی که مقاله اش آنها را برانگیخته بود پرداخت. این استاد دانشگاه هاروارد و مولف 17 کتاب در حوزه های راهبردی، استراتژیک، نظامی و سیاسی، درسخنرانی خود درکنفرانس قبرس با وجود آنکه نظریه خود را برپایه جنگ تمدن ها سامان داده بود ولی به یک موضوع کلیدی که می تواند نظریه او را ابطال سازد درسخنرانی اش اشاره کرد. او تاکید کرد این نظریه که برای توضیح جهان پس از جنگ سرد صورت بندی شده، نگاهی اساسی به فضای توازن ترس برمبنای وقوع یک نبرد اتمی درجهان دوقطبی دارد. وی گفت درباره جنگ اتمی میان شوروی سابق و آمریکا آن اندازه سخن گفتیم که به رویدادی غیرقابل وقوع تبدیل شد. اکنون نیز درباره نبرد تمدن ها آنقدر خواهیم گفت تا وقوع اش غیرممکن شود. او راه ابطال نظریه اش را درحوزه راهبردی به روشنگری رسانه ها، نظریه پردازی اندیشمندان و فرهنگ سازی درعرصه جهانی سپرده بود تا از این طریق از جبریت و بدبینی حاکم برنظریه اش رهایی یابد. مرد ریزنقش یک متر
و 65 سانتیمتری با تبیین چرخش پارادایمی و ذکر حدود ثغور اشتراکات واختلافات تمدن ها از جمله معرفی مرزهای خونین میان اسلام و غرب و زمینه های اتحاد تمدن کنفسیوسی واسلامی، با به دست دادن الگویی بدیل برای اداره جهان از آینده ای خبر می داد که احتمال وقوع آن می تواند کماکان از انداختن بمب اتمی درهیروشیما وناکازاکی یا توازن ترس جهان دوقطبی سهمگین تر باشد. اکنون که پایگاه اینترنتی دانشگاه هاروارد خبرازدرگذشت این نظریه پرداز در سن
81 سالگی داده کماکان این ضرورت را به ویژه با توجه به آنچه دریوگسلاوی، افغانستان، عراق، فلسطین و...رفته وخواهد رفت، گوشزد می کند که آنقدر درباره جنگ تمدن ها باید گفت تا دیگر جنگی درنگیرد و همواره راه گفت وگو برای صلح باز شود.

جنگ طلبان با گفت وگوی تمدنها مخالفند

سال‌های اخیر شاهدهستیم با وجود تلاش‌های مجامع بین المللی و خصوصا جهان غرب برای ثبت طرح گفت‌وگوی فرهنگ‌ها به نام ساکنان آن نقطه از جهان، دولتمردان ایرانی کمتر در راستای عملی کردن ایده‌ی گفت وگوی فرهنگ ها و تمدنها گام بردامی‌دارند و در برخوردی سیاسی با این مساله در جهت پنهان کردن دستاورهای آن که افتخار همه ایرانیان و نه یک جریان طی سیاسی به شمار می‌آید، در پی آن هستند که آن را نمونه‌ای از سیاست‌های به گفته خودشان مرعوبانه دولت اصلاحات در عرصه خارجی معرفی کنند، سیاستی که بر عکس آنچه امروز از تاثیرات سیاست خارجی دولت نهم می‌بینیم، کشور را در موضع انزوا قرار نداد و با عزتنمد ساختن ایران و ایرانی در جهان، هیچگاه منافع ملت را قربانی گفتارهای تند و به دور از منطق دولتمردان نکرد. حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی، مبدع ایده‌ی گفت‌وگوی تمدنها در آستانه روزی که در تقویم ایرانیان به نام روز گفت‌وگو ی تمدنها نام گرفته درگفت‌وگو با سایت باران ، ضمن اظهار گلایه نسبت به بی‌انصافی‌های روا داشته شده به این طرح طی سالیان اخیر، جنگ طلبان را چه در این سو و چه در آن سوی دنیا مخالفان این طرح جهانی معرفی کرد ویاد آور شد که اگررییس جمهور آینده به تنش زدایی تاکید داشته باشد فعالیت‌هایی که در عرصه بین المللی است از جمله مقوله گفت‌وگوی تمدنها رشد می‌کند.

متن زیر گفت‌وگوی رییس موسسه گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدنها با باران است:

با توجه به این که نظریه گفت وگوی تمدنها اولین بار در سال 75 از سوی جنابعالی در یک نطق انتخاباتی بیان شد و بعدها این شایبه را ایجاد کرد که این نظریه بر پایه تبلیغات انتخاباتی بیان شده و به نوعی اصول سیاست خارجی دولت شما در قالب آن بیان شده، بفرمایید ارایه این نظریه از جانب شما بر چه ضرورت هایی استوار بود؟

خوشحالم که از منشاء طرح گفت‌وگوی تمدنها و این‌ که در کجا و در چه شرایطی این نظریه مطرح شد صحبت کردید، زیرا یک سری بد اخلاقی هایی در زمینه نظریه گفت‌وگوی تمدنها صورت گرفته و حرف‌های بی اساس و بی ربطی در این زمینه مطرح شده که البته اهداف و انگیزه‌های خاص خودش را دارد.

ممکن است در مورد این نظریه در بین برخی افراد سوء تفاهم‌هایی وجود داشته باشد و تصور شود که این نظریه تنها یک جنبه تبلیغاتی و انتخاباتی داشته، در حالی که واقعیت این نیست و این نظریه حاصل یک نوع دید و دغدغه خاطر نسبت به سرنوشت عالم و آدم و بخصوص ایران اسلامی است.
در اوایل دهه 90 نظریه جنگ تمدنها مطرح شد. این نظریه هنگامی مطرح شد که جنگ سرد پایان یافته بود و اتحادیه جماهیر شوروی فروپاشیده بود و کشورهای کمونیستی که با محوریت اتحادیه جماهیر شوروی قطب مقابل نظام سرمایه داری دنیا بودند فرو پاشیده و نظام سلطه و سرمایه داری در اوج قدرت بود و احساس غرور می‌کرد. البته من به هیج وجه نمی‌خواهم بگویم که این نظریه را یک دانشمند به سفارش سیاستمداران مطرح کرد، بلکه نظریه ای مبتنی بر یک سری از داده‌ها و مبانی قابل بحث و گفت وگو به شمار می رود.

به اعتقاد من نظریه جنگ تمدنها بیشتر از آنکه نظریه‌ای فلسفی باشد نظریه‌ای ژورنالیستی است و بیشتر جنبه ژورنالیستی و سطحی دارد و در واقع بازتاب بعضی واقعیت‌ها و ذهنیت‌های دنیای غرب در ذهن یک نویسنده است. اگر کمی جلوتر برویم، می بینیم در اواسط دهه 80 کتاب نیکسون، رئیس جمهور اسبق آمریکا منتشر شد، در آن دوران که هنوز اتحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی نشده بود، اما آثار ضعفش نمایان شده بود، وی از دشمن آینده غرب صحبت می‌کند و می‌گوید با شرایط و اوضاعی که می بینیم دشمن آینده ما اسلام است و غرب در مقابل اسلام به عنوان دشمن آینده‌اش یک نوع موضع گیری می‌کند.منظورم از غرب سیاستمداران غربی وسیاست‌های غربی است. اما اینکه چرا غرب و نظام سلطه احتیاج به دشمن دارد را باید در روان شناسی اقتدار طلبی و دیکتاتور مآبی جست. دیکتاتور مآبی گاهی در عرصه بین‌المللی است و گاهی در عرصه‌های داخلی است. معمولا تمامیت خواهان و کسانی ‌که می خواهند سلطه بی چون و چرا داشته باشند برای توجیه سلطه خود و رفع و دفع آنچه مخالف خود می دانند نیاز به دشمن دارند، پس اگر این دشمن وجود دارد آن را بزرگتر از آنچه هست نشان می‌دهند و اگر نیست دشمن سازی و دشمن تراشی می‌شود.
آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم خودش را مالک دنیا و محور و مدار دنیای غرب و نجات دهنده آن می‌دانست و با تصور این‌که برادر بزرگ همه است می خواست بر عالم و آدم تسلط داشته باشد.
آمریکا دردوران جنگ سرد نیاز به دشمن داشت و درآن دوران این دشمن کمونیسم و دنیای سوسیالیست بود، جنگ‌های تبلیغاتی وسیعی در این زمینه صورت گرفت و جهان هم تا مرز درگیری اتمی پیش رفت، اما اتفاق نیافتاد و با پیدایش ضعف و فتور دراتحادیه جماهیر شوروی آنها باز به دنبال دشمن می‌گشتند.

در مورد آمریکا نیز قرار شد این دشمن اسلام باشد، زیرا اسلام مایه هویت بخش بزرگی از دنیا بود و در استراتژیک ترین بخش دنیا قرار داشت و منافع غرب در دنیای اسلام مهم بود و تسلطش بر کشورهای اسلام برای آنها اهمیت داشت و احساس می‌شد که اسلام و هویت اسلامی مانعی در برابر آنها است.

علاوه بر جنبش‌های اسلامی که در یک صد سال اخیر وجود داشته حادثه بزرگ انقلاب اسلامی و تبدیل آن به نظامی که محوری ترین شعارهایش استقلال و آزادی و پیشرفت و ضدیت با استکبار بود و می‌توانست به الگویی درجهان تبدلی شود مزید بر علت شد تا آنها اسلام را دشمن خود معرفی کنند. جنگ تمدنها در واقع انتقال از جنگ سرد ایدئولوژیک میا ن شرق وغرب بود به عرصه فرهنگ وتمدن، که یک مقدار ریشه دار تر هم می شد، زیرا فرهنگ ها وتمدن ها ازایدئولوژی ها پایدارترهستند واین جنگ جنگ جدیتری می شد.

این نظریه که منتشر شد برای من که علاقمند به مسایل اجتماعی، سیاسی وبین المللی بودم، جلب توجه کرد و فکر کردم با هر انگیزه ای که نویسنده آن داشته اوضاع و احوال اوضاع و احوال خطرناکی است وامری در آستانه توجیه است که به نفع کشورهای اسلامی نیست و در همان زمان درذهنم بود که چه مطلبی درمقابل نظریه برخورد تمدنها مطرح شود وبحث هایی که درمورد گفت گوی تمدنهامطرح کردم مربوط به قبل از انتخابات خرداد76 بود وبرای اولین بار در سال 75 ازگفت وگوی تمدنها سخن گفتم.وبعد از آن هم مسأله انتخابات پیش آمد و قرار شد در عرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی وبین المللی و. ..برنامه هاو شعاهایی مطرح شود وگفت وگوی تمدنها نیز به عنوان یک اصل که می تواند در روابط بین الملل مؤثر باشد.

آیا می توان از گفت وگوی تمدنها در جهت مذاکرات سیاسی وبرقراری ارتباط سیاسی میان کشورهای مختلف بهره جست؟

یک اشتباهی هم شده وبر مبنای آن تصور می کنند گفت وگوی تمدنها همان مذاکرات سیاسی است که با دنیا انجام می شود ومثلا تحت عنوان گفت و گوی تمدنها ایران وآمریکا باهم مذاکره کرده ورابطه برقرار می کنند، ابدا گفت وگوی تمدنها با مذاکره برابرنیست، مامباحثه داریم که درآن دو طرف به یک سلسله اموری اعتقاد دارند و برای اثبات آن باهم وارد بحث می شوند، اما مذاکره که بیشتر سیاسی است بر پایه منافعی شکل می گیرد،گفت و گو هیچ کدام از اینها نیست، یک روند است و تلاش وهمکاری میان دواندیشه وفکر برای رسیدن به حقیقت و نزدیکی به آن. در مورد مذاکره ما مذاکره را اداره می کنیم، اما درگفت وگواین گفت وگوست که ما را به جلومی برد ولازمه اش این است که نقطه مشترکی را پیدا کنیم و براساس آن جلوبرویم.

شاید اگر بخواهیم ریشه قرآنی گفت وگو را پیداکنیم آن آیه ای است که خداوند به اهل کتاب فرمودند:
"
تَعَالَوْاْ إِلَى کَلَمَةٍ سَوَاء بَینَنَا وَبَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِکَ بِهِ شَیئًا وَلاَ یتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ"
"
بر سر سخنى که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد"
خداپرستی، وحدت، آزاد ی وآزادگی مبنای مشترک همه ماست و نقطه خوبی است برای آغازحرکت، گفت وگوکردن و به حل بساری ازمشکلات پرداختن.

الان ما در شرق وغرب، جهان اسلام ومسیحیت یک نقطه مشترک داریم که بر مبنای آن می توانیم حرکت کنیم و آن نامنی است، همه ما احساس ناامنی می کنیم، چه در نیویورک، چه در .. واشنگتن، چه در تهران،چه در مسقط یا خارطوم و فلسطین و... بشریت همچنین ازآینده نگران است، بخصوص با وجود سلاح های کشتار جمعی وفزونخواهی هایی که در دنیا وجود دارد. آیابهترنیست بگویی همه ما ازناامنی رنج میبریم وخواهان صلح وامنیت هستیم. مایه های این نگرانی از نا امنی و دعوت به همزیستی و صلح در همه فرهنگ ها وتمدنها وجود دارد و نقطه مهمی برای تبادل نظر وگفت وگو و حرکت از محیط ناامن به سوی نقطه صلح وهمزیسیتی است تا همه از شرایط خوبی بهره مند شوند


در زمان طرح نظریه گفت وگوی تمدنها جهان چقدر برای پذیرش آن ظرفیت داشت ودر حال حاضر در چه وضعی قرار دارد؟

حرف های خوب زیاد زده شده و انسان های بسیار بزرگ حرف های خوبی زده اند، اما این که حرفی از جانب شخصی که ممکن است خیلی ها در جهان بهتر از او باشند، زده می شود و این طورمورد استقبال قرار می گیرد، نشان می دهد، که جهان آماده شنیدن این حرف بوده است. مهم این است که حرف در چه زمانی زده شود، خیلی از حرف ها اصلا شنیده نمی شوند، بسیاری از بزرگان حرف های بسیار بزرگ وعظیمی زده اند که چه در زمان خود و چه بعد از آن اصلا شنیده نشده است، اینکه گفت وگوی تمدنها این طور مورد استقبال قرار گرفت، درحالی که واقعاً هم جنبه سیاسی نداشت و به اتفاق آرا در سازمان ملل تصویب شد، به خاطر آمادگی افکار عمومی برای پذیرش این طرح بود و درهمین راستا دربساری از دانشگاه های جهان کرسی گفت وگوی تمدنها تأسیس شد و هزاران مقاله و کتاب و تحلیل در این زمینه نوشته وهمایش برگزارشد وبسیاری ازدولت هامسأله گفت وگو را به عنوان برنامه خود معرفی کردند و همه کسانی که دراین دنیا سرشان به تنشان می آرزد مرکزی برای صلح و گفت و گو تأسیس کرده اند و یا آن را مورد تأیید قرارداده اند و این نشان می دهد که بشر به این مسأله نیازدارد.

من هم به عنوان طراح این نظریه وقتی به نقاط مختلف جهان سفر می کنم، از سوی افکار عمومی و دانشگاهیان مورد استقبال قرار می گیرم و خدا را شکر می کنم که نظریه گفت گوی تمدنها از ایران که کانون یک انقلاب بزرگ و مردمی بر پایه اسلام است و متعلق به مردمی که بر مبنای اسلام صلح و مردم سالاری را می خواست، مطرح شد و پشتوانه این حرف شخصیت من نبود، بلکه عظمت ایران و تاریخ ایران بود.

مهمترین موانع مخالفان نظریه گفت گوی تمدنها چه افراد و طیف هایی را شامل می شوند؟

جنگ طلبان چه در این سوی دنیا وچه آن سوی دنیا با نظریه گفت و گوی تمدنها مخالف هستند، تندروهای دنیای اسلام که نمونه آن را در ایران داریم، معتقدند که گفت وگوی تمدنها ممکن نیست و باید جنگ کنیم و می گویند آنها کفارهستند و باید با آنها بجنگینم. از آن سوی دنیا نیز جنگ طلبان می گویند اینها تروریست هستند وباید با آنهاجنگید.جنگ طلبان یک منطق دارند؛ چه خود را پشت عناوین مقدس و دینی پنهان کنند و چه چهره حقوق بشری وانسانی به خود بگیرند. اما من معتقدم وجدان بشری نظریه گفت وگو ی تمدنها را قبول دارد و درلایه های زیرین وجدان جامعه بشری مسأله گفتگوی تمدنها تلاشهای خود را برای دستیابی به صلح پیگیری می کند
گفته می شود نظریه گفت وگوی تمدنها در دوران دولت اصلاحات سیاست خارجی ایران را در موضع انفعال قرارداد. چقدر تاثیرمقوله گفت وگو ی تمدنها را بر دستگاه دیپلماسی دوران اصلاحات، آن هم به این شکل را قبول دارید؟

خوب بالاخره حرف زدن هزینه ای ندارد. خیلی حرف ها زده می شود، دروغ هایی گفته می شود وادعاها مطرح می شود که در مورد آن وجدان جامعه وتاریخ قضاوت می کند که کدام سیاست در موضع عزت ملت ایران بودهاست و کدام سیاست ها منافعی را برای مردم در بر نداشت. البته نمی خواهم به انگیزه هارجوع کنم تصورم این است که همه حتی آنهایی که حرف های بی اساس می زنند، قصد خیر دارند، اما نمی دانند که حرف های آنها چه هزینه ای دارد.

دو سال قبل حرف هایی زده شد که درهمان زمان سردمداران اسرایل گفتند این بزرگترین هدیه ای بود که به اسراییل داده شد، گرچه ظاهر قضیه حرف های تند وتیز و ضد اسراییلی و ضد غربی بودوبا قصد خیرهم بیان شد، اما بهترین هدیه برای تثبیت اسراییل به شمار می رود.

ما معتقد بودیمو سعی کردیمایران به عنوان کشوری که کانون انقلاب بوده، کانون استقلال خواهی، آزادی طلبی و پیشرفتخواهی باشد و در مقابل مطامع بیگانگان هم بایستد، وشیوه ها یی که مناسب وضعیتش هست را انتخاب کند، اگرسیاست تنش زدایی را در عرصه سیاست خارجی انتخاب کردیم به معنی سازش نبود و در راستای دفع مخاطرات وهزینه ها ازکشور بود، بدون اینکه هزینه ای را پرداخت کنیم یا از اصول و منافع تنزّل کنیم.

دراینجا لازم می دانم خاطره ای را نقل کنم دو سال قبل که به آمریکا سفر کردم یک سخنرانی دردانشگاه هاروارد داشتم که دوستان بسیار نگران بودند، چون در آنجا یهودیان زیادی حضوردارند وثبت نام برای شرکت درمراسم سخنرانی ازطریق اینترنت و آزاد انجام شده بود وهیچ گزینشی انجام نشد و حتی تعدادی ازآنها با کلاهای مخصوص یهودیان درجمع حاضر شدند ودرمقطعی که مصادف باطرح مسأله هولوکاست از جانب ایران بود سوال های تندی را نیز مطرح کردند، اما بعد از این جلسه یکی ازنویسنده های معروف بوستون گلاب که یکی از روزنامه های معروف بوستون است و خیلی مخالف سفرمن به آمریکا بود، نوشت که خیلی برای ما شگفت انگیز و درد آوربود که خاتمی به اینجا آمدبه شدت از آمریکا انتقاد کرد، برایش کف زدند،به شدت به اسراییل وصهیونیست حمله کرد، مورد تشویق قرار گرفت و از حزب الله به شدت دفاع کرد بازهم مورد تشویق قرارگرفت ومافقط دعامی کنیم آدم های مثل اوکه بسیارخطرناک هستند، برسر قدرت نیایند.

آیا این انفعال است؟ آیا این که نماینده ملت ایران برود و حرف هایی را بزند و محکم هم حرف بزند و کمترین هزینه را ازجیب ملت نپردازد، انفعال است؟ آیاموضعگیری های تند وتیز وحساب نشده ای که هزینه فراوان برای ایران داشته باشدوبه هیچ یک از اهدافش نرسد وصرفا ملت با پرداخت هزینه هایی در وضعیتی قرار بگیرد که زندگی برایش سخت تر شود و به تولید، اشتغال و بازارش لطمه بخورد و امید به زندگی کم شود دیپلماسی فعال است؟

اصول و معیارها مشخص است، ما سربلندی، استتقلال وعظمت وپیشرفت این نظام وانقلاب را می خواهیم از آن دفاع کرده ومی کینم ویک کلمه ازآن کوتاه نیامده ونمی آییم و سعی کردیم که کسب منافع با کمترین هزینه باشد،که البته گاهی هزینه هایی راهم داشته ومن فکرمی کنم که این حرف هایی که در مورد سیاست های دولت اصلاحات زده می شود،چندان مهم نیست مهم قضاوت تاریخ است.و مابرای عزت وعظمت ایران تلاش کرده ومی کنیم.

با توجه به برخوردهای بعضا سیاسی وکم لطفی هایی که ظرف چند سال اخیر بانظریه گفت وگوی تمدنها صورت گرفت، برای استفاده ازظرفیت های واقعی این نظریه در داخل به عنوان مبدع این نظریه جهانی چه پیشنهادی دارید؟

درآخرین دیداری که همان سه سال پیش با آقای رئیس جمهوری داشتم، ایشان به من گفتند که اولویت ها ازنظرشماچیست و در آنجا بعضیمسایل رامطرح کردم که ایشان هم به دقت توجه کردند، من اصلا اسمی از گفت وگوی تمدنها نبردم، ایشان انتظار داشتندکه من بگویم مسأله گفت وگوی تمدنها مهم است، اماامن بیشتربه مسایل علمی و پیشرفت کشور اشاره کردم وهمانجا گفتم نتوانستم یارانه ها رابهینه کنم و عنوان می کنم که موافق تحول اقتصادی و بهینه کردن یارانه ها هستم، منتها اگر حرفی هست درشیوه است تا مردم هزینه های سنگین نپردازند رئیس جمهوری بعد ازآنکه حرفهای من تمام شد گفت پس گفت وگوی تمدنهاچه می شود ومن گفتم احساس کردم که گفت وگوی تمدنها مربوط به دوره من بود ومرکز رابه بعضی ارگانها واگذارکردم و قصد دارم که یک مرکز خصوصی تاسیس کنم. ایشان گفتند مسأله گفت و گوی تمدن ها مهم است و باید پیگیری شود. پس نمی توانم بگویم همه با آن مخالفند و اگر هم کم عنایتی هست بیشتر در لایه های پایین تر است. من درایران وخارج کشورنظریه گفت وگوی تمدنها را پیشبردم وپیگیری می کنم و هنوزهم معتقدم دردانشگاه های ما توجه به مسأله گفت وگوی تمدنهاجدی است وده ها مقاله وپایان نامه در این زمینه نوشته اند.

چرا اصولا خاتمی را یک فرد صلح طلب که صلح را در خارج از مرزهای ایران جستجو می‌کند می‌شناسند و حتی در مقوله ای مانند گفت‌وگوی تمدنها اهتمام رئیس جمهوری سابق کشورمان بر بسط این مقوله در خارج از کشور استوار است؟

صلح بیشتر جنبه بین المللی و خارجی دارد، بنابراین وقتی از صلح صحبت می‌کنیم صلح در عرصه بین المللی، دو کشور یا کشورهای مختلف مد نظر ماست و در عرصه داخلی معولا مسأله تفاهم، رواداری و تحمل یکدیگر مورد نظر است جنگ به آن معنا در داخل وجو ندارد ممکن است تنازع باشد.
من همیشه عنوان کردم، افتخار انقلاب اسلامی بر قراری نظامی به نام جمهوری اسلامی بود و جمهوری اسلامی یعنی این‌که جمهور مردم با تفاهم، همدلی و مشارکت در کنار هم سرنوشت کشور را به دست بگیرند و حکومت را رقم بزنند و خواست‌ها و مسائل خود را تعیین کنند و به سوی آن حرکت نمایند و به همین دلیل مردم سالاری مهمترین امری است که می تواند پایه های صلح مبتنی بر عدالت را تأمین کند.

اتفاقا در این زمینه دولت‌ها نقش موثری دارند زیرا بی تحملّی بیشتر در آنجایی است که قدرت وجود داشته در طول تاریخ قدرت‌ها بی مهار بودند و باید مردم از آنها اطاعت می‌کردند، تغییر این روحیه مستلزم این است که دولت‌ها قدرت تحمل خود را بالا ببرند و من خدا را شکر می‌کنم که خود من سعی کردم و پایبند به آن بودم که دولت مدافع انتقاد باشد و با هیچ فردی که انتقاد داشت با بهانه های مختلف برخورد نکردیم و امیدوار بودم که این مسأله تداوم پیدا کند تا ذهن و جان جامعه ما آماده یک زندگی تفاهم آمیز شود.

در عرصه بین المللی نیز زمینه صلح و گفت‌وگو در افکار عمومی و در بین مردم آماده است، اما سیاست‌ها در دست کسانی است که جنگ طلب و جنگ افروز هستند و یکی از کارهای مهمی که باید انجام داد این است که آن چیزهایی که در افکار عمومی موثر هستند و مهمترینش ابزار فرهنگ و تبلیغات است را در خدمت صلح قرار داد تا بتوانیم در افکار عمومی جنگ طلبان و جنگ‌افروزان را منزوی کنیم وخطر افراط گرایی و خشونت را دائماً بازگو کنیم. اما امروز وسایل ارتباط جمعی در عرصه بین المللی و داخلی کشورها عمدتاً در دست قدرت‌ها قرار دارند و در کشورهایی که کمتر دموکراسی در آنها پیاده شده ابزارهای رسانه ای عمدتاً در دست دولت است و اگر هم بخش خصوصی ابزارهایی را در اختیار دارد اینقدر ناچیز است که اصلا صدای آن شنیده نمی‌شود، در عرصه بین المللی هم قدرت ‌ها، جناح ها و جریان‌های خاص ابزارهای رسانه‌ای را در اختیار دارند. بنابراین در این فضا به هر میزان که بتوان از نظر تأثیرگزاری بر افکار عمومی گسترده تر عمل کرد، موفق تر‌ خواهد بود.

البته NGO ها در این زمینه نقش مهمی می توانند داشته باشند، اما اگر مطالب آنها در سطح ملی و بین المللی پیاده نشود مشکل ایجاد می‌کند به همین دلیل معتقد بودم مرکز گفت‌وگوی تمدنها باید یک نوع ارتباط با مجامع اثرگذار رسمی دنیا داشته باشد و مطمئن‌ترین مکان هم سازمان‌هایی هستند که تأثیر در کار و بار جهان دارند، نظیر سازمان ملل، یونسکو، سازمان کنفرانس اسلامی و بسیاری از مجامع و اتحادیه های جهانی (نه کشورها) البته در این زمینه تلاش می‌کنیم دستاوردهایی را که در زمینه گفت‌ و گوی تمدنها به دست آوردیم را به سازمان‌ها و مجامع بین‌المللی ببریم تا ضمانت اجرا پیدا کند.

من فکر می‌کنم تلفیقی از کار NGO ها و بعضی مجامعی که تاثیر عملی دارند در سطح ملی و بین المللی می تواند بسیار در جا افتادن مسأله گفت وگوی تمدنها مؤثر باشد.
ایده صلح و ایده نفی خشونت اگر بتواند در محورهای آموزشی قرار بگیرد می‌توانید ببینید که چه قدر می‌تواند اثر داشته باشد آموزش هم در تمامم دنیلا در دست دولت‌هاست و دولت‌ها در آن نفوذ دارند، بنابراین برای موفق شدن این ایده نمی‌توانیم منفک از دولت‌ها عمل کنیم.اما باید با نهادها و سازمان‌های بین المللی همکاری کرد تا بتوان منشاء اثر بود.

پیشنهادتان به رئیس جمهوری آینده ایران برای چگونگی پی‌گیری مقوله گفت‌وگوی تمدنها چیست؟

اگر در انتخابات آینده کسی برگزیده شود که تفاهم بیشتری با این موضوع داشته باشد، طبعا امکانات بیشتری را برای بسط نظریه گفت‌وگوی تمدنها به کار می گیرد، و بخصوص در کشورهایی مثل ما کشورهای ما که همه چیز دولتی است و اگر دولت تفاهم در این زمینه داشته باشد، برای گفت‌وگوی تمدنها می‌توان خیلی آسان تر و ارزان‌تر کار کرد و اگر این تفاهم نباشد مشکلاتی ایجاد می‌شود، کما این‌که امروز امکانات من در زمینه گفت‌وگوی تمدنها در حد صفر است و از امکاناتی که در دروران ریاست جمهوری داشتم به اندازه یک ذره و یک قران استفاده نکردم . کما اینکه خیلی از سازمان‌ها و موسسه‌ها از امکانات دولتی برای کارهای پژوهشی، علمی وحتی خیریه خود استفاده می‌کنند و در این زمینه کتابخانه‌ای را که با اشک چشم و خون دل تهیه کردیم و فاخرترین کتابخانه در زمینه مسایل مربوط به گفت‌وگوی تمدنها به شمار می‌آید و 30 هزار جلد کتاب داشت را کاری نکردم که در دوران ریاست جمهوری به موسسه گفت‌وگو ی تمدنهای خودم منتقل کنم. بنابر این اگر دولتی بود که به نطریه گفت‌وگوی تمدنهااعتقاد داشت خیلی ساده می‌توانستیم از این امکانات مشروع استفاده کنیم. در انتخاب آتی ریاست جمهوری ایران اگر کسانی که می‌آیند واقعا به حق حاکمیت مردم معتقد باشند، دموکراسی گسترش پیدا می‌کند، اگر به آزادی بیان پایبند باشند، وضع مطبوعات بهتر می‌شود، اگر به بخش خصوصی و تولید و سرمایه گذاری معتقد باشند این بخش رشد می کند و اگر به جامعه مدنی اعتقاد داشته باشند تشکل‌های صنفی، فرهنگی و اقتصاد ی در این مملکت رشد می‌کنند و اگرهم به تنش زدایی تاکید داشته باشند فعالیت‌هایی که در عرصه بین المللی است از جمله مقوله گفت‌وگوی تمدنها رشد می‌کند، قطعا نظر و جهت گیری دولت‌ها در پیشرفت مقوله گفت‌وگوی تمدنها موثر است و اگر نباشد تنگنا خواهیم داشت و اگر باشد با تسهیلات بیشتری کار انجام مِی شود.
اما همه این امور بستگی به این دارد که چه میزان فضا برای حضور مردم در عرصه باز شود، زیرا اگر مردم کم به عرصه بیایند با وجود آنکه انتخابات باهر میزان مشارکت مشروع است، اما کسی که با این آراء کم می‌آید به هیچ وجه نماینده اکثریت نخواهد بود، همچنین امیدوارم کسانی که در انتخابات حاضر می‌شوند چه انتخاب کنندگان و چه انتخاب شوندگان بدانند که در چه موقعیت حساسی قرار داریم واولویت‌ ‌ها چیست و مردم هم بیایند و به‌آن چیزی که به مصلحت کشور است رای دهند.تا رئیس جمهوری آینده با دست باز برای آینده کشور تصمیم گیری کند.
با توجه به روحیه جنگ طلبانه بوش انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را از چه جهت به سود پیشرفت مقوله گفت‌وگوی تمدنها می‌دانید..
در آمریکا یک سلسله اصول کلی وجود دارد که فکر نمی‌کنم با جابجایی مسؤولان و حتی احزاب عوض شود، ولی با توجه به این‌که یک طرف قضیه بیشتر شعار حقوق بشر و مسایل انسانی را می‌دهد و بخصوص این‌که کاندیدای جوانی را آورده‌اند که برای بهبود جایگاه و آبروی آمریکا در جهان تلاش می‌کند تصور می‌کنم آمدن او علاوه بر این‌که به جهان اجازه می‌دهد از دست آمریکا نفس بکشد برای آبرو اعتبار عهم خوب است زیرا این کشور طی سال‌های اخیر خیلی اعتبار خود را از دست داده است، اما در نهایت نتیجه انتخبات آمریکا چه بشودو چه کسی درانتخابات این کشور موفق شود قابل پیش بینی نیست.

ماهم نباید خیلی به این امید باشیم که در کجای دنیا چه اتفاقی می‌افتد، گرچه باید هوشیار باشیم، اما مهم این است که ما سرنوشت خود را در داخل کشور رقم می‌زنیم، اگر حرمت این مردم را در عرصه بین المللی حفظ کنیم و در داخل برای آنها انگیزه کار و اشتغال ایجاد کنیم ایران قدرمند خواهیم داشت و خیلی برای ما سیاست‌های حاکم بر دنیا مهم نخواهد بود.
اما اگرازمردم جدا شویم و خواست‌های آنها را نظر نگیریم و این احساس در مردم ایجاد شود که وضعشان بدتر شده وآینده خوبی در انتظارشان نیست آن وقت بیشتر آسیب پذیر خواهیم بود، بر این اساس باید بیشتر به داخل کشور و مسایلی که در داخل داریم توجه کنیم، البته باید از موقعیت‌های بین‌المللی حداکثر استفاده را نیز کرد


 
طی سال‌های اخیر شاهدهستیم با وجود تلاش‌های مجامع بین المللی و خصوصا جهان غرب برای ثبت طرح گفت‌وگوی فرهنگ‌ها به نام ساکنان آن نقطه از جهان، دولتمردان ایرانی کمتر در راستای عملی کردن ایده‌ی گفت وگوی فرهنگ ها و تمدنها گام بردامی‌دارند و در برخوردی سیاسی با این مساله در جهت پنهان کردن دستاورهای آن که افتخار همه ایرانیان و نه یک جریان سیاسی به شمار می‌آید، در پی آن هستند که آن را نمونه‌ای از سیاست‌های به گفته خودشان مرعوبانه دولت اصلاحات در عرصه خارجی معرفی کنند، سیاستی که بر عکس آنچه امروز از تاثیرات سیاست خارجی دولت نهم می‌بینیم، کشور را در موضع انزوا قرار نداد و با عزتنمد ساختن ایران و ایرانی در جهان، هیچگاه منافع ملت را قربانی گفتارهای تند و به دور از منطق دولتمردان نکرد. حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی، مبدع ایده‌ی گفت‌وگوی تمدنها در آستانه روزی که در تقویم ایرانیان به نام روز گفت‌وگو ی تمدنها نام گرفته درگفت‌وگو با سایت باران ، ضمن اظهار گلایه نسبت به بی‌انصافی‌های روا داشته شده به این طرح طی سالیان اخیر، جنگ طلبان را چه در این سو و چه در آن سوی دنیا مخالفان این طرح جهانی معرفی کرد ویاد آور شد که اگررییس جمهور آینده به تنش زدایی تاکید داشته باشد فعالیت‌هایی که در عرصه بین المللی است از جمله مقوله گفت‌وگوی تمدنها رشد می‌کند.

متن زیر گفت‌وگوی رییس موسسه گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدنها با باران است:

با توجه به این که نظریه گفت وگوی تمدنها اولین بار در سال 75 از سوی جنابعالی در یک نطق انتخاباتی بیان شد و بعدها این شایبه را ایجاد کرد که این نظریه بر پایه تبلیغات انتخاباتی بیان شده و به نوعی اصول سیاست خارجی دولت شما در قالب آن بیان شده، بفرمایید ارایه این نظریه از جانب شما بر چه ضرورت هایی استوار بود؟

خوشحالم که از منشاء طرح گفت‌وگوی تمدنها و این‌ که در کجا و در چه شرایطی این نظریه مطرح شد صحبت کردید، زیرا یک سری بد اخلاقی هایی در زمینه نظریه گفت‌وگوی تمدنها صورت گرفته و حرف‌های بی اساس و بی ربطی در این زمینه مطرح شده که البته اهداف و انگیزه‌های خاص خودش را دارد.

ممکن است در مورد این نظریه در بین برخی افراد سوء تفاهم‌هایی وجود داشته باشد و تصور شود که این نظریه تنها یک جنبه تبلیغاتی و انتخاباتی داشته، در حالی که واقعیت این نیست و این نظریه حاصل یک نوع دید و دغدغه خاطر نسبت به سرنوشت عالم و آدم و بخصوص ایران اسلامی است.
در اوایل دهه 90 نظریه جنگ تمدنها مطرح شد. این نظریه هنگامی مطرح شد که جنگ سرد پایان یافته بود و اتحادیه جماهیر شوروی فروپاشیده بود و کشورهای کمونیستی که با محوریت اتحادیه جماهیر شوروی قطب مقابل نظام سرمایه داری دنیا بودند فرو پاشیده و نظام سلطه و سرمایه داری در اوج قدرت بود و احساس غرور می‌کرد. البته من به هیج وجه نمی‌خواهم بگویم که این نظریه را یک دانشمند به سفارش سیاستمداران مطرح کرد، بلکه نظریه ای مبتنی بر یک سری از داده‌ها و مبانی قابل بحث و گفت وگو به شمار می رود به اعتقاد من نظریه جنگ تمدنها بیشتر از آنکه نظریه‌ای فلسفی باشد نظریه‌ای ژورنالیستی است و بیشتر جنبه ژورنالیستی و سطحی دارد و در واقع بازتاب بعضی واقعیت‌ها و ذهنیت‌های دنیای غرب در ذهن یک نویسنده است. اگر کمی جلوتر برویم، می بینیم در اواسط دهه 80 کتاب نیکسون، رئیس جمهور اسبق آمریکا منتشر شد، در آن دوران که هنوز اتحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی نشده بود، اما آثار ضعفش نمایان شده بود، وی از دشمن آینده غرب صحبت می‌کند و می‌گوید با شرایط و اوضاعی که می بینیم دشمن آینده ما اسلام است و غرب در مقابل اسلام به عنوان دشمن آینده‌اش یک نوع موضع گیری می‌کند.منظورم از غرب سیاستمداران غربی وسیاست‌های غربی است. اما اینکه چرا غرب و نظام سلطه احتیاج به دشمن دارد را باید در روان شناسی اقتدار طلبی و دیکتاتور مآبی جست. دیکتاتور مآبی گاهی در عرصه بین‌المللی است و گاهی در عرصه‌های داخلی است. معمولا تمامیت خواهان و کسانی ‌که می خواهند سلطه بی چون و چرا داشته باشند برای توجیه سلطه خود و رفع و دفع آنچه مخالف خود می دانند نیاز به دشمن دارند، پس اگر این دشمن وجود دارد آن را بزرگتر از آنچه هست نشان می‌دهند و اگر نیست دشمن سازی و دشمن تراشی می‌شود.

آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم خودش را مالک دنیا و محور و مدار دنیای غرب و نجات دهنده آن می‌دانست و با تصور این‌که برادر بزرگ همه است می خواست بر عالم و آدم تسلط داشته باشد.
آمریکا دردوران جنگ سرد نیاز به دشمن داشت و درآن دوران این دشمن کمونیسم و دنیای سوسیالیست بود، جنگ‌های تبلیغاتی وسیعی در این زمینه صورت گرفت و جهان هم تا مرز درگیری اتمی پیش رفت، اما اتفاق نیافتاد و با پیدایش ضعف و فتور دراتحادیه جماهیر شوروی آنها باز به دنبال دشمن می‌گشتند.

در مورد آمریکا نیز قرار شد این دشمن اسلام باشد، زیرا اسلام مایه هویت بخش بزرگی از دنیا بود و در استراتژیک ترین بخش دنیا قرار داشت و منافع غرب در دنیای اسلام مهم بود و تسلطش بر کشورهای اسلام برای آنها اهمیت داشت و احساس می‌شد که اسلام و هویت اسلامی مانعی در برابر آنها است.

علاوه بر جنبش‌های اسلامی که در یک صد سال اخیر وجود داشته حادثه بزرگ انقلاب اسلامی و تبدیل آن به نظامی که محوری ترین شعارهایش استقلال و آزادی و پیشرفت و ضدیت با استکبار بود و می‌توانست به الگویی درجهان تبدلی شود مزید بر علت شد تا آنها اسلام را دشمن خود معرفی کنند. جنگ تمدنها در واقع انتقال از جنگ سرد ایدئولوژیک میا ن شرق وغرب بود به عرصه فرهنگ وتمدن، که یک مقدار ریشه دار تر هم می شد، زیرا فرهنگ ها وتمدن ها ازایدئولوژی ها پایدارترهستند واین جنگ جنگ جدیتری می شد.

این نظریه که منتشر شد برای من که علاقمند به مسایل اجتماعی، سیاسی وبین المللی بودم، جلب توجه کرد و فکر کردم با هر انگیزه ای که نویسنده آن داشته اوضاع و احوال اوضاع و احوال خطرناکی است وامری در آستانه توجیه است که به نفع کشورهای اسلامی نیست و در همان زمان درذهنم بود که چه مطلبی درمقابل نظریه برخورد تمدنها مطرح شود وبحث هایی که درمورد گفت گوی تمدنهامطرح کردم مربوط به قبل از انتخابات خرداد76 بود وبرای اولین بار در سال 75 ازگفت وگوی تمدنها سخن گفتم.وبعد از آن هم مسأله انتخابات پیش آمد و قرار شددر عرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی وبین المللی و. ..برنامه هاو شعاهایی مطرح شود وگفت وگوی تمدنها نیز به عنوان یک اصل که می تواند در روابط بین الملل مؤثر باشد.

آیا می توان از گفت وگوی تمدنها در جهت مذاکرات سیاسی وبرقراری ارتباط سیاسی میان کشورهای مختلف بهره جست؟

یک اشتباهی هم شده وبر مبنای آن تصور می کنند گفت وگوی تمدنها همان مذاکرات سیاسی است که با دنیا انجام می شود ومثلا تحت عنوان گفت و گوی تمدنها ایران وآمریکا باهم مذاکره کرده ورابطه برقرار می کنند، ابدا گفت وگوی تمدنها با مذاکره برابرنیست، مامباحثه داریم که درآن دو طرف به یک سلسله اموری اعتقاد دارند و برای اثبات آن باهم وارد بحث می شوند، اما مذاکره که بیشتر سیاسی است بر پایه منافعی شکل می گیرد،گفت و گو هیچ کدام از اینها نیست، یک روند است و تلاش وهمکاری میان دواندیشه وفکر برای رسیدن به حقیقت و نزدیکی به آن. در مورد مذاکره ما مذاکره را اداره می کنیم، اما درگفت وگواین گفت وگوست که ما را به جلومی برد ولازمه اش این است که نقطه مشترکی را پیدا کنیم و براساس آن جلوبرویم.

شاید اگر بخواهیم ریشه قرآنی گفت وگو را پیداکنیم آن آیه ای است که خداوند به اهل کتاب فرمودند:
"
تَعَالَوْاْ إِلَى کَلَمَةٍ سَوَاء بَینَنَا وَبَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِکَ بِهِ شَیئًا وَلاَ یتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ"
"
بر سر سخنى که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد"
خداپرستی، وحدت، آزاد ی وآزادگی مبنای مشترک همه ماست و نقطه خوبی است برای آغازحرکت، گفت وگوکردن و به حل بساری ازمشکلات پرداختن.

الان ما در شرق وغرب، جهان اسلام ومسیحیت یک نقطه مشترک داریم که بر مبنای آن می توانیم حرکت کنیم و آن نامنی است، همه ما احساس ناامنی می کنیم، چه در نیویورک، چه در واشنگتن، چه در تهران،چه در مسقط یا خارطوم و فلسطین و... بشریت همچنین ازآینده نگران است، بخصوص با وجود سلاح های کشتار جمعی وفزونخواهی هایی که در دنیا وجود دارد. آیابهترنیست بگویی همه ما ازناامنی رنج میبریم وخواهان صلح وامنیت هستیم. مایه های این نگرانی از نا امنی و دعوت به همزیستی و صلح در همه فرهنگ ها وتمدنها وجود دارد و نقطه مهمی برای تبادل نظر وگفت وگو و حرکت از محیط ناامن به سوی نقطه صلح وهمزیسیتی است تا همه از شرایط خوبی بهره مند شوند


در زمان طرح نظریه گفت وگوی تمدنها جهان چقدر برای پذیرش آن ظرفیت داشت ودر حال حاضر در چه وضعی قرار دارد
حرف های خوب زیاد زده شده و انسان های بسیار بزرگ حرف های خوبی زده اند، اما این که حرفی از جانب شخصی که ممکن است خیلی ها در جهان بهتر از او باشند، زده می شود و این طورمورد استقبال قرار می گیرد، نشان می دهد، که جهان آماده شنیدن این حرف بوده است. مهم این است که حرف در چه زمانی زده شود، خیلی از حرف ها اصلا شنیده نمی شوند، بسیاری از بزرگان حرف های بسیار بزرگ وعظیمی زده اند که چه در زمان خود و چه بعد از آن اصلا شنیده نشده است، اینکه گفت وگوی تمدنها این طور مورد استقبال قرار گرفت، درحالی که واقعاً هم جنبه سیاسی نداشت و به اتفاق آرا در سازمان ملل تصویب شد، به خاطر آمادگیافکار عمومی برای پذیرش این طرح بود و درهمین راستا دربساری از دانشگاه های جهان کرسی گفت وگوی تمدنها تأسیس شد و هزاران مقاله و کتاب و تحلیل در این زمینه نوشته وهمایش برگزارشد وبسیاری ازدولت هامسأله گفت وگو را به عنوان برنامه خود معرفی کردند و همه کسانی که دراین دنیا سرشان به تنشان می آرزد مرکزی برای صلح و گفت و گو تأسیس کرده اند و یا آن را مورد تأیید قرارداده اند و این نشان می دهد که بشر به این مسأله نیازدارد.

من هم به عنوان طراح این نظریه وقتی به نقاط مختلف جهان سفر می کنم، از سوی افکار عمومی و دانشگاهیان مورد استقبال قرار می گیرم و خدا را شکر می کنم که نظریه گفت گوی تمدنها از ایران که کانون یک انقلاب بزرگ و مردمی بر پایه اسلام است و متعلق به مردمی که بر مبنای اسلام صلح و مردم سالاری را می خواست، مطرح شد و پشتوانه این حرف شخصیت من نبود، بلکه عظمت ایران و تاریخ ایران بود.

مهمترین موانع مخالفان نظریه گفت گوی تمدنها چه افراد و طیف هایی را شامل می شوند؟

جنگ طلبان چه در این سوی دنیا وچه آن سوی دنیا با نظریه گفت و گوی تمدنها مخالف هستند، تندروهای دنیای اسلام که نمونه آن را در ایران داریم، معتقدند که گفت وگوی تمدنها ممکن نیست و باید جنگ کنیم و می گویند آنها کفارهستند و باید با آنها بجنگینم. از آن سوی دنیا نیز جنگ طلبان می گویند اینها تروریست هستند وباید با آنهاجنگید.جنگ طلبان یک منطق دارند؛ چه خود را پشت عناوین مقدس و دینی پنهان کنند و چه چهره حقوق بشری وانسانی به خود بگیرند. اما من معتقدم وجدان بشری نظریه گفت وگو ی تمدنها را قبول دارد و درلایه های زیرین وجدان جامعه بشری مسأله گفتگوی تمدنها تلاشهای خود را برای دستیابی به صلح پیگیری می کند.

گفته می شود نظریه گفت وگوی تمدنها در دوران دولت اصلاحات سیاست خارجی ایران را در موضع انفعال قرارداد. چقدر تاثیرمقوله گفت وگو ی تمدنها را بر دستگاه دیپلماسی دوران اصلاحات، آن هم به این شکل را قبول دارید؟

خوب بالاخره حرف زدن هزینه ای ندارد. خیلی حرف ها زده می شود، دروغ هایی گفته می شود وادعاها مطرح می شود که در مورد آن وجدان جامعه وتاریخ قضاوت می کند که کدام سیاست در موضع عزت ملت ایران بودهاست و کدام سیاست ها منافعی را برای مردم در بر نداشت. البته نمی خواهم به انگیزه هارجوع کنم تصورم این است که همه حتی آنهایی که حرف های بی اساس می زنند، قصد خیر دارند، اما نمی دانند که حرف های آنها چه هزینه ای دارد.

دو سال قبل حرف هایی زده شد که درهمان زمان سردمداران اسرایل گفتند این بزرگترین هدیه ای بود که به اسراییل داده شد، گرچه ظاهر قضیه حرف های تند وتیز و ضد اسراییلی و ضد غربی بودوبا قصد خیرهم بیان شد، اما بهترین هدیه برای تثبیت اسراییل به شمار می رود

ما معتقد بودیمو سعی کردیمایران به عنوان کشوری که کانون انقلاب بوده، کانون استقلال خواهی، آزادی طلبی و پیشرفتخواهی باشد و در مقابل مطامع بیگانگان هم بایستد، وشیوه ها یی که مناسب وضعیتش هست را انتخاب کند، اگرسیاست تنش زدایی را در عرصه سیاست خارجی انتخاب کردیم به معنی سازش نبود و در راستای دفع مخاطرات وهزینه ها ازکشور بود، بدون اینکه هزینه ای را پرداخت کنیم یا از اصول و منافع تنزّل کنیم
دراینجا لازم می دانم خاطره ای را نقل کنم دو سال قبل که به آمریکا سفر کردم یک سخنرانی دردانشگاه هاروارد داشتم که دوستان بسیار نگران بودند، چون در آنجا یهودیان زیادی حضوردارند وثبت نام برای شرکت درمراسم سخنرانی ازطریق اینترنت و آزاد انجام شده بود وهیچ گزینشی انجام نشد و حتی تعدادی ازآنها با کلاهای مخصوص یهودیان درجمع حاضر شدند ودرمقطعی که مصادف باطرح مسأله هولوکاست از جانب ایران بود سوال های تندی را نیز مطرح کردند، اما بعد از این جلسه یکی ازنویسنده های معروف بوستون گلاب که یکی از روزنامه های معروف بوستون است و خیلی مخالف سفرمن به آمریکا بود، نوشت که خیلی برای ما شگفت انگیز و درد آوربود که خاتمی به اینجا آمدبه شدت از آمریکا انتقاد کرد، برایش کف زدند،به شدت به اسراییل وصهیونیست حمله کرد، مورد تشویق قرار گرفت و از حزب الله به شدت دفاع کرد بازهم مورد تشویق قرارگرفت ومافقط دعامی کنیم آدم های مثل اوکه بسیارخطرناک هستند، برسر قدرت نیایند.

آیا این انفعال است؟ آیا این که نماینده ملت ایران برود و حرف هایی را بزند و محکم هم حرف بزند و کمترین هزینه را ازجیب ملت نپردازد، انفعال است؟ آیاموضعگیری های تند وتیز وحساب نشده ای که هزینه فراوان برای ایران داشته باشدوبه هیچ یک از اهدافش نرسد وصرفا ملت با پرداخت هزینه هایی در وضعیتی قرار بگیرد که زندگی برایش سخت تر شود و به تولید، اشتغال و بازارش لطمه بخورد و امید به زندگی کم شود دیپلماسی فعال است؟

اصول و معیارها مشخص است، ما سربلندی، استتقلال وعظمت وپیشرفت این نظام وانقلاب را می خواهیم از آن دفاع کرده ومی کینم ویک کلمه ازآن کوتاه نیامده ونمی آییم و سعی کردیم که کسب منافع با کمترین هزینه باشد،که البته گاهی هزینه هایی راهم داشته ومن فکرمی کنم که این حرف هایی که در مورد سیاست های دولت اصلاحات زده می شود،چندان مهم نیست مهم قضاوت تاریخ است.و مابرای عزت وعظمت ایران تلاش کرده ومی کنیم.

با توجه به برخوردهای بعضا سیاسی وکم لطفی هایی که ظرف چند سال اخیر بانظریه گفت وگوی تمدنها صورت گرفت، برای استفاده ازظرفیت های واقعی این نظریه در داخل به عنوان مبدع این نظریه جهانی چه پیشنهادی دارید؟

درآخرین دیداری که همان سه سال پیش با آقای رئیس جمهوری داشتم، ایشان به من گفتند که اولویت ها ازنظرشماچیست و در آنجا بعضیمسایل رامطرح کردم که ایشان هم به دقت توجه کردند، من اصلا اسمی از گفت وگوی تمدنها نبردم، ایشان انتظار داشتندکه من بگویم مسأله گفت وگوی تمدنها مهم است، اماامن بیشتربه مسایل علمی و پیشرفت کشور اشاره کردم وهمانجا گفتم نتوانستم یارانه ها رابهینه کنم و عنوان می کنم که موافق تحول اقتصادی و بهینه کردن یارانه ها هستم، منتها اگر حرفی هست درشیوه است تا مردم هزینه های سنگین نپردازند.
رئیس جمهوری بعد ازآنکه حرفهای من تمام شد گفت پس گفت وگوی تمدنهاچه می شود ومن..
گفتم احساس کردم که گفت وگوی تمدنها مربوط به دوره من بود ومرکز رابه بعضی ارگانها واگذارکردم و قصد دارم که یک مرکز خصوصی تاسیس کنم. ایشان گفتند مسأله گفت و گوی تمدن ها مهم است و باید پیگیری شود. پس نمی توانم بگویم همه با آن مخالفند و اگر هم کم عنایتی هست بیشتر در لایه های پایین تر است. من درایران وخارج کشورنظریه گفت وگوی تمدنها را پیشبردم وپیگیری می کنم و هنوزهم معتقدم دردانشگاه های ما توجه به مسأله گفت وگوی تمدنهاجدی است وده ها مقاله وپایان نامه در این زمینه نوشته اند. چرا اصولا خاتمی را یک فرد صلح طلب که صلح را در خارج از مرزهای ایران جستجو می‌کند می‌شناسند و حتی در مقوله ای مانند گفت‌وگوی تمدنها اهتمام رئیس جمهوری سابق کشورمان بر بسط این مقوله در خارج از کشور استوار است؟

صلح بیشتر جنبه بین المللی و خارجی دارد، بنابراین وقتی از صلح صحبت می‌کنیم صلح در عرصه بین المللی، دو کشور یا کشورهای مختلف مد نظر ماست و در عرصه داخلی معولا مسأله تفاهم، رواداری و تحمل یکدیگر مورد نظر است جنگ به آن معنا در داخل وجو ندارد ممکن است تنازع باشد.
من همیشه عنوان کردم، افتخار انقلاب اسلامی بر قراری نظامی به نام جمهوری اسلامی بود و جمهوری اسلامی یعنی این‌که جمهور مردم با تفاهم، همدلی و مشارکت در کنار هم سرنوشت کشور را به دست بگیرند و حکومت را رقم بزنند و خواست‌ها و مسائل خود را تعیین کنند و به سوی آن حرکت نمایند و به همین دلیل مردم سالاری مهمترین امری است که می تواند پایه های صلح مبتنی بر عدالت را تأمین کند.

اتفاقا در این زمینه دولت‌ها نقش موثری دارند زیرا بی تحملّی بیشتر در آنجایی است که قدرت وجود داشته در طول تاریخ قدرت‌ها بی مهار بودند و باید مردم از آنها اطاعت می‌کردند، تغییر این روحیه مستلزم این است که دولت‌ها قدرت تحمل خود را بالا ببرند و من خدا را شکر می‌کنم که خود من سعی کردم و پایبند به آن بودم که دولت مدافع انتقاد باشد و با هیچ فردی که انتقاد داشت با بهانه های مختلف برخورد نکردیم و امیدوار بودم که این مسأله تداوم پیدا کند تا ذهن و جان جامعه ما آماده یک زندگی تفاهم آمیز شود.

در عرصه بین المللی نیز زمینه صلح و گفت‌وگو در افکار عمومی و در بین مردم آماده است، اما سیاست‌ها در دست کسانی است که جنگ طلب و جنگ افروز هستند و یکی از کارهای مهمی که باید انجام داد این است که آن چیزهایی که در افکار عمومی موثر هستند و مهمترینش ابزار فرهنگ و تبلیغات است را در خدمت صلح قرار داد تا بتوانیم در افکار عمومی جنگ طلبان و جنگ‌افروزان را منزوی کنیم وخطر افراط گرایی و خشونت را دائماً بازگو کنیم. اما امروز وسایل ارتباط جمعی در عرصه بین المللی و داخلی کشورها عمدتاً در دست قدرت‌ها قرار دارند و در کشورهایی که کمتر دموکراسی در آنها پیاده شده ابزارهای رسانه ای عمدتاً در دست دولت است و اگر هم بخش خصوصی ابزارهایی را در اختیار دارد اینقدر ناچیز است که اصلا صدای آن شنیده نمی‌شود، در عرصه بین المللی هم قدرت ‌ها، جناح ها و جریان‌های خاص ابزارهای رسانه‌ای را در اختیار دارند. بنابراین در این فضا به هر میزان که بتوان از نظر تأثیرگزاری بر افکار عمومی گسترده تر عمل کرد، موفق تر‌ خواهد بود.

البته NGO ها در این زمینه نقش مهمی می توانند داشته باشند، اما اگر مطالب آنها در سطح ملی و بین المللی پیاده نشود مشکل ایجاد می‌کند به همین دلیل معتقد بودم مرکز گفت‌وگوی تمدنها باید یک نوع ارتباط با مجامع اثرگذار رسمی دنیا داشته باشد و مطمئن‌ترین مکان ه م سازمان‌هایی هستند که تأثیر در کار و بار جهان دارند، نظیر سازمان ملل، یونسکو، سازمان کنفرانس اسلامی و بسیاری از مجامع و اتحادیه های جهانی (نه کشورها) البته در این زمینه تلاش می‌کنیم دستاوردهایی را که در زمینه گفت‌ و گوی تمدنها به دست آوردیم را به سازمان‌ها و مجامع بین‌المللی ببریم تا ضمانت اجرا پیدا کند.

من فکر می‌کنم تلفیقی از کار NGO ها و بعضی مجامعی که تاثیر عملی دارند در سطح ملی و بین المللی می تواند بسیار در جا افتادن مسأله گفت وگوی تمدنها مؤثر باشد.
ایده صلح و ایده نفی خشونت اگر بتواند در محورهای آموزشی قرار بگیرد می‌توانید ببینید که چه قدر می‌تواند اثر داشته باشد آموزش هم در تمامم دنیلا در دست دولت‌هاست و دولت‌ها در آن نفوذ دارند، بنابراین برای موفق شدن این ایده نمی‌توانیم منفک از دولت‌ها عمل کنیم.اما باید با نهادها و سازمان‌های بین المللی همکاری کرد تا بتوان منشاء اثر بود.

پیشنهادتان به رئیس جمهوری آینده ایران برای چگونگی پی‌گیری مقوله گفت‌وگوی تمدنها چیست؟

اگر در انتخابات آینده کسی برگزیده شود که تفاهم بیشتری با این موضوع داشته باشد، طبعا امکانات بیشتری را برای بسط نظریه گفت‌وگوی تمدنها به کار می گیرد، و بخصوص در کشورهایی مثل ما کشورهای ما که همه چیز دولتی است و اگر دولت تفاهم در این زمینه داشته باشد، برای گفت‌وگوی تمدنها می‌توان خیلی آسان تر و ارزان‌تر کار کرد و اگر این تفاهم نباشد مشکلاتی ایجاد می‌شود، کما این‌که امروز امکانات من در زمینه گفت‌وگوی تمدنها در حد صفر است و از امکاناتی که در دروران ریاست جمهوری داشتم به اندازه یک ذره و یک قران استفاده نکردم . کما اینکه خیلی از سازمان‌ها و موسسه‌ها از امکانات دولتی برای کارهای پژوهشی، علمی وحتی خیریه خود استفاده می‌کنند و در این زمینه کتابخانه‌ای را که با اشک چشم و خون دل تهیه کردیم و فاخرترین کتابخانه در زمینه مسایل مربوط به گفت‌وگوی تمدنها به شمار می‌آید و 30 هزار جلد کتاب داشت را کاری نکردم که در دوران ریاست جمهوری به موسسه گفت‌وگو ی تمدنهای خودم منتقل کنم. بنابر این اگر دولتی بود که به نطریه گفت‌وگوی تمدنها اعتقاد داشت خیلی ساده می‌توانستیم از این امکانات مشروع استفاده کنیم. در انتخاب آتی ریاست جمهوری ایران اگر کسانی که می‌آیند واقعا به حق حاکمیت مردم معتقد باشند، دموکراسی گسترش پیدا می‌کند، اگر به آزادی بیان پایبند باشند، وضع مطبوعات بهتر می‌شود، اگر به بخش خصوصی و تولید و سرمایه گذاری معتقد باشند این بخش رشد می کند و اگر به جامعه مدنی اعتقاد داشته باشند تشکل‌های صنفی، فرهنگی و اقتصاد ی در این مملکت رشد می‌کنند و اگرهم به تنش زدایی تاکید داشته باشند فعالیت‌هایی که در عرصه بین المللی است از جمله مقوله گفت‌وگوی تمدنها رشد می‌کند، قطعا نظر و جهت گیری دولت‌ها در پیشرفت مقوله گفت‌وگوی تمدنها موثر است و اگر نباشد تنگنا خواهیم داشت و اگر باشد با تسهیلات بیشتریکار انجام مِی شود.
اما همه این امور بستگی به این دارد که چه میزان فضا برای حضور مردم در عرصه باز شود، زیرا اگر مردم کم به عرصه بیایند با وجود آنکه انتخابات باهر میزان مشارکت مشروع است، اما کسی که با این آراء کم می‌آید به هیچ وجه نماینده اکثریت نخواهد بود، همچنین امیدوارم کسانی که در انتخابات حاضر می‌شوند چه انتخاب کنندگان و چه انتخاب شوندگان بدانند که در چه موقعیت حساسی قرار داریم واولویت‌ ‌ها چیست و مردم هم بیایند و به‌آن چیزی که به مصلحت کشور است رای دهند.تا رئیس جمهوری آینده با دست باز برای آینده کشور تصمیم گیری کند.
با توجه به روحیه جنگ طلبانه بوش انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را از چه جهت به سود پیشرفت مقوله گفت‌وگوی تمدنها می‌دانید
در آمریکا یک سلسله اصول کلی وجود دارد که فکر نمی‌کنم با جابجایی مسؤولان و حتی احزاب عوض شود، ولی با توجه به این‌که یک طرف قضیه بیشتر شعار حقوق بشر و مسایل انسانی را می‌دهد و بخصوص این‌که کاندیدای جوانی را آورده‌اند که برای بهبود جایگاه و آبروی آمریکا در جهان تلاش می‌کند تصور می‌کنم آمدن او علاوه بر این‌که به جهان اجازه می‌دهد از دست آمریکا نفس بکشد برای آبرو اعتبار عهم خوب است زیرا این کشور طی سال‌های اخیر خیلی اعتبار خود را از دست داده است، اما در نهایت نتیجه انتخبات آمریکا چه بشودو چه کسی درانتخابات این کشور موفق شود قابل پیش بینی نیست.

ماهم نباید خیلی به این امید باشیم که در کجای دنیا چه اتفاقی می‌افتد، گرچه باید هوشیار باشیم، اما مهم این است که ما سرنوشت خود را در داخل کشور رقم می‌زنیم، اگر حرمت این مردم را در عرصه بین المللی حفظ کنیم و در داخل برای آنها انگیزه کار و اشتغال ایجاد کنیم ایران قدرمند خواهیم داشت و خیلی برای ما سیاست‌های حاکم بر دنیا مهم نخواهد بود.
اما اگرازمردم جدا شویم و خواست‌های آنها را نظر نگیریم و این احساس در مردم ایجاد شود که وضعشان بدتر شده وآینده خوبی در انتظارشان نیست آن وقت بیشتر آسیب پذیر خواهیم بود، بر این اساس باید بیشتر به داخل کشور و مسایلی که در داخل داریم توجه کنیم، البته باید از موقعیت‌های بین‌المللی حداکثر استفاده را نیز کرد.

مقالات و نوشته‏هایى در باب طرح گفتگوى تمدنها

یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقیکم(حجرات - 13)

گفتگوى تمدنها

1- تاریخچه

2- اخبار

3- مقالات

قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون.

بگو اى اهل کتاب بیائید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است (و همه حق مى‏دانیم) پیروى کنیم (و آن کلمه این است) که بجز خداى یکتا هیچ کس را نپرستیم و چیزى را با او شریک قرار ندهیم و برخى، برخى را بجاى خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم، پس اگر آنها از حق روى گرداندند بگوئید شما گواه باشید که ما تسلیم فرمان خداوندیم.(آل عمران - 64)

این ملت (ملت مسلمان ایران) امروز نماینده یک تمدن بسیار عمیق و عظیم به نام تمدن اسلامى است که هم در تاریخ پایگاه بسیار والاى دارد و هم به لحاظ قوانین، جهان بینى فلسفه، بسیار قوى و نیز فرهنگ ریشه‏دار و گسترده از استحکامى بى نظیر برخوردار است بنا بر این ملت ایران مى‏تواند به عنوان نماینده این تمدن با تمدن‏هاى دیگر گفت و گو کند. گفت و گوى تمدن‏ها به معناى گفت و گو با ماموران اطلاعاتى و دولت‏ها نیست بلکه باید با کسانى که اهل فرهنگ و تمدن هستند انجام شود.

مقام معظم رهبرى آیت الله خامنه‏اى در دیدار با نمایندگان سیاسى ایران در خارج از کشور 26 مرداد 1378 - همشهرى

تاریخچه

به نام جمهورى اسلامى ایران پیشنهاد مى‏کنم که به عنوان اولین گام سال 2001 از سوى سازمان ملل متحد سال گفتگوى تمدنها نامیده شود با این امید که با این گفت و گو نخستین گامهاى ضرورى براى تحقق آزادى و عدالت جهانى برداشته شود. از والاترین دستاوردهاى این قرن پذیرش ضرورت و اهمیت گفت و گو و جلوگیرى از کاربرد زور و تقویت مبانى آزادى و عدالت و حقوق انسانى است.

قسمتى از سخنرانى حجة الاسلام و المسلمین خاتمى رئیس محترم جمهورى اسلامى ایران در اجلاس مجمع عمومى سازمان ملل متحد (پنجاه و سومین / 1998)

بعد از فروپاشى و تجزیه اتحاد جماهیر شوروى و تحولاتى که در کشورهاى بلوک شرق روى داد دوران جنگ سرد به پایان رسید و قدرتهاى بین المللى آرایش نوینى یافتند. تبیین شرایط تازه جهانى و مناسبات بین المللى در جهان آینده بستر مناسبى را براى نظریه پردازان سیاسى فراهم نمود تا با توجه به دیدگاه خود راجع به ریشه‏ها و علل تحولات شگرف دهه آخر قرن بیستم که بالطبع ناشى از مبانى اعتقادى و فلسفى خاص، همراه با لحاظ منافع کشور متبوع خود بود به تفسیر و تحلیل وقایع و سرانجام آنها بنشینند.

از یک منظر، روابط بین المللى که تا پیش از این وقایع طبق بلوکهاى سیاسى‏اى که مرکب از دولت و کشورهاى متحد شامل بلوک شرق (کمونیست) و بلوک غرب (سرمایه دارى) تعریف مى‏شد در نظم نوین بین المللى دیگر نه بر اساس آن معیار بلکه بر پایه روابط میان واحدهاى بزرگتر تشکلهاى بشرى، یعنى تمدنها و عمدتا مبتنى بر دین تعیین خواهد شد.

نظریه معروف «برخورد تمدنها» که گاه از آن به «جنگ تمدنها» تعبیر مى‏شود بر پایه این نظریه استوار شده است. سابقه و ریشه این نظریه را باید در آراء و نظریات «توین بى‏» جستجو نمود که در سال 1947 در کتابش به نام «تمدن در بوته آزمایش‏» مقاله یازدهم کتاب را تحت عنوان «برخورد میان تمدنها» جنگ تمدنها، مى‏نگارد. «توین بى‏» در مقاله دهم آن کتاب که تحت عنوان «اسلام آینده و غرب‏» است مى‏نویسد: «پان اسلامیزم خوابیده است، با این حال ما باید این امکان که اگر پرلتاریاى جهان غربى مآب بر ضد سلطه غرب به شورش برخیزد و خواستار یک رهبرى ضد غربى شود، این خفته بیدار خواهد شد را در نظر بگیریم. بانگ این شورش ممکن است در برانگیختن روح نظامى اسلام حتى اگر این روح به قدر خفتگان هفتگانه در خواب بوده باشد، اثر روحى محاسبه ناپذیرى داشته باشد. زیرا که ممکن است پژواکها، یک عصر قهرمانى را منعکس سازد. در دو مورد تاریخى در گذشته، اسلام انگیزه‏اى بوده است که به سائق آن یک جامعه شرقى، پیروزمندانه بر ضد یک متجاوز غربى به پا خاسته است. در زمان نخستین جانشینان پیامبر اسلام، سوریه و مصر را از سلطه یونان که تقریبا هزار سال آنها را در زیر فشار خود داشت نجات داد. در زیر فرمانروایى سعد بن زنگى و نور الدین و صلاح الدین و مملوکان، اسلام آن دژ را در برابر هجوم صلیبیان و مغولها حفظ کرد. اگر وضع کنونى بشر به یک جنگ نژادى منجر شود، اسلام ممکن است بار دیگر براى ایفاى نقش تاریخى خود قیام کند.

پس از حدود 50 سال بعد از او و در پى تحولات و وقایعى که منجر به اضمحلال اتحاد جماهیر شورى و فروپاشى آن و تغییرات عمده‏اى که در کشورهاى وابسته به بلوک شرق گردید، در تابستان 1993 - ساموئل هانتیگتون - رئیس مؤسسه (Huntington.s. استراتژیک دانشگاه هاروارد آمریکا طى مقاله‏اى جنجال برانگیز تحت عنوان «برخورد تمدنها در واقع دست به یک پیشگویى تاریخى زد و به تبیین مناسبات بین المللى در جهان The clash of civilization) آینده پرداخت. این مقاله که در شماره تابستانى نشریه فارین افرز و شمار 16 ژوئن نیویورک تایمز به چاپ رسید واکنش‏هاى بسیارى را در سر تا سر جهان برانگیخت. البته هانتیگتون پیش از تدوین نظریه برخورد تمدنها چند مقاله دیگر نوشته و در آنها مواضع سیاسى و نیت واقعى خود را از طرح این مباحث مطرح کرده بود. صرف نظر از انگیزه‏ها و دواعى هانتیگتون که در جاى دیگر باید مورد بحث قرار گیرد، ایشان در آن مقاله ادعا مى‏نماید: «سیاست جهانى اینک وارد مرحله جدیدى شده است. فرضیه من این است که اصولا نقطه اصلى برخورد در این جهان نو، نه رنگ ایدئولوژیکى دارد و نه بوى اقتصادى. شکافهاى عمیق میان افراد و به اصطلاح نقطه جوش برخوردها داراى ماهیت فرهنگى خواهد بود، پس دولت - ملتها نیرومندترین بازیگران در عرصه جهان باقى خواهند ماند، لیکن درگیریهاى اصلى در صحنه سیاست جهانى میان ملتها و گروههایى با تمدنهاى مختلف روى خواهد داد.

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 45 - 46

در تعریف تمدن، هانتیگتون اظهار مى‏دارد در تمدن یک موجودیت فرهنگى است .... تمدن بالاترین گروه‏بندى فرهنگى و گسترده‏ترین سطح هویت فرهنگى است که انسان از آن برخوردار است. تمدن هم با توجه به عناصر عینى مشترک (همچون زبان، تاریخ، مذهب، سنتها و نهادها) تعریف مى‏شود و هم با توجه به وابستگیها و قرابتهاى ذهنى و درونى انسانها»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 48

به اقتضاى تعریف فوق از تمدن، وى جهان آینده را عرصه «کنش و واکنش بین هفت‏یا هشت تمدن بزرگ «یعنى تمدن غربى، تمدن کنفوسیوسى، تمدن ژاپنى، تمدن اسلامى تمدن هندو، تمدن اسلاوى - ارتدکس، تمدن آمریکاى لاتین و احتمالا تمدن آفریقائى مى‏داند.

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 49

( در تفسیر تحولات آینده، وى پیش بینى مى‏کند «مهمترین درگیریهاى آینده در امتداد «خطوط گسل فرهنگى‏» که این تمدنها را از هم جدا مى‏سازد رخ خواهد داد» وى در مورد چرایى درگیریهاى آینده، cultural fault line) شش دلیل را ذکر مى‏کند. و بعد نتیجه مى‏گیرد که پس احتمال برخورد بسیار زیاد است. این برخورد احتمالا در دو سطح صورت مى‏گیرد: « در سطح خرد، گروههاى نزدیک به هم در امتداد خطوط گسل میان تمدنها، غالبا با توسل به خشونت براى کنترل خاک و مهار یکدیگر به نزاع مى‏پردازند.

در سطح کلان، دولتهاى وابسته به تمدنهاى مختلف، براى کسب قدرت نسبى نظامى و اقتصادى با هم به رقابت بر مى‏خیزند، براى کنترل نهادهاى بین المللى و طرفهاى ثالث دست به مبارزه مى‏زنند و بر اساس رقابت، ارزشهاى خاص سیاسى و مذهبى خویش را ترویج مى‏کنند.»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 51 - 53

از لحاظ مصداقى، هانتیگتون معتقد است که زودرس‏ترین و حساس‏ترین بر خورد بین تمدنها بین تمدن غرب و تمدن کنفوسیوسى - اسلامى خواهد بود. در این مورد او تاکید دارد که «کاهش تقابل نظامى غرب و اسلام که طى قرنها تداوم داشته، بعید به نظر مى‏رسد. این تقابل مى‏تواند تلخ‏تر شود.

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 58

وى معتد است که تمدنهاى اسلامى و کنفوسیوسى در مقابل تمدن غرب با هم همکارى مى‏نمایند. در این مورد وى مدعى است که «کانون درگیرى در آینده بسیار نزدیک، بین غرب و چند کشور اسلامى، کنفوسیوسى خواهد بود.»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 77

از لحاظ تجویزى، هانتیگتون به غرب هشدار مى‏دهد که «اگر این فرضیه‏ها پذیرفتنى باشد، لازم است پیامدهاى آنها براى سیاست غرب، مورد توجه قرار گیرد» راه حلى که هانتیگتون به غرب ارائه مى‏هد شامل دو برنامه کوتاه مدت و بلند مدت به شرح زیر است: 1- از لحاظ کوتاه مدت برنامه‏هاى غرب باید حاوى اجزاى زیر باشد: 1-1 همکارى و یگانگى بیشتر در درون تمدن غرب 1-2 تقویت همکارى با روسیه و ژاپن 1-3 محدود کردن دامنه قدرت نظامى کشورهاى کنفوسیوسى - اسلامى 1-4 حفظ برترى نظامى بویژه در شرق و جنوب آسیا 1-5 دامن زدن به درگیریهاى موجود بین کشورهاى اسلامى و کنفوسیوسى 1-6 مشروعیت بخشیدن به نهادهاى سازگار با فرهنگ و تمدن غرب 2- در دراز مدت، هانتیگتون معتقد است راه‏حلهاى دیگرى باید مورد توجه قرار گیرد.

مواردى که توجه وى را جلب مى‏کند عبارتند از: «خطر مواجهه و رویارویى با تمدنهاى غیر غربى که مایلند با تکیه بر سنتها و ارزشهاى خود نوسازى شوند. به نظر هانتیگتون در آینده دور تمدنهاى مدرن غیر غربى ... از نظر قدرت به غرب نزدیک مى‏شوند، ولى ارزشها و منافعشان عمدتا با ارزش‏ها و منافع غرب تفاوت دارد. این وضع ایجاب مى‏کند که غرب قدرت اقتصادى و سیاسى لازم را براى پاسدارى از منافع خود در برابر تمدنهاى مزبور حفظ کند.»

در پایان هانتیگتون مى‏پذیرد که «در آینده قابل پیش‏بینى‏» هیچ تمدن جهانگیرى وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایى خواهد بود با تمدنهاى گوناگون که هر یک ناگزیر است همزیستى با دیگران را بیاموزد»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى

با این تعبیر، هانتیگتون از لحاظ فلسفى بدبینى خود را پنهان نمى‏کند. اندوهناک از اینکه چرا برترى غرب در تعارض قرار گرفته، و چرا روابط سلسله مراتبى فوق در هم مى‏ریزد، به ناچار توصیه مى‏کند که «تمدنهاى گوناگون‏» ناگزیر به همزیستى با دیگران هستند.

گفت و گوى تمدنها:

اصطلاح گفت و گوى تمدنها اصطلاح جدیدى نیست که به تازگى در فرهنگ سیاسى نمود یافته باشد بلکه قدمتى طولانى دارد. شالوده ادیان الهى تفاهم اقوام، فرهنگها، همکارى ملل، پرهیز از درگیرى و خصومت از طریق گفت و گو براى رهیافت به حقیقت است.

قرآن مجید - کتاب آسمانى مسلمانان - در آیه 64 - از سوره آل عمران، پیروان ادیان الهى را به اجتماع پیرامون مشترکات و حقیقت فرا مى‏خواند.

دینداران واقع بین در سایه این تعالیم است که تلاش مى‏نمایند مرزهاى موهوم و ساختگى که بین انسانها جدایى افکنده و هر از گاه جنگهاى خونینى را موجب مى‏گردد بر دارند.

مصلحین واقعى که سودایى جز تعالى بشریت و برقرارى صلح و عدالت جهانى در دل ندارند همواره کوشیده‏اند از آرمانهاى بلند انسانى و ارزشهاى معنوى جانبدارى نمایند، و درست بر خلاف امثال هانتیگتون که دل نگران افول قدرت غرب و صعود قدرت دیگر تمدنهاست نگران فدا شدن آرمانهاى انسانى در پاى بازیهاى قدرت، قدرت مداران هستند.

گفت و گوى تمدنها - ریشه در فلسفه‏اى دارد که قدرت را مساوى ظرفیت و توانمندى انسانى مى‏داند نه بازى قدرت و معتقد است که هر باید ظرفیت و توامندى انسانى را ارتقا داد. در این فلسفه عقل و دین رکن سعادت، آدمى محسوب مى‏شوند که اگر نباشند، انسان محکوم به زندگى ننگ و مصیبت بارى خواهد شد.

گفت و گوى تمدنها پیش از این نیز مورد توجه اندیشمندان بوده است که «گوته‏» شاعر و متفکر برجسته آلمانى (1832 - 1749) را باید یکى از پیشگامان در این وادى دانست، او با آفرینش آثارى فراتر از زمان و مکان، گام در راه گفت و گوى واقعى با فرهنگ‏ها و تمدنهاى دیگر گذاشت، آن هم در روزگارى که اثرات منفى پیشداوریهاى قرون پیشین در میان عامه مردم و بخش بزرگى از نخبگان جامعه هنوز از میان نرفته بود.

اما آنچه امروزه ایده گفت و گوى تمدنها را اهمیت بخشیده، مطرح شدن به عنوان یک نظریه سیاسى و مورد حمایت قرار گرفتن آن از سوى سازمان ملل متحد و قریب به اتفاق دولتهاى جهان است.

رئیس جمهورى اسلامى ایران حضرت حجة الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمى در نطق معروف خود در پنجاه و سومین مجمع عمومى سازمان ملل متحد در شهریور ماه 1377 (1998) به طور رسمى از جامعه جهانى خواست که سال 2001 را سال «گفت و گوى تمدنها» اعلام کند و برنامه‏هاى مناسبى نیز براى نهادینه کردن آن تدارک ببیند. ایشان در سخنرانى خود تاکید نمودند که از «والاترین دستاوردهاى این قرن پذیرش ضرورت و اهمیت گفت و گو و جلوگیرى از کاربرد زور، توسعه تعامل و تفاهم در زمینه‏هاى فرهنگى، اقتصادى و سیاسى و تقویت مبانى آزادى و عدالت و حقوق انسانى باشد».

پیشنهاد آقاى خاتمى از همان آغاز با استقبال برخى از شخصیتهاى سیاسى و علمى جهان از جمله آقاى کوفى عنان دبیر کل سازمان ملل متحد روبرو شد و از آن به عنوان ابتکارى شجاعانه یاد کردند.

براى تحقق پیشنهاد جناب آقاى خاتمى، وزارت خارجه جمهورى اسلامى ایران نیز قطعنامه‏اى را با حمایت 55 کشور در مجمع عمومى سازمان ملل متحد مطرح کرد. این قطعنامه در تاریخ 12 آبان 1377 (سوم نوامبر 1998) با اجماع آراى اعضاى مجمع عمومى به تصویب رسید. تصویب این قطعنامه موجب شد که موضوع مفاهمه تمدنها به صورت طرحى اجرایى با حمایت جامعه بین المللى در دستور کار سازمان ملل متحد قرا گیرد و برنامه‏ها و فعالیتهاى مربوط به آن توسط سازمانهاى بین المللى دولتى و غیر دولتى مورد توجه و تشویق و حمایت واقع شود.

دبیر کل سازمان متحد که از مدافعان جدى این نظریه است و بارها با تعابیرى نظیر اینکه «خود را در خدمت نظریه و طرح آقاى رئیس جمهور ایران قرار مى‏دهم‏» تصمیم جدى خود را جهت پیشبرد این نظریه نشان داده است; ایشان متعاقب تصویب این طرح یک دیپلمات ایتالیایى به نام «جبان دومنیکوپیکو» را به نمایندگى خویش به ریاست‏سال گفتگوى تمدنها در سال 2001 منصوب نمود.

با تصویب این پیشنهاد، ضمن اینکه تمامى کشورهاى عضو سازمان ملل و نیز یونسکو موظف شده‏اند که به مقوله گفت و گوى تمدنها بذل توجه نمایند. انتظار جهانیان از ایران اسلامى به عنوان مهد یکى از بزرگترین تمدنهاى بشرى و کشورى که رئیس جمهور آن طراح پینشهاد فوق بوده‏اند این است که بیشتر و بهتر از دیگران به بحث و گفتگوى تمدنها بپردازد.

حمایت مؤکد مقام معظم رهبرى از این طرح تاثیر بسیار مهمى در جلب توجه اندیشمندان و حمایت عمومى مردم داشته است.

ایشان در این باره اظهار نموده‏اند: «این ملت (ملت مسلمان ایران) امروز نماینده یک تمدن بسیار عمیق و عظیم به نام تمدن اسلامى است که هم در تاریخ پایگاه بسیار والایى دارد و هم به لحاظ قوانین، جهان بینى فلسفه، بسیار قوى و نیز فرهنگ ریشه‏دار و گسترده از استحکامى بى نظیر برخوردار است بنا بر این ملت ایران مى‏تواند به عنوان نماینده این تمدن با تمدن‏هاى دیگر گفت و گو کند. گفت و گوى تمدن‏ها به معناى گفت و گو با ماموران اطلاعاتى و دولت‏ها نیست بلکه باید با کسانى که اهل فرهنگ و تمدن هستند انجام شود.»

مقام معظم رهبرى آیت الله خامنه‏اى در دیدار با نمایندگان سیاسى ایران در خارج از کشور 26 مرداد 1378 - همشهرى

براى پیگیرى مجدانه این طرح و تحقق آن سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در روزهاى 22 و 23 آذرماه 1377 اقدام به برگزارى همایش بین المللى در تهران نمودند. در این همایش علاوه بر اساتید و دانشمندان ایرانى، صاحب نظرانى از کشورهاى لبنان، سوریه، مصر، کنیا، مالزى، ژاپن، آلمان و کانادا نیز حضور یافتند و مقالات علمى خود را قرائت نمودند که 47 مقاله برگزیده بعدا به صورت کتاب، تحت عنوان «چیستى گفتگوى تمدن‏ها» منتشر گردید.

همزمان با شروع کار همایش، رئیس جمهور دستور تاسیس مرکز مطالعات بین المللى گفتگوى تمدنها را صادر نمود که ریاست آن را دکتر محمد جواد فریدزاده،مشاور فرهنگى رئیس جمهورى به عهده

یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقیکم(حجرات - 13)

گفتگوى تمدنها

1- تاریخچه

2- اخبار

3- مقالات

قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون.

بگو اى اهل کتاب بیائید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است (و همه حق مى‏دانیم) پیروى کنیم (و آن کلمه این است) که بجز خداى یکتا هیچ کس را نپرستیم و چیزى را با او شریک قرار ندهیم و برخى، برخى را بجاى خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم، پس اگر آنها از حق روى گرداندند بگوئید شما گواه باشید که ما تسلیم فرمان خداوندیم.(آل عمران - 64)

این ملت (ملت مسلمان ایران) امروز نماینده یک تمدن بسیار عمیق و عظیم به نام تمدن اسلامى است که هم در تاریخ پایگاه بسیار والاى دارد و هم به لحاظ قوانین، جهان بینى فلسفه، بسیار قوى و نیز فرهنگ ریشه‏دار و گسترده از استحکامى بى نظیر برخوردار است بنا بر این ملت ایران مى‏تواند به عنوان نماینده این تمدن با تمدن‏هاى دیگر گفت و گو کند. گفت و گوى تمدن‏ها به معناى گفت و گو با ماموران اطلاعاتى و دولت‏ها نیست بلکه باید با کسانى که اهل فرهنگ و تمدن هستند انجام شود.

مقام معظم رهبرى آیت الله خامنه‏اى در دیدار با نمایندگان سیاسى ایران در خارج از کشور 26 مرداد 1378 - همشهرى

تاریخچه

به نام جمهورى اسلامى ایران پیشنهاد مى‏کنم که به عنوان اولین گام سال 2001 از سوى سازمان ملل متحد سال گفتگوى تمدنها نامیده شود با این امید که با این گفت و گو نخستین گامهاى ضرورى براى تحقق آزادى و عدالت جهانى برداشته شود. از والاترین دستاوردهاى این قرن پذیرش ضرورت و اهمیت گفت و گو و جلوگیرى از کاربرد زور و تقویت مبانى آزادى و عدالت و حقوق انسانى است.

قسمتى از سخنرانى حجة الاسلام و المسلمین خاتمى رئیس محترم جمهورى اسلامى ایران در اجلاس مجمع عمومى سازمان ملل متحد (پنجاه و سومین / 1998)

بعد از فروپاشى و تجزیه اتحاد جماهیر شوروى و تحولاتى که در کشورهاى بلوک شرق روى داد دوران جنگ سرد به پایان رسید و قدرتهاى بین المللى آرایش نوینى یافتند. تبیین شرایط تازه جهانى و مناسبات بین المللى در جهان آینده بستر مناسبى را براى نظریه پردازان سیاسى فراهم نمود تا با توجه به دیدگاه خود راجع به ریشه‏ها و علل تحولات شگرف دهه آخر قرن بیستم که بالطبع ناشى از مبانى اعتقادى و فلسفى خاص، همراه با لحاظ منافع کشور متبوع خود بود به تفسیر و تحلیل وقایع و سرانجام آنها بنشینند.

از یک منظر، روابط بین المللى که تا پیش از این وقایع طبق بلوکهاى سیاسى‏اى که مرکب از دولت و کشورهاى متحد شامل بلوک شرق (کمونیست) و بلوک غرب (سرمایه دارى) تعریف مى‏شد در نظم نوین بین المللى دیگر نه بر اساس آن معیار بلکه بر پایه روابط میان واحدهاى بزرگتر تشکلهاى بشرى، یعنى تمدنها و عمدتا مبتنى بر دین تعیین خواهد شد.

نظریه معروف «برخورد تمدنها» که گاه از آن به «جنگ تمدنها» تعبیر مى‏شود بر پایه این نظریه استوار شده است. سابقه و ریشه این نظریه را باید در آراء و نظریات «توین بى‏» جستجو نمود که در سال 1947 در کتابش به نام «تمدن در بوته آزمایش‏» مقاله یازدهم کتاب را تحت عنوان «برخورد میان تمدنها» جنگ تمدنها، مى‏نگارد. «توین بى‏» در مقاله دهم آن کتاب که تحت عنوان «اسلام آینده و غرب‏» است مى‏نویسد: «پان اسلامیزم خوابیده است، با این حال ما باید این امکان که اگر پرلتاریاى جهان غربى مآب بر ضد سلطه غرب به شورش برخیزد و خواستار یک رهبرى ضد غربى شود، این خفته بیدار خواهد شد را در نظر بگیریم. بانگ این شورش ممکن است در برانگیختن روح نظامى اسلام حتى اگر این روح به قدر خفتگان هفتگانه در خواب بوده باشد، اثر روحى محاسبه ناپذیرى داشته باشد. زیرا که ممکن است پژواکها، یک عصر قهرمانى را منعکس سازد. در دو مورد تاریخى در گذشته، اسلام انگیزه‏اى بوده است که به سائق آن یک جامعه شرقى، پیروزمندانه بر ضد یک متجاوز غربى به پا خاسته است. در زمان نخستین جانشینان پیامبر اسلام، سوریه و مصر را از سلطه یونان که تقریبا هزار سال آنها را در زیر فشار خود داشت نجات داد. در زیر فرمانروایى سعد بن زنگى و نور الدین و صلاح الدین و مملوکان، اسلام آن دژ را در برابر هجوم صلیبیان و مغولها حفظ کرد. اگر وضع کنونى بشر به یک جنگ نژادى منجر شود، اسلام ممکن است بار دیگر براى ایفاى نقش تاریخى خود قیام کند.

پس از حدود 50 سال بعد از او و در پى تحولات و وقایعى که منجر به اضمحلال اتحاد جماهیر شورى و فروپاشى آن و تغییرات عمده‏اى که در کشورهاى وابسته به بلوک شرق گردید، در تابستان 1993 - ساموئل هانتیگتون - رئیس مؤسسه (Huntington.s. استراتژیک دانشگاه هاروارد آمریکا طى مقاله‏اى جنجال برانگیز تحت عنوان «برخورد تمدنها در واقع دست به یک پیشگویى تاریخى زد و به تبیین مناسبات بین المللى در جهان The clash of civilization) آینده پرداخت. این مقاله که در شماره تابستانى نشریه فارین افرز و شمار 16 ژوئن نیویورک تایمز به چاپ رسید واکنش‏هاى بسیارى را در سر تا سر جهان برانگیخت. البته هانتیگتون پیش از تدوین نظریه برخورد تمدنها چند مقاله دیگر نوشته و در آنها مواضع سیاسى و نیت واقعى خود را از طرح این مباحث مطرح کرده بود. صرف نظر از انگیزه‏ها و دواعى هانتیگتون که در جاى دیگر باید مورد بحث قرار گیرد، ایشان در آن مقاله ادعا مى‏نماید: «سیاست جهانى اینک وارد مرحله جدیدى شده است. فرضیه من این است که اصولا نقطه اصلى برخورد در این جهان نو، نه رنگ ایدئولوژیکى دارد و نه بوى اقتصادى. شکافهاى عمیق میان افراد و به اصطلاح نقطه جوش برخوردها داراى ماهیت فرهنگى خواهد بود، پس دولت - ملتها نیرومندترین بازیگران در عرصه جهان باقى خواهند ماند، لیکن درگیریهاى اصلى در صحنه سیاست جهانى میان ملتها و گروههایى با تمدنهاى مختلف روى خواهد داد.

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 45 - 46

در تعریف تمدن، هانتیگتون اظهار مى‏دارد در تمدن یک موجودیت فرهنگى است .... تمدن بالاترین گروه‏بندى فرهنگى و گسترده‏ترین سطح هویت فرهنگى است که انسان از آن برخوردار است. تمدن هم با توجه به عناصر عینى مشترک (همچون زبان، تاریخ، مذهب، سنتها و نهادها) تعریف مى‏شود و هم با توجه به وابستگیها و قرابتهاى ذهنى و درونى انسانها»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 48

به اقتضاى تعریف فوق از تمدن، وى جهان آینده را عرصه «کنش و واکنش بین هفت‏یا هشت تمدن بزرگ «یعنى تمدن غربى، تمدن کنفوسیوسى، تمدن ژاپنى، تمدن اسلامى تمدن هندو، تمدن اسلاوى - ارتدکس، تمدن آمریکاى لاتین و احتمالا تمدن آفریقائى مى‏داند.

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 49

( در تفسیر تحولات آینده، وى پیش بینى مى‏کند «مهمترین درگیریهاى آینده در امتداد «خطوط گسل فرهنگى‏» که این تمدنها را از هم جدا مى‏سازد رخ خواهد داد» وى در مورد چرایى درگیریهاى آینده، cultural fault line) شش دلیل را ذکر مى‏کند. و بعد نتیجه مى‏گیرد که پس احتمال برخورد بسیار زیاد است. این برخورد احتمالا در دو سطح صورت مى‏گیرد: « در سطح خرد، گروههاى نزدیک به هم در امتداد خطوط گسل میان تمدنها، غالبا با توسل به خشونت براى کنترل خاک و مهار یکدیگر به نزاع مى‏پردازند.

در سطح کلان، دولتهاى وابسته به تمدنهاى مختلف، براى کسب قدرت نسبى نظامى و اقتصادى با هم به رقابت بر مى‏خیزند، براى کنترل نهادهاى بین المللى و طرفهاى ثالث دست به مبارزه مى‏زنند و بر اساس رقابت، ارزشهاى خاص سیاسى و مذهبى خویش را ترویج مى‏کنند.»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 51 - 53

از لحاظ مصداقى، هانتیگتون معتقد است که زودرس‏ترین و حساس‏ترین بر خورد بین تمدنها بین تمدن غرب و تمدن کنفوسیوسى - اسلامى خواهد بود. در این مورد او تاکید دارد که «کاهش تقابل نظامى غرب و اسلام که طى قرنها تداوم داشته، بعید به نظر مى‏رسد. این تقابل مى‏تواند تلخ‏تر شود.

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 58

وى معتد است که تمدنهاى اسلامى و کنفوسیوسى در مقابل تمدن غرب با هم همکارى مى‏نمایند. در این مورد وى مدعى است که «کانون درگیرى در آینده بسیار نزدیک، بین غرب و چند کشور اسلامى، کنفوسیوسى خواهد بود.»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى ص 77

از لحاظ تجویزى، هانتیگتون به غرب هشدار مى‏دهد که «اگر این فرضیه‏ها پذیرفتنى باشد، لازم است پیامدهاى آنها براى سیاست غرب، مورد توجه قرار گیرد» راه حلى که هانتیگتون به غرب ارائه مى‏هد شامل دو برنامه کوتاه مدت و بلند مدت به شرح زیر است: 1- از لحاظ کوتاه مدت برنامه‏هاى غرب باید حاوى اجزاى زیر باشد: 1-1 همکارى و یگانگى بیشتر در درون تمدن غرب 1-2 تقویت همکارى با روسیه و ژاپن 1-3 محدود کردن دامنه قدرت نظامى کشورهاى کنفوسیوسى - اسلامى 1-4 حفظ برترى نظامى بویژه در شرق و جنوب آسیا 1-5 دامن زدن به درگیریهاى موجود بین کشورهاى اسلامى و کنفوسیوسى 1-6 مشروعیت بخشیدن به نهادهاى سازگار با فرهنگ و تمدن غرب 2- در دراز مدت، هانتیگتون معتقد است راه‏حلهاى دیگرى باید مورد توجه قرار گیرد.

مواردى که توجه وى را جلب مى‏کند عبارتند از: «خطر مواجهه و رویارویى با تمدنهاى غیر غربى که مایلند با تکیه بر سنتها و ارزشهاى خود نوسازى شوند. به نظر هانتیگتون در آینده دور تمدنهاى مدرن غیر غربى ... از نظر قدرت به غرب نزدیک مى‏شوند، ولى ارزشها و منافعشان عمدتا با ارزش‏ها و منافع غرب تفاوت دارد. این وضع ایجاب مى‏کند که غرب قدرت اقتصادى و سیاسى لازم را براى پاسدارى از منافع خود در برابر تمدنهاى مزبور حفظ کند.»

در پایان هانتیگتون مى‏پذیرد که «در آینده قابل پیش‏بینى‏» هیچ تمدن جهانگیرى وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایى خواهد بود با تمدنهاى گوناگون که هر یک ناگزیر است همزیستى با دیگران را بیاموزد»

هانتیگتون و منتقدانش - ترجمه مجتبى امیرى

با این تعبیر، هانتیگتون از لحاظ فلسفى بدبینى خود را پنهان نمى‏کند. اندوهناک از اینکه چرا برترى غرب در تعارض قرار گرفته، و چرا روابط سلسله مراتبى فوق در هم مى‏ریزد، به ناچار توصیه مى‏کند که «تمدنهاى گوناگون‏» ناگزیر به همزیستى با دیگران هستند.

گفت و گوى تمدنها:

اصطلاح گفت و گوى تمدنها اصطلاح جدیدى نیست که به تازگى در فرهنگ سیاسى نمود یافته باشد بلکه قدمتى طولانى دارد. شالوده ادیان الهى تفاهم اقوام، فرهنگها، همکارى ملل، پرهیز از درگیرى و خصومت از طریق گفت و گو براى رهیافت به حقیقت است.

قرآن مجید - کتاب آسمانى مسلمانان - در آیه 64 - از سوره آل عمران، پیروان ادیان الهى را به اجتماع پیرامون مشترکات و حقیقت فرا مى‏خواند.

دینداران واقع بین در سایه این تعالیم است که تلاش مى‏نمایند مرزهاى موهوم و ساختگى که بین انسانها جدایى افکنده و هر از گاه جنگهاى خونینى را موجب مى‏گردد بر دارند.

مصلحین واقعى که سودایى جز تعالى بشریت و برقرارى صلح و عدالت جهانى در دل ندارند همواره کوشیده‏اند از آرمانهاى بلند انسانى و ارزشهاى معنوى جانبدارى نمایند، و درست بر خلاف امثال هانتیگتون که دل نگران افول قدرت غرب و صعود قدرت دیگر تمدنهاست نگران فدا شدن آرمانهاى انسانى در پاى بازیهاى قدرت، قدرت مداران هستند.

گفت و گوى تمدنها - ریشه در فلسفه‏اى دارد که قدرت را مساوى ظرفیت و توانمندى انسانى مى‏داند نه بازى قدرت و معتقد است که هر باید ظرفیت و توامندى انسانى را ارتقا داد. در این فلسفه عقل و دین رکن سعادت، آدمى محسوب مى‏شوند که اگر نباشند، انسان محکوم به زندگى ننگ و مصیبت بارى خواهد شد.

گفت و گوى تمدنها پیش از این نیز مورد توجه اندیشمندان بوده است که «گوته‏» شاعر و متفکر برجسته آلمانى (1832 - 1749) را باید یکى از پیشگامان در این وادى دانست، او با آفرینش آثارى فراتر از زمان و مکان، گام در راه گفت و گوى واقعى با فرهنگ‏ها و تمدنهاى دیگر گذاشت، آن هم در روزگارى که اثرات منفى پیشداوریهاى قرون پیشین در میان عامه مردم و بخش بزرگى از نخبگان جامعه هنوز از میان نرفته بود.

اما آنچه امروزه ایده گفت و گوى تمدنها را اهمیت بخشیده، مطرح شدن به عنوان یک نظریه سیاسى و مورد حمایت قرار گرفتن آن از سوى سازمان ملل متحد و قریب به اتفاق دولتهاى جهان است.

رئیس جمهورى اسلامى ایران حضرت حجة الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمى در نطق معروف خود در پنجاه و سومین مجمع عمومى سازمان ملل متحد در شهریور ماه 1377 (1998) به طور رسمى از جامعه جهانى خواست که سال 2001 را سال «گفت و گوى تمدنها» اعلام کند و برنامه‏هاى مناسبى نیز براى نهادینه کردن آن تدارک ببیند. ایشان در سخنرانى خود تاکید نمودند که از «والاترین دستاوردهاى این قرن پذیرش ضرورت و اهمیت گفت و گو و جلوگیرى از کاربرد زور، توسعه تعامل و تفاهم در زمینه‏هاى فرهنگى، اقتصادى و سیاسى و تقویت مبانى آزادى و عدالت و حقوق انسانى باشد».

پیشنهاد آقاى خاتمى از همان آغاز با استقبال برخى از شخصیتهاى سیاسى و علمى جهان از جمله آقاى کوفى عنان دبیر کل سازمان ملل متحد روبرو شد و از آن به عنوان ابتکارى شجاعانه یاد کردند.

براى تحقق پیشنهاد جناب آقاى خاتمى، وزارت خارجه جمهورى اسلامى ایران نیز قطعنامه‏اى را با حمایت 55 کشور در مجمع عمومى سازمان ملل متحد مطرح کرد. این قطعنامه در تاریخ 12 آبان 1377 (سوم نوامبر 1998) با اجماع آراى اعضاى مجمع عمومى به تصویب رسید. تصویب این قطعنامه موجب شد که موضوع مفاهمه تمدنها به صورت طرحى اجرایى با حمایت جامعه بین المللى در دستور کار سازمان ملل متحد قرا گیرد و برنامه‏ها و فعالیتهاى مربوط به آن توسط سازمانهاى بین المللى دولتى و غیر دولتى مورد توجه و تشویق و حمایت واقع شود.

دبیر کل سازمان متحد که از مدافعان جدى این نظریه است و بارها با تعابیرى نظیر اینکه «خود را در خدمت نظریه و طرح آقاى رئیس جمهور ایران قرار مى‏دهم‏» تصمیم جدى خود را جهت پیشبرد این نظریه نشان داده است; ایشان متعاقب تصویب این طرح یک دیپلمات ایتالیایى به نام «جبان دومنیکوپیکو» را به نمایندگى خویش به ریاست‏سال گفتگوى تمدنها در سال 2001 منصوب نمود.

با تصویب این پیشنهاد، ضمن اینکه تمامى کشورهاى عضو سازمان ملل و نیز یونسکو موظف شده‏اند که به مقوله گفت و گوى تمدنها بذل توجه نمایند. انتظار جهانیان از ایران اسلامى به عنوان مهد یکى از بزرگترین تمدنهاى بشرى و کشورى که رئیس جمهور آن طراح پینشهاد فوق بوده‏اند این است که بیشتر و بهتر از دیگران به بحث و گفتگوى تمدنها بپردازد.

حمایت مؤکد مقام معظم رهبرى از این طرح تاثیر بسیار مهمى در جلب توجه اندیشمندان و حمایت عمومى مردم داشته است.

ایشان در این باره اظهار نموده‏اند: «این ملت (ملت مسلمان ایران) امروز نماینده یک تمدن بسیار عمیق و عظیم به نام تمدن اسلامى است که هم در تاریخ پایگاه بسیار والایى دارد و هم به لحاظ قوانین، جهان بینى فلسفه، بسیار قوى و نیز فرهنگ ریشه‏دار و گسترده از استحکامى بى نظیر برخوردار است بنا بر این ملت ایران مى‏تواند به عنوان نماینده این تمدن با تمدن‏هاى دیگر گفت و گو کند. گفت و گوى تمدن‏ها به معناى گفت و گو با ماموران اطلاعاتى و دولت‏ها نیست بلکه باید با کسانى که اهل فرهنگ و تمدن هستند انجام شود.»

مقام معظم رهبرى آیت الله خامنه‏اى در دیدار با نمایندگان سیاسى ایران در خارج از کشور 26 مرداد 1378 - همشهرى

براى پیگیرى مجدانه این طرح و تحقق آن سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در روزهاى 22 و 23 آذرماه 1377 اقدام به برگزارى همایش بین المللى در تهران نمودند. در این همایش علاوه بر اساتید و دانشمندان ایرانى، صاحب نظرانى از کشورهاى لبنان، سوریه، مصر، کنیا، مالزى، ژاپن، آلمان و کانادا نیز حضور یافتند و مقالات علمى خود را قرائت نمودند که 47 مقاله برگزیده بعدا به صورت کتاب، تحت عنوان «چیستى گفتگوى تمدن‏ها» منتشر گردید.

همزمان با شروع کار همایش، رئیس جمهور دستور تاسیس مرکز مطالعات بین المللى گفتگوى تمدنها را صادر نمود که ریاست آن را دکتر محمد جواد فریدزاده،مشاور فرهنگى رئیس جمهورى به عهده دارند.

پس از فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد،‌ نظریه های مختلفی از جانب نظریه پردازان جهان در باب چگونگی شکل گیری و پویایی نظم آینده جهان عرضه شد. نظریه پایان تاریخ[1] فوکویاما[2] و برخورد تمدنهای[3] ساموئل هانتیگتون[4] نمونه هایی بارز از این گونه نظریه پردازی ها بوده که در جهان غرب به دنیا عرضه شد. با صرف نظر از پرداختن به نظریه پایان تاریخ، به ایده برخورد تمدنهای هانتیگتون و نظریه گفتگوی تمدنها خواهیم پرداخت. در مقابل نظریه برخورد تمدنهای ساموئل هانتیگتون، نظریه ای از سوی سید محمد خاتمی مبنی بر گفتگوی تمدنها در سطح جهانی مطرح شد. مطرح شدن ایده گفتگوی تمدنها در مقابل اندیشه جنجال برانگیز برخورد تمدنهای ساموئل هانتیگتون، از سوی جمهوری اسلامی و پذیرش آن بدون هیچگونه جنگ و درگیری، در سطح جهانی و نامگذاری سال 2001 به نام سال گفتگوی تمدنها را می توان نشانی از سیال بودن نظام بین الملل دانست. [5]    برخلاف تحلیل عمیقی که هانتیگتون در مقالات متعدد خود از نظم آینده جهان ارائه کرده بود،‌ طرح پیشنهادی ایران در حد اجمالی یک دکترین سیاسی باقی ماند. اما علی رغم این تمایز و اختلاف فاحش، دو عبارت جنگ و گفتگوی تمدنها حاکی از دو قرائت شدیدا متضاد از واقعیت خارجی می باشد.[6]

  حال در این مقال برآنیم که ضمن اشاره به نظریه رقیب، به دو محور اساسی یعنی لوازم برقراری گفتگوی تمدنها و مبانی نظری گفتگو و برخورد تمدنها بپردازیم.

 

برخورد تمدنها:

  ریشه و سابقه برخورد تمدنها را باید در آراء و نظریات «توین بى‏» جستجو نمود، که در سال 1947 در کتابی به نام «تمدن در بوته آزمایش‏» مقاله یازدهم کتاب، تحت عنوان «برخورد میان تمدنها»، به نگارش درآورد. «توین بى‏» در مقاله دهم آن کتاب که تحت عنوان «اسلام آینده و غرب‏» است به بیداری اسلام در آینده گوشزد و از آن به عنوان یک تهدید یاد می کند.[7] حدود 50 سال پس از او، در پى تحولات و وقایعى که منجر به اضمحلال اتحاد جماهیر شورى شد، در تابستان 1993  هانتیگتون طى مقاله‏اى جنجال برانگیز تحت عنوان «برخورد تمدنها» دست به یک پیشگویى تاریخى زد و به تبیین مناسبات بین المللى در جهان آینده پرداخت. بر اساس همین پیش بینی، هانتیگتون معتقد است، پایان یافتن جنگ سرد به معنای خاتمه یافتن رقابت های ایدولوژیک و آغاز عصری جدید به نام «برخورد تمدنها» می باشد. ایشان با برشمردن تمدنهای بزرگ دنیا در هفت تمدن[8] منبع اصلی برخورد در جهان نوین را نه ایدولوژیک و نه اقتصادی بلکه تمدنی می داند.

«چرا تمدنها با هم برخورد خواهند کرد؟ نخست اینکه، وجوه اختلاف میان تمدنها،‌ نه تنها واقعی، بلکه اساسی است. دوم، جهان در حال کوچکتر شدن است و امکان اشتراک دوران هر تمدنی افزایش می یابد. سوم، روندهای نوسازی اقتصادی و تحول اجتماعی، در سراسر جهان، انسانها را از هویت دیرینه اشان جدا می سازد. چهارم، نقش دوگانه غرب، رشد و آگاهی تمدنی را تقویت می کند. پنجم، کمتر می توان بر ویژگی ها و اختلافات فرهنگی سرپوش گذاشت. ششم، منطقه گرایی اقتصادی در حال رشد است و از این طریق خودآگاهی تمدنی تقویت می شود.»[9]

  هانتیگتون نزاع نهایی را میان تمدن اسلامی و کنفوسیوسی در کنار هم با تمدن غربی( و مسیحی) می داند.

 

نظریه گفتگوی تمدنها:

  نظریه برخورد تمدنها حساسیتهای فراوانی در سطح جهانی را برانگیخت و منجر به عکس العمل های متنوعی از سوی دیگران شد که زمینه را برای مطرح شدن نظریه های رقیب از جمله نظریه گفتگوی تمدنها آماده و مهیا می کرد. البته این نظریه سابق بر این از سوی متفکرانی چون نظری شایگان و ... نیز مطرح شده بود.[10] به هر حال خاتمی در مقابل نظریه برخورد تمدنها، ابتدا گفتگوی ملت ها و سپس گفتگوی تمدنها را مطرح کرد که ذیلا سعی خواهد شد به دو محور فوق الذکر اشاره شود.

 

لوازم تحقق ایده گفتگوی تمدنها:

  تئوری گفتگوی تمدنها زمانی محقق می شود که جامعه جهانی بپذیرد که انسان معاصر با بحرانهای مشترک و مشکلات واحد روبروست و خطوط گسل برخلاف آنچه هانتیگتون به تصویر می کشد نه میان مذاهب و تمدنها بلکه میان عدالت و ظلم، اعتدال و افراطیگری،‌ آزادی و بردگی و بین مسالمت و خشونت می باشد. چنین نگرشی نسبت به دنیا و هستی کمک شایانی در تحقق این ایده می کند.

  از دیگر لوازم و پیش شرط های تحقق گفتگوی تمدنها، رفتن به سمت نهادینه شدن فرهنگ تعامل و گفتگو در درون تمدن ها می باشد که تحقیقا بدون تحمل عقاید و آراء دیگران امکان پذیر نمی باشد. مادامی که یک ملت یاد نگرفته باشند که با گفتگو مسائل خود را در صحنه داخلی حل کنند، طبیعتا در صحنه خارجی نیز با مشکل روبرو هستند.  

  از دیگر لوازم می توان به  نبود یک قدرت فائقه در صحنه اشاره کرد. مادامی که قدرت های بزرگ در صدد سلطه جویی و بهره برداری از کشورهای ضعیف هستند و خواهان تحمیل عقاید خود بر آنها باشند، گفتگویی صورت نخواهد گرفت. به همین خاطر وجود یک نظم هژمونیک مانعی برای گفتگوی تمدنها به حساب می آید.

 

مبانی نظری گفتگوی تمدنها و برخورد تمدنها:

  نظریه گفتگو مبتنی بر برابری (گفتگو از موضع برابر) می باشد در حالی که نظریه رقیب، مبتنی بر تبعیض و نابرابری. بر اساس نظریه گفتگو، تنوع فرهنگی، زمینه سازی همکاری می باشد که همین امر زمینه ساز دوستی و همبسگی میان گروههای متعدد می باشد و راهی برای تجمیع گروههای متکثر در یک واحد است در حالی که در نظریه رقیب تنوع فرهنگی و تمدنی علت و بانی تصادم و نزاع تلقی می شود که این مسئله موجب، دشمنی و سلطه و جنگ می شود. در گفتگو به زمینه های مشترک نظر می شود و مستلزم تحمل و مشاوره می باشد در حالی که در نظریه رقیب تاکید بر خطوط تمایز، مستلزم خشونت  و تهدید است.

 

جمع بندی: 

  در راستای نظم بخشی به جهان پیرامون پس از فروپاشی شوروی، نظریه های متعددی مطرح شد که نظریه جنگ تمدنها از سوی ساموئل هانتیگتون با توجه به بازتاب های جهانی که داشت، واکنش های فراوانی را برانگیخت و باعث شد که نظریه پردازان ضمن پرداختن به نقد نظریه ایشان،‌ به ارائه نظریه های خود بپردازند. در این میان طرح گفتگوی تمدنها از سوی جمهوری اسلامی ایران با استقبال جهانی روبرو شد و باعث شد که سال 2001 به نام سال گفتگوی تمدنها از سوی سازمان ملل اعلام گردد. در این مقال سعی شد که ضمن پرداختن به نظریه برخورد تمدنها،‌ به لوازم و پیش شرط های نظریه گفتگوی تمدنها و همچنین مبانی نظری این دو ایده پرداخته شود.


 

[1] . The End of History

[2] . Francis Fukuyama

[3] . The clash of civilization

[4] . Huntington.samuel.

[5] . ر.ک: قادری، علی; جایگاه گفتگوی تمدنها در نظام سیال بین الملل، کتاب چیستی گفتگوی تمدنها(مجموعه مقالات)،  سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی _ گروه انتشارات،‌ 1377،‌ ص 117.

[6] . سیف زاده، حسین; مبادله همکارانه تمدنی و مفاهمه همدلانه فرهنگی(تامل نظری)، پیشین، ص 203.

[7] . ر.ک: مهاجرانی، عطاءالله; چیستی گفتگوی تمدنها، پیشین، ص 3.

[8] . ر.ک: حقیقت، سید صادق; گفتگوی تمدنها و برخورد تمدنها، موسسه فرهنگی طه، 1378، ص 26.

[9] . هانتیگتون، ساموئل; رویارویی تمدنها، ترجمه مجتبی امیری، اطلاعات سیاسی اقتصادی، ش 69 _ 70، خرداد تیر 1372، ص 4_ 10.

[10] . بروجردی، مهرزاد; روشنفکران ایرانی و غرب، ترجمه جمشید شیرازی، تهران، فروزان، 1377، ص 229.

 

خطوط گسل در نظریه برخورد تمدنها - محمد قراگوزلو

گفتگوی تمدن ها

درآمد

‌‌تقریباً‌ سیصد و پنجاه‌ سال‌ پیش(1) به‌ دنبال‌ مصاف‌ علم‌ و دین‌ در غرب‌ و فروپاشی‌ ادراک‌ نومینالیستی‌ و پس‌ از آنکه‌ غربیان‌ از پس‌ سزارین‌ دردناک‌ تمدن‌ صنعتی‌ (Industrial civilization) برآمدند و بتدریج‌ تمدن‌ کشاورزی‌(Agrarian civilization) را که‌ به‌ قول‌ تافلرها - الوین‌ و تعامدی‌ - تا سال‌ 1700 پاییده(2) و ماسیده‌ بود، دفن‌ کردند، و به‌ طرق‌ مختلف‌ به‌ ابزار و آلات‌ نوین‌ تکنولوژیکی‌ دست‌ یافتند و با کمی‌ تأمل‌ فهمیدند که‌ این‌ دستاوردها بهترین‌ فرصت‌ را برای‌ تطاول‌ به‌ ثروت‌ شرق‌ فراهم‌ آورده‌ است، مناسبات‌ تازه‌ای‌ در روابط‌ بین‌الملل‌ رقم‌ خورد. فروکشی‌ جنگلهای‌ صلیبی‌ و عقب‌نشینی‌ مسلمانان‌ از بخشهای‌ مهم‌ آفریقا و اروپا - به‌ ویژه‌ اسپانیا - و ظهور غول‌ بی‌شاخ‌ و دُم‌ بریتانیا و دست‌یازی‌ به‌ ایران‌ و هند و چین‌ و کشف‌ مصیبت‌ نفت‌ و نیاز حیاتی‌ تمدن‌ جدید صنعتی‌ غرب‌ به‌ این‌ ماده‌ استراتژیک‌ و حضور آرام‌ آرام‌ امپریالیست‌ها در خلیج‌فارس‌ تا آتش‌افروزی‌ موسوم‌ به‌ جنگ‌ نفت، برای‌ آنکه‌ بیش‌ از پانصد میلیارد دلار از سرمایه‌های‌ مسلمانان‌ به‌ جیب‌ کارتلها و تراستهای‌ آمریکایی‌ و انگلیسی‌ (تمدن‌ غربی!!) برود... و از سوی‌ دیگر کاشتن‌ غدة‌ سرطانی‌ صهیونیزم‌ در بطن‌ تمدن‌ اسلامی‌ و افشاندن‌ بذرهای‌ تفرقه‌ در کشورهای‌ عربی‌ و آفریقایی‌ مسلمان‌ و دخالت‌ نظامی‌ در ویتنام، کره، کانال‌ سوئز، سومالی، لیبی‌ و سودان‌ و حمایت‌ از ژنرالهای‌ کودتاچی‌ و لاییک‌ ترکیه‌ و الجزایر و پشتیبانی‌ از سرکوب‌ خشن‌ جنبشهای‌ اسلامی‌ در مصر، لبنان، تونس، اردن، تاجیکستان‌ و... سکوت‌ در برابر قتل‌ عام‌ مسلمانان‌ بوسنی، کشتار شیعیان‌ افغانستان‌ و عراق‌ و به‌ وجود آوردن‌ زمینه‌های‌ بحران‌ در مناسبات‌ سیاسی‌ ایران‌ با همسایگان‌ عرب‌ حوزة‌ خلیج‌ فارس‌ و تحریک‌ سردمداران‌ ماجراجوی‌ عراق‌ و تحمیل‌ جنگی‌ طولانی‌ و بی‌ثمر اما پرهزینه‌ و خونبار علیه‌ ایران‌ و... .
دفاع‌ آشکار آمریکا از نقض‌ حقوق‌ بشر و پشتیبانی‌ از رژیم‌ محمدرضا پهلوی‌ در ایران، سادات‌ و مبارک‌ در مصر، آل‌سعود در عربستان، خانواده‌ صباح‌ در کویت، ملک‌ حسین‌ در اردن، صدام‌ حسین‌ به‌ هنگام‌ جنگ‌ علیه‌ ایران، و... دهها رخنمود دیگر، این‌ سؤ‌ال‌ اساسی‌ را مطرح‌ می‌کند که: غربیان‌ و به‌ عبارت‌ روشنتر آمریکاییان‌ از جان‌ جهانیان‌ چه‌ می‌خواهند؟ البته‌ می‌توان‌ این‌ سؤ‌ال‌ را به‌ گونه‌ای‌ دیگر و از منظر «ساموئل‌ هانتینگتون» نیز نگریست‌ و پرسید: «منابع‌ بی‌ثباتی‌ در جهان‌ معاصر»(3) کجا قرار گرفته‌ است؟
‌‌پاسخ‌ این‌ سؤ‌ال‌ و تمام‌ پرسشهایی‌ سوزان‌ از این‌ دست‌ برای‌ کسانی‌ که‌ نیم‌نگاهی‌ به‌ مناسبات‌ بین‌المللی‌ دارند، مثل‌ روز روشن‌ است. اما غربیان‌ که‌ گویی‌ خواب‌ خوش‌ جهان‌ تک‌ قطبی، حاکمیت‌ بلامنازع‌ لیبرال‌ دمکراسی‌ و فرجام‌ تاریخ‌(
The End of History) را در سپیده‌ دم‌ قرن‌ بیست‌ و یکم، جشن‌ گرفته‌اند، امروز ناگهان‌ ذوق‌ زده‌ از پایان‌ جنگ‌ سرد و تلاشی‌ سیطره‌ سیاسی‌ و اتحاد کشور شوراها، نسبت‌ به‌ لاادری‌گری، بی‌فرهنگی، لاییسم‌ و سکولاریسم‌ بحران‌زدة‌ خود اظهار بی‌اشتهایی‌ می‌کنند و از بی‌ارزشی‌ و فقدان‌ اعتبار مسائل‌ اقتصادی‌ سیاسی‌ در روابط‌ حاکم‌ میان‌ دولتها و ملتها سخن‌ می‌گویند و آش‌ تازه‌ای‌ را که‌ برای‌ 3 میلیارد جمعیت‌ متعلق‌ به‌ تمدن‌ کنفوسیوسی‌ و اسلامی‌ پخته‌اند، تحت‌ عنوان‌ «برخورد تمدنها»The clash of civilization) )، سرو(Serve) می‌کنند.
‌‌فروش‌ بی‌پروای‌ تسلیحات‌ استراتژیک‌ آمریکایی‌ به‌ کشورهای‌ حاشیة‌ خلیج‌ فارس‌ و موضعگیری‌ خصمانه‌ در مواجهه‌ با بعضی‌ قراردادهای‌ تسلیحاتی‌ ایران‌ و چین‌ و کره‌شمالی، همچنین‌ اعتراض‌ صوری‌ غرب‌ نسبت‌ به‌ نقض‌ حقوق‌ بشر در میانمار، پرو و نیجریه‌ و سکوت‌ معنی‌دار در مقابل‌ اقدامات‌ ضدانسانی‌ ژنرالهای‌ الجزایری، سبب‌ شده‌ است‌ که‌ حتی‌ «برژینسکی» مشاور امنیت‌ ملی‌ کارتر، استاد دانشگاه‌ جان‌هاپکینز و مشاور مرکز مطالعات‌ استراتژیک‌ واشنگتن، لب‌ به‌ اعتراض‌ بگشاید و از بحران‌ جامعه‌ غربی‌ در سه‌ عرصه‌ ذیل‌ سخن‌ بگوید:

«سکولاریسم‌ عنان‌ گسیخته»out-of-control ) secularism)؛ که‌ بخش‌ اعظمی‌ از جهان‌ غرب‌ را در میان‌ گرفته‌ و از بطن‌ خویش‌ نطفة‌ خودویرانی‌ فرهنگی‌ (cultural self destruction) را گسترش‌spreeding) ) می‌دهد.
‌‌در زمینه‌ فرهنگی‌ نیز غرب‌ گونه‌ای‌ لذت‌گرایی‌ مادی‌ (
material hedonism) را پرورش‌ می‌دهد که‌ در تحلیل‌ نهایی‌ برای‌ ابعاد روحی‌ و معنوی‌ تبار انسانی‌ بسیار خطرناک‌ است.

همچنین‌ [ضد] فرهنگ‌ ثروت‌ اندوزی‌ و بوالهوسی‌ (cultural of permissive cornucopia) در جامعه‌ آمریکا به‌ منظور انتقال‌ قدرت‌ این‌ کشور به‌ نوعی‌ اقتدار معنوی‌ (moral authority) با اعتبار جهانی‌ سخت‌ زیانبخش‌ است.(4)

بهرة‌ اول: جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ و نظریة‌ برخورد تمدنها

‌‌تحولات‌ اجتماعی‌ ناشی‌ از انتخابات‌ دوم‌ خرداد 1376، به‌ صراحت‌ نشان‌ داد که‌ زمامداران‌ تازة‌ دولت‌ ایران، نه‌ تنها ضرورتهای‌ تاریخی‌ و کانونهای‌ حاد مشکلات‌ سیاسی، اقتصادی‌ و فرهنگی‌ کشور را به‌ درستی‌ شناخته‌اند بلکه‌ راهکارهای‌ ترازمند، متناسب‌ و معقولانه‌ای‌ نیز برای‌ حل‌ آن‌ اندیشیده‌اند. طرح‌ دو موضوع‌ «جامعه‌ مدنی» و «گفت‌وگوی‌ تمدنها» مؤ‌ید این‌ نکته‌ است‌ که‌ دولتمردان‌ جمهوری‌ اسلامی‌ و در رأس‌ ایشان‌ «سیدمحمد خاتمی» کانون‌ بحران‌ را در دو منطقة‌ آسیب‌پذیری‌ منافع‌ و مطالبات‌ اکثریت‌ گسترده‌ شهروندان‌ (62% جامعه) ایرانی‌ و لزوم‌ تشنج‌زدایی‌ از سیاست‌ خارجی، یافته‌اند. در همین‌ راستا نسخه‌ «جامعه‌ مدنی» برای‌ رفع‌ معضل‌ نخست‌ و برنامه‌ «گفت‌وگوی‌ تمدنها» به‌ منظور تحلیل‌ مشکل‌ دوم‌ در دستور کار قرار گرفته‌ است.
‌‌چنین‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ بیشترین‌ آسیبها را به‌ ویژه‌ در دوران‌ جنگ‌ با عراق‌ از دیپلماسی‌ خارجی‌ خود و نگرش‌ کاملاً‌ غلط‌ و غیرواقع‌بینانه‌ حاکم‌ بر مناسبات‌ داخلی‌ وزارت‌ امورخارجه‌ پذیرفته‌ است. مظلومیت‌ سربازان‌ ایرانی‌ به‌ هنگام‌ تهاجمات‌ شیمیایی‌ عراق‌ و سکوت‌ دنیا را به‌ خاطر بیاوریم‌ و به‌ دور از هرگونه‌ تحلیل‌ سکتاریستی‌ و شعارهای‌ توخالی‌ و متهم‌ کردن‌ این‌ و آن‌ بپذیریم‌ که‌ ما با اتخاذ سیاستهای‌ انتحاری، کشور خود را در انزوای‌ سیاسی‌ اقتصادی‌ قراردادیم‌ و از این‌ رهگذر فریاد حق‌خواهانه‌مان‌ حتی‌ به‌ گوش‌ منصفترین‌ مردم‌ و میانه‌روترین‌ دولت‌های‌ دنیا نیز نرسید. روابط‌ سرد ایران‌ با همسایگان، روابط‌ تیره‌ با کشورهای‌ عربی‌ (به‌جز سوریه)، روابط‌ خصمانه‌ با دولت‌های‌ محافظه‌کار و لیبرال‌ اروپایی‌ از جمله‌ آلمان، فرانسه، ایتالیا (و کلاً‌ اتحادیه‌ اروپا)، درگیر شدن‌ با آمریکا در خطوطی‌ که‌ دقیقاً‌ مطلوب‌ نظر آنان‌ بود، سیاست‌ فاجعه‌آمیز در برخورد با کشورهایی‌ همچون‌ رومانی، افغانستان، آذربایجان، عربستان‌ و... بتدریج‌ از کشور ما شبه‌ جزیره‌ای‌ دورافتاده‌ ساخته‌ بود. همه‌ مسائل‌ کلی‌ فوق‌ بیانگر فقدان‌ یک‌ استراتژی‌ هدفمند، منظم‌ و پویا و دنباله‌روی‌ صرف‌ از حوادث‌ و برخورد منفعلانه‌ در حد محکوم‌ کردن‌ این‌ یا آن‌ واقعه‌ در سیاست‌ خارجی‌ است. سیاست‌ درهای‌ بسته‌ و توطئه‌بینی‌ در مناسبات‌ برون‌ مرزی‌ که‌ پیشتر در کشورهای‌ چین، آلبانی، کامبوج‌ و بسیاری‌ از کشورهای‌ سابق‌ بلوک‌ شرق‌ عملاً‌ به‌ شکست‌ انجامیده‌ بود، با اصرار تمام‌ در کشور ما نیز پی‌گیری‌ شد تا کار به‌ جایی‌ رسید که‌ در شرایط‌ دهکده‌ جهانی‌ ارتباط، حرف‌ حق‌ ما - علی‌الخصوص‌ در مسأله‌ جنگ‌ - به‌ گوش‌ هیچ‌ تنابنده‌ای‌ نرسید.
‌‌فی‌الواقع‌ وقتی‌ که‌ ما در نحوة‌ ارتباطمان‌ با دنیای‌ خارج‌ دچار مشکل‌ شدیم، و همه‌ درها را به‌ روی‌ خود بسته‌ دیدیم، نه‌ فقط‌ فرصتهای‌ طلایی‌ استفاده‌ از امکانات‌ دنیای‌ پیشرفته‌ در بازسازی‌ کشور پس‌ از دوران‌ جنگ‌ را از دست‌ دادیم، بلکه‌ علیرغم‌ حقانیت‌ بی‌چون‌ و چرا، کمترین‌ سودی‌ از قطعنامه‌ 598 شورای‌ امنیت‌ نیز نبردیم‌ و به‌عبارت‌ دیگر در این‌ دنیا، «هیچکس‌ برادر خطابمان‌ نکرد»!
‌‌دکتر «حسین‌ عظیمی» با تأکید بر اهمیت‌ تشنج‌زدایی‌ از سیاست‌ خارجی‌ معتقد است:
«با ملاحظه‌ دنیایی‌ که‌ ما در آن‌ زندگی‌ می‌کنیم‌ و همچنین‌ منطقه‌ای‌ که‌ ما در آن‌ بسر می‌بریم، حوزة‌ سیاست‌ خارجی، از حوزه‌های‌ بسیار اساسی‌ جامعه‌ ماست. نباید فراموش‌ کرد که‌ دنیا در این‌ منطقه‌ ملاحظاتی‌ دارد؛ نفت‌ که‌ منبع‌ اصلی‌ انرژی‌ در دنیاست‌ از اینجا تأمین‌ می‌شود. روسیه‌ در همین‌ منطقه‌ واقع‌ است‌ و... ایران‌ هم‌ در این‌ منطقه‌ کشور قدرتمندی‌ است‌ و داعیه‌ احیای‌ تمدن‌ اسلامی‌ را دارد. کشورهای‌ عربی‌ دارای‌ نفت‌ هم‌ اکثراً‌ دچار مشکلات‌ داخلی‌ خود هستند.
‌‌با توجه‌ به‌ این‌ مشکلات، ما چه‌ بخواهیم‌ چه‌ نخواهیم، به‌ اعتبار داعیة‌ تمدنی‌ که‌ داریم‌ مردمشان‌ را تحت‌ تأثیر قرار می‌دهیم... ما که‌ یک‌ کشور قوی‌ منطقه‌ای‌ هستیم، در نتیجه‌ اتفاقاتی‌ به‌ جای‌ اینکه‌ در مقابل‌ کشورهای‌ منطقه‌ که‌ نسبت‌ به‌ آنها قویتریم‌ قرار بگیریم‌ در مقابل‌ غولی‌ همچون‌ آمریکا قرار گرفته‌ایم. نتیجة‌ این‌ مقابله‌ با آمریکا، این‌ شده‌ که‌ ما هم‌ اکنون‌ گرچه‌ ظاهراً‌ و فی‌المثل‌ با امارات‌ مواجهیم‌ اما در عمل‌ آمریکا طرف‌ مقابل‌ ماست‌ و ما طرف‌ مقابل‌ آمریکا... در این‌ موقعیت‌ طبیعی‌ است‌ که‌ ما به‌ سراغ‌ تقویت‌ نیروهای‌ دفاعیمان‌ برویم. چون‌ در مقابل‌ آمریکا قرار گرفته‌ایم، موشک‌ را نه‌ برای‌ هجوم‌ بلکه‌ برای‌ دفاع‌ از خودمان‌ می‌خواهیم. اما نتیجة‌ این‌ تقویت‌ آن‌ می‌شود که‌ کشورهای‌ منطقه‌ به‌ موشکهای‌ ما نظر می‌دوزند و آمریکا هم‌ موشکهای‌ ما را به‌ رخ‌ همسایگان‌ می‌کشد. در نتیجه‌ این‌ همسایگان‌ بیشتر خود را کنار خواهند کشید.»(5)
‌‌در حقیقت‌ همین‌ ضرورت‌ تعدیل‌ و حذف‌ حضور آمریکا از منطقه‌ است‌ که‌ خاتمی، رئیس‌ جمهوری‌ ایران‌ را به‌ گفت‌وگوی‌ تاریخی‌ با مردم‌ آمریکا از طریق‌ شبکه‌ «
C.N.N» و طرح‌ موضوع‌ گفت‌وگوی‌ تمدنها در سطح‌ کلان‌ مجاب‌ نمود.
‌‌باید اعتراف‌ کرد سیاستی‌ را که‌ آقای‌ خاتمی‌ طی‌ مدت‌ تصدی‌ پست‌ ریاست‌ جمهوری‌ در عرصه‌ ارتباطات‌ خارجی‌ اتخاذ نموده‌ عملاً‌ به‌ برون‌ رفت‌ ایران‌ از انزوای‌ سیاسی‌ و شکست‌ بسیاری‌ از تحریمهای‌ اقتصادی‌ انجامیده‌ است. مصادیق‌ مشخص‌ این‌ سیاست‌ در ایجاد ارتباط‌ حسنه‌ با کشورهای‌ حوزه‌ خلیج‌ فارس، عادی‌ سازی‌ مناسبات‌ با عربستان، ایجاد سمپاتی‌ در کشورهای‌ اتحادیه‌ اروپا به‌ نفع‌ ایران‌ و حل‌ عاقلانه‌ بحرانهای‌ پیش‌آمده‌ پس‌ از دادگاه‌ میکونوس، برگزاری‌ کنفرانس‌ سران‌ کشورهای‌ اسلامی‌ در تهران‌ و استقرار بطئی‌ هژمونی‌ سیاسی‌ ایران‌ در جهان‌ اسلام‌ می‌توان‌ خلاصه‌ کرد. همه‌ این‌ موفقیتهای‌ سیاسی‌ از یکسو و شکست‌ تحریمهای‌ اقتصادی‌ آمریکا و ابراز علاقه‌ اروپا برای‌ سرمایه‌گذاری‌ در کشور و به‌ پایان‌ رساندن‌ پروژه‌های‌ نیمه‌ تمام‌ از سوی‌ دیگر، نشاندهنده‌ آن‌ است‌ که‌ دولت‌ برای‌ پیشبرد برنامة‌ توسعه‌ سیاسی‌ (در عرصه‌ مناسبات‌ بین‌المللی) و توسعه‌ اقتصادی‌ به‌ راهکارهای‌ منطقی‌ رسیده‌ است.
‌‌اینک‌ که‌ به‌ اختصار لزوم‌ تشنج‌زدایی‌ از سیاست‌ خارجی‌ و ایجاد،، فضای‌ مفاهمه‌ و گفت‌وگو (با دولتها و ملت‌ها) گفته‌ شد، شایسته‌ است‌ لایه‌های‌ مختلف‌ موضوع‌ گفت‌وگوی‌ تمدنها شکافته‌ شود تا دانسته‌ آید که‌ پس‌ از به‌ صدا در آمدن‌ سوت‌ پایان‌ مسابقه‌ گفت‌وگوی‌ تمدنها، دست‌ چه‌ کسی‌ به‌ عنوان‌ برنده‌ بالا خواهد رفت!

ابعاد گفت‌وگوی‌ تمدنها از نظر «خاتمی»
‌‌خاتمی‌ در دیدار شرکت‌کنندگان‌ کنفرانس‌ وحدت‌ اسلامی‌ که‌ تحت‌ عنوان: «تمدنها؛ گفت‌وگو به‌ جای‌ جنگ» در بعضی‌ از جراید کشور درج‌ شد، بر چند نکته‌ اصولی‌ و اساسی‌ انگشت‌ تأکید نهاد. در اینجا با طرح‌ نقاط‌ پررنگ‌ و تجزیه‌ و بررسی‌ مفاصل‌ آن‌ در چند فصل‌ مشخص، جستار خود را پی‌می‌گیریم. خاتمی‌ گفت:
«دنیای‌ اسلام‌ نیازمند تحول‌ دورنی‌ است‌ و در درجه‌ اول‌ باید متفکران‌ دنیای‌ اسلام‌ به‌ این‌ نکته‌ توجه‌ کنند زیرا این‌ تحول‌ سرمنشأ و نقطه‌ آغازین‌ حرکت‌ به‌ سوی‌ آینده‌ بهتر است. برای‌ این‌ کار باید از خودباختگی‌ در برابر دیگران‌ و به‌ خصوص‌ تمدن‌ غرب‌ نجات‌ پیدا کنیم. نپنداریم‌ آنچه‌ که‌ غربیها به‌ آن‌ دست‌ یافته‌اند بهترین‌ و آخرین‌ مرحله‌ کمال‌ فکری‌ و اجتماعی‌ بشر است. قطعاً‌ تمدن‌ غرب‌ دستاوردهای‌ مثبت‌ فراوان‌ داشته‌ است. اما به‌ خاطر نگاه‌ تک‌ بعدی‌ آن‌ به‌ انسان‌ و جهان‌ دچار نقصها و کمبودهای‌ ذاتی‌ فراوان‌ است. عامل‌ دیگر آن‌ است‌ که‌ باید از تحجر و واپس‌ماندگی‌ از زمان‌ نیز نجات‌ پیدا کنیم... اسلام‌ نه‌ تنها در اثر گفت‌وگوی‌ مابین‌ مذاهب‌ خود رشد پیدا کرد، بلکه‌ آغوش‌ خود را به‌ سوی‌ اندیشه‌های‌ غیراسلامی‌ نیز گشود...»(6)
‌‌مقولات‌ برجسته‌ در گفتمان‌(
discourse) رئیس‌ جمهوری‌ از این‌ قرار است:
‌‌-1 لزوم‌ تحول‌ درونی‌ در دنیای‌ اسلام.
‌‌-2 نقش‌ اساسی‌ متفکران‌ در این‌ تحول.
‌‌-3 تحول‌ به‌ مثابه‌ نقطه‌ آغاز به‌ سوی‌ آینده‌ بهتر.
‌‌-4 پرهیز از خودباختگی‌ در برابر تمدن‌ غرب.
‌‌-5 تمدن‌ غرب‌ نمونه‌ کامل‌ تمدن‌ بشر نیست‌ و نقائصی‌ نیز دارد.
‌‌-6 بعضی‌ از دستاوردهای‌ تمدن‌ غرب‌ مثبت‌ است.
‌‌-7 نجات‌ از تحجر و واپس‌ماندگی‌ از زمان.
‌‌-8 گفت‌وگوی‌ مابین‌ مذاهب‌ باعث‌ رشد اسلام‌ شده‌ است.
‌‌-9 آغوش‌ اسلام‌ به‌ سوی‌ اندیشه‌های‌ غیراسلامی‌ [بالنده] همواره‌ باز بوده‌ است.
‌‌مقولات‌ 1 و 2 و 3 و 7 در گفتمان‌ ریاست‌ جمهوری، در تعامل‌ با یکدیگر است. ضرورت‌ تحول‌ درونی‌ در دنیای‌ اسلامی‌ و اینکه‌ در این‌ تحول، متفکران‌ نقش‌ اساسی‌ بر عهده‌ دارند و مهمترین‌ نتیجة‌ این‌ تحول‌ نجات‌ از تحجر و واپس‌ماندگی‌ از زمان‌ تواند بود، اندیشه‌ای‌ است‌ که‌ در یکصد سال‌ اخیر، همواره‌ مطرح‌ بوده‌ و در مواضع‌ سیاسی‌ اجتماعی‌ سیدجمال‌الدین‌ اسدآبادی‌ بروشنی‌ هویداست. فی‌الواقع‌ از زمانی‌ که‌ غرب‌ مسیحی‌ - متعاقب‌ رنساس‌ یا هر رخنمود دیگری‌ - از جهان‌ اسلام، با سرعت‌ شگفتناکی‌ پیش‌ افتاد، متفکران‌ واقع‌بین‌ و دوراندیش‌ اسلامی‌ لزوم‌ این‌ تحول‌ را در آثار و اندیشه‌هایشان‌ به‌ کرات‌ مطرح‌ کرده‌اند. در اینجا این‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ است‌ که‌ معنای‌ واقعی‌ تحول‌ و نجات‌ از تحجر چیست؟ آیا ساختن‌ چند پل‌ و اتوبان‌ و برج‌ و هتل‌ تحول‌ است؟ آیا تأسیس‌ دانشگاههای‌ متعدد و جذب‌ نزدیک‌ به‌ دو میلیون‌ نفر دانشجو، تحول‌ است؟ آیا ایجاد چند کارخانه‌ صنایع‌ سنگین‌ و مونتاژ و مترو و چه‌ و چه‌ تحول‌ است؟ آیا اعزام‌ چند تن‌ طلبه‌ به‌ فرانسه‌ و آلمان‌ و ایتالیا و آموزش‌ دست‌ و پا شکسته‌ زبانهای‌ خارجی‌ و فلسفه‌ غرب‌ در حوزه‌های‌ علمیه‌ تحول‌ است؟ آیا نجات‌ از واپس‌ماندگی‌ از زمان‌ به‌ معنی‌ گسترش‌ بی‌حساب‌ و کتاب‌ شبکه‌های‌ تلویزیونی‌ و مطبوعاتی‌ است؟ آیا با اینکه‌ هر شهروندی‌ سوار اتومبیل‌ آخرین‌ سیستم‌ شود و موبایلی‌ به‌ دست‌ گیرد، نجات‌ از تحجر حاصل‌ شده‌ است؟ نباید آنقدر ساده‌لوح‌ بود که‌ تغییرات‌ به‌ وجود آمده‌ در چند سال‌ اخیر را به‌ مثابه‌ یک‌ تحول‌ اساسی، عمیق‌ و نجات‌ از واپس‌ماندگی‌ تلقی‌ کرد. به‌ نظر ما تحول‌ و به‌ عبارت‌ صحیحتر ایجاد تمدن‌ جدید اسلامی‌ به‌ مثابه‌ یا مساوی‌ تعبیه‌ مصادیق‌ یاد شده‌ (و حتی‌ چند برابر آنها) نیست. تحول‌ مورد نظر ما چه‌ به‌ صورت‌ گذار ساخت‌ شکنانه‌(
deconstructionist) از سنت‌ به‌ مدرنیسم‌ تعریف‌ شود و یا هر چهار چوب‌ دیگری‌ بپذیرد یک‌ نکته‌ مسلم‌ است‌ و آن‌ اینکه‌ برای‌ به‌ وجود آوردن‌ این‌ تحول‌ نخست‌ باید اندیشة‌ اساسی‌ مادی‌ و معنوی‌ آن، به‌ عنوان‌ پایه‌های‌ ایجاد تمدنی‌ جدید به‌ شیوه‌ای‌ کاملاًمعنی‌دار تعریف‌ و مستقر شود.

بهره‌ دوم: تمدن‌ چیست؟
‌‌الف‌ - در یک‌ تعریف‌ دم‌دستی‌ و ساده‌ می‌توان‌ گفت‌ (و پذیرفت) که‌ تمدن‌ مجموعه‌ای‌ از کاروندها و دستاوردهای‌ مادی‌ و معنوی‌ است‌ که‌ انسانها در جهت‌ شکوفاسازی‌ و در مسیر سامان‌ دادن‌ به‌ زندگی‌ خویش‌ ایجاد می‌کنند. بر این‌ باور هر تمدنی‌ با یک‌ تفکر اساسی‌ شکل‌ می‌گیرد و با زوال‌ آن‌ تفکر، رو به‌ اضمحلال‌ و انحطاط‌ می‌گذارد.
‌‌ب‌ - هر تمدن‌ در جریان‌ شکوفایی‌ خود در طی‌ زمان‌ بتدریج‌ نهادها و زیرساختهای‌ اصلی‌ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی‌ و علمی‌ متناسب‌ با خود ایجاد می‌کند.
‌‌ج‌ - هر تمدن‌ براساس‌ اندیشه‌ و بصیرت‌ اصلی‌ آن، دارای‌ ظرفیت‌ خاص‌ و از پیش‌ تعیین‌ شده‌ است.
‌‌د- در فراگرد سقوط‌ هر تمدن، بخش‌ قابل‌ توجهی‌ از همین‌ نهادهای‌ فکری‌ که‌ ایجاد شده‌ بودند با تمدن‌ جدید بی‌ارتباط‌ می‌گردند و در نهایت‌ به‌ صورت‌ خرافات‌ جلوه‌ می‌کنند.
‌‌ه' - دستاوردهای‌ معتنابهی‌ از نهادهای‌ مادی‌ ایجاد شده‌ در یک‌ تمدن‌ زوال‌ یافته، به‌ صورت‌ آثار تاریخی‌ و موزه‌ای‌ در می‌آیند.
‌‌و - جامعه‌ کنونی‌ ایران، تمدنی‌ را پشت‌ سرگذارده‌ است. اینک‌ باید بسیاری‌ از نهادهای‌ قدیمی‌ و سنتی‌ خود را تغییر دهیم. این‌ تحول‌ اجتناب‌ناپذیر باید هم‌ در دنیای‌ مادی‌ باشد و هم‌ در دنیای‌ فکری. در عین‌ حال‌ ضروری‌ است‌ که‌ بیش‌ از پیش‌ بکوشیم‌ که‌ اندیشه‌های‌ اصلی‌ تمدن‌ مطلوب‌ اسلامی‌ را بشناسیم‌ و درک‌ کنیم‌ که‌ این‌ اندیشه‌ها هیچگونه‌ مغایرتی‌ با اندیشه‌های‌ اصلی‌ تمدن‌ صنعتی‌ ندارند!
‌‌ز- ما باید درباره‌ تمدن‌ قدیم‌ خود و اینکه‌ چه‌ مقدار از آن‌ را باید حذف‌ یا حفظ‌ کرد و همچنین‌ درباره‌ تمدن‌ 2مطلوب‌ امروزی‌مان‌ و درباره‌ نوع‌ ارتباط‌ این‌ تمدن‌ با تمدن‌ صنعتی‌ بیاندیشیم. ما باید روشن‌ سازیم‌ که‌ برای‌ احیا و نوسازی‌ تمدن‌ اسلامی‌ کدام‌ اندیشه‌ یا اندیشه‌های‌ اساسی‌ را باید شکوفا ساخت‌ تا احیای‌ ادعایی‌ تمدن‌ اسلامی‌ به‌ احیای‌ واقعی‌ و عملی‌ چنین‌ تمدنی‌ بیانجامد.(7)
‌‌از آنجا که‌ اساس‌ تمدن‌ غربی‌ بر محور بحثمان‌ پیرامون‌ زوال، انحطاط‌ و بحران‌ شکل‌گرفته‌ است‌ و از «گیبون» تا «اشپینگلر» متفکران‌ بزرگی‌ در این‌ باره‌ - و بویژه‌ علل‌ انحطاط‌ امپراتوری‌ روم‌ - سخن‌ گفته‌اند، همین‌ امر باعث‌ شناخت‌ کارشناسان‌ غربی‌ از مشکلات‌ درونی، چالشها و تعارضها و در نتیجه‌ فایق‌ آمدن‌ بر بحران‌ گردیده‌ است. با این‌ همه‌ و علیرغم‌ اینکه‌ سالها پیش‌ از متفکران‌ غربی، اعاظمی‌ چون‌ «مسعودی»(8) و «ابن‌ خلدون»(9) از این‌ مهم‌ به‌ تفصیل‌ سخن‌ گفته‌اند، اما سوگمندانه‌ ما هیچگاه‌ به‌ مسأله‌ فوق‌العاده‌ اساسی‌ زمینه‌های‌ ظهور تمدنها - و به‌طور اولی‌ علل‌ انحطاط‌ تمدنها - توجه‌ نکرده‌ایم‌ و دقیقاً‌ به‌ همین‌ دلیل‌ بارها سقوط‌ نموده‌ایم.
‌‌این‌که‌ صاحب‌ مروج‌الذهب‌ می‌گوید:
«تمدن‌ اسلامی‌ در ابتدا یکپارچه‌ بود اما بر اثر انحطاطی‌ که‌ پیدا کرد به‌ ملوک‌ الطوایفی‌ تبدیل‌ شد و یکپارچگی‌ خود را از دست‌ داد»
در قیاس‌ با این‌ اندیشه‌ پست‌مدرنیستی‌ «لئوتار» که‌ در شرایط‌ پسامدرن‌ یکتایی‌ تمدنی‌ بر همه‌ جا حاکم‌ است‌ پس‌ نمی‌توان‌ به‌ نظریه‌ها مانند نظریات‌ علوم‌ طبیعی‌ رسید که‌ فرایندهای‌ اجتماعی‌ را در همه‌ تمدنهای‌ مختلف‌ و در طول‌ تاریخ‌ توضیح‌ دهد، اگر چه‌ قیاسی‌ مع‌الفارق‌ است، اما ما را به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رساند که‌ هر نظریه‌ و اندیشه‌ای‌ منبعث‌ از مبرم‌ترین‌ ضرورتهای‌ اجتماعی‌ همان‌ عصر است.
‌‌اندیشه‌های‌ اساسی‌ تشکیل‌دهنده‌ هر تمدن‌ نه‌ فقط‌ ویژگیهای‌ خود را دارد، بلکه‌ با بسیاری‌ از دستاوردهای‌ علوم‌ طبیعی‌ - مانند آنتی‌بیوتیک‌ها که‌ در تمام‌ جوامع‌ یکسان‌ عمل‌ می‌نمایند - متفاوت‌ است. پس‌ نباید به‌ این‌ احکام‌ قطعی‌ و پیشداوریهای‌ جزمی‌ تن‌ در داد که‌ فی‌المثل‌ چون‌ غربیان‌ با اندیشة‌ سکولاریسم‌ و نقد نومینالیسم‌ به‌ تمدن‌ صنعتی‌ رسیده‌اند ما نیز الزاماً‌ باید از همان‌ راه‌ برویم. نگارنده‌ در مقاله‌ «جامعه‌ مدنی‌ چگونه‌ جامعه‌ای‌ است»(10) بر این‌ نکته‌ تأکید ورزیده‌ است‌ که‌ سه‌ کشور آلمان، فرانسه‌ و انگلیس‌ از سه‌ طریق‌ جداگانه‌ به‌ جامعه‌ مدنی‌ رسیده‌اند. بدین‌ اعتبار اندیشه‌ اساسی‌ تشکیل‌ دهنده‌ تمدن‌ اسلامی‌ نیز - نه‌ اصالتاً‌ و نه‌ ماهیتاً‌ - نباید الزاماً‌ از گونة‌اندیشه‌ اساسی‌ تمدن‌ غرب‌ باشد کما اینکه‌ تعارض‌ و تضاد این‌ تمدنها نیز به‌ مفهوم‌ حذف‌ یکی‌ به‌ نفع‌ دیگر نتواند بود. (فرضیه‌ای‌ که‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ در مقاله‌ «برخورد تمدنها» به‌ دنبال‌ تعیین‌ و تثبیت‌ عکس‌ آن‌ به‌ نفع‌ تمدن‌ غرب‌ است).
‌‌دکتر «اسلامی‌ ندوشن» از تمدن، تصویری‌ علمی‌ و عینی‌(
objective) ارائه‌ می‌دهد و آن‌ را با تمام‌ جنبه‌های‌ اجتماعی‌اش‌ در برگیرنده‌ حوایج‌ مادی‌ انسانها تعریف‌ می‌کند و در کنار تمدن، پدیدة‌ فرهنگ‌ را امری‌ ذهنی‌ (subjective) معنوی‌ و فردی‌ می‌داند که‌ شاخصهای‌ مختلفی‌ از جمله: ادبیات، هنر، فلسفه‌ و حکمت‌ و اعتقادات‌ مذهبی‌ و غیرمذهبی‌ را پوشش‌ می‌دهد. به‌ عقیده‌ این‌ نویسنده‌ اگر چه، «تمدن‌ و فرهنگ‌ با هم‌ مرتبط‌اند ولی‌ ملازمه‌ ندارند. همانگونه‌ که‌ متمدن‌ بی‌فرهنگ‌ وجود دارد، با فرهنگ‌ بی‌تمدن‌ نیز وجود دارد.»(11)
‌‌به‌ نظر نمی‌رسد که‌ تعاریف‌ فوق‌ با پندارهای‌ رایجی‌ که‌ از تمدن‌ وجود دارد، منطبق‌ باشند. در صورتی‌که‌ تمدن، فقط‌ حوزه‌های‌ عینی‌ و علمی‌ کاروندهای‌ انسانی‌ را شامل‌ شود، آنگاه‌ نه‌ فقط‌ گفتمان‌ «برخورد تمدنها» بسیاری‌ از مصداقهای‌ خود را از دست‌ خواهد داد، بلکه‌ اساساً‌ حوزة‌ «بحثمان‌ تمدنها» نیز در قالبی‌ سخت‌ تنگ‌ و فشرده، فرو خواهد رفت. از سوی‌ دیگر وقتی‌ که‌ نویسنده، تمدن‌ را پدیده‌ای‌ «علمی» معرفی‌ می‌کند و لابد برای‌ علم‌ - حتی‌ علم‌ تجربی‌ - گونه‌ای‌ ظریف‌اندیشگی‌ و بصیرتی‌ قایل‌ می‌شود، چگونه‌ می‌تواند تمدن‌ را فقط‌ و فقط‌ در حوزة‌ عملکردهای‌ (
performances) عینی‌ قرار دهد و از فرایندهای‌ ذهنی‌ که‌ به‌ هر حال‌ در چارچوب‌ دستاوردهایی‌ همچون‌ مساجد، موزه‌ها، پلها، مجسمه‌ها، کتابها، نقاشیها، کتیبه‌ها و... عینیت‌ یافته‌ است، بسادگی‌ بگذرد و آنها را بیرون‌ از حوزة‌ تمدن‌ ببیند؟ به‌ عقیده‌ دکتر «سیدحسن‌ نصر»،
«منظور از تمدن، بزرگترین‌ واحدی‌ است‌ درون‌ کلیت‌ ابنای‌ بشر که‌ انسان‌ به‌ آن‌ گرایش‌ دارد. غیر از جمع‌ کلی‌ بشریت‌ و نوع‌ انسان، بزرگترین‌ واحدی‌ که‌ انسان‌ به‌ آن‌ تعلق‌ دارد، واحد تمدن‌ است.»(12)
‌‌در این‌ تعریف‌ بسیار کلی، شاخصه‌ای‌ که‌ به‌ نقد و بررسی‌ کشیده‌ شود و حوزة‌ مشخص‌ و شفافی‌ را فراروی‌ بحث‌ بنماید، به‌ دیده‌ نمی‌آید. دکتر «احمد صدری» در مقاله‌ای‌ که‌ سخت‌ به‌ نظریه‌ «برخورد تمدنها»ی‌ ساموئل‌ هانتینگتون، تاخته‌ است‌ و از آن‌ به‌ عنوان‌ «خوابی‌ چپ»، «تئوری‌ ساده‌لوحانه‌ ولی‌ سلیس، مخدوش‌ ولی‌ موزون» با محتوای‌ «دهاتی‌گری‌ فکری» که‌ به‌ علت‌ «بی‌مغزی‌ گنبد» صدای‌ بسیار درکرده، یاد نموده‌ است، عقیده‌ دارد که:
«تمدن‌ با مراجعه‌ به‌ هسته‌ای‌ مرکزی‌ از عقاید مذهبی‌ یا شبه‌مذهبی‌ و احیاناً‌ ارزشها و احکام‌ اخلاقی‌ فلسفی‌ و یا حقوقی»
شناخته‌ می‌شود و «مجموعه‌ چند حوزة‌ تمدنی، یک‌ مجموعه‌ تمدنی‌ را تشکیل‌ می‌دهند. با این‌ وصف‌ باید در برابر مجموعه‌ تمدنی‌ شرق‌ که‌ ریشه‌ در فلسفه، جهان‌بینی‌ و مذهب‌ هند و چین‌ دارد، مجموعه‌ تمدنی‌ غرب‌ را متشکل‌ از ارزشها باورها و احکامی‌ دانست‌ که‌ از دو منشأ مذاهب‌ ابراهیمی‌ (اسلام‌ - یهودیت‌ - مسیحیت) و تفکر یونانی‌ (شامل‌ فلسفه‌ یونانی‌ و تمدن‌ رومی) سیراب‌ می‌شوند.»(13)
‌‌اگر چه‌ این‌ نظریه‌ در جای‌ خود بدیع‌ و قابل‌ تأمل‌ است‌ اما با تقسیم‌بندیهای‌ متعارفی‌ که‌ امروز از تمدنها رایج‌ است‌ و با تعاریفی‌ که‌ از سده‌های‌ گذشته‌ نسبت‌ به‌ دو مقوله‌ «شرق» و «غرب» در اذهان‌ متفکران‌ خانه‌ کرده‌ نامأنوس، غریب‌ و محتاج‌ چند و چون‌ و اگر و مگر بسیار است.
‌‌به‌ نظر دکتر عبدالکریم‌ سروش‌ تمدنها، از اساس‌ برساختة‌ ذهن‌ مورخاننند و «وجود خارجی‌ ندارند... [این] پروفسورهای‌ تاریخ‌ بودند که‌ مفهوم‌ تمدن‌ را آفریدند. خداوند تمدن‌ نیافریده‌ است. این‌ نکته‌ هر چه‌ که‌ مورد تأمل‌ قرار بگیرد جا دارد. مورخان‌ برای‌ تحلیل‌ تاریخ‌ حاجت‌ دارند که‌ واحد مطالعه‌ تاریخی‌ اختیار کنند، این‌ واحد مطالعه‌ تاریخی‌ تفاوت‌ می‌کند. با مارکسیسم‌ که‌ آشنا هستیم، در آنجا این‌ واحد طبقه‌ است. فقط‌ در دوران‌ اخیر است‌ که‌ در عالم‌ فلسفة‌ تاریخ، مفهوم‌ تمدن‌ متولد شده‌ است.»(14)
اگر این‌ نظریه‌ را نوعی‌ کج‌ سلیقگی‌ و سوءتفاهم‌ نسبت‌ به‌ مفهوم‌ تمدن‌ تلقی‌ نکنیم، دستکم‌ و علی‌الحساب‌ می‌توانیم‌ یک‌ نکته‌ بر آن‌ بگیریم:
‌‌هر تمدنی‌ اگر چه‌ می‌تواند در واحدهای‌ مطالعه‌ تاریخی‌ قرار گیرد، اما مقایسه‌ آن‌ با واحد «طبقه» در ایدئولوژی‌ مارکسیسم، قیاس‌ مع‌الفارق‌ است. طبقه‌ در اندیشه‌ مارکس‌ همواره‌ بیانگر تضاد دو خاستگاه‌ در خواستها و منافع‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ انسانهاست‌ و عموماً‌ در تمام‌ برهه‌های‌ تاریخی‌ از دو واحد مشخص‌ فراتر نمی‌رود. طبقه‌ دارا در مقابل‌ طبقه‌ ندار. این‌ صف‌بندی‌ و رویارویی‌ در تمدن‌ برده‌داری‌ به‌ صورت‌ طبقه‌ اشراف‌ و برده‌داران‌ در مقابل‌ خیل‌ عظیم‌ بردگان‌ تعریف‌ می‌شود. کما اینکه‌ در تمدن‌ فئودالی‌ نیز طبقه‌ زمین‌دار در مقابل‌ طبقه‌ بی‌زمین‌ قرار می‌گیرد و دست‌ آخر در تمدن‌ بورژوایی‌ یا صنعتی‌ (به‌ قول‌ تافلر) این‌ طبقه‌ سرمایه‌دار است‌ که‌ در برابر طبقه‌ پرولتاریا، خود می‌نماید. بدیهی‌ است‌ که‌ تمدن‌ کشاورزی‌ یا تمدن‌ صنعتی، مفهومی‌ بسیار فراتر از یک‌ واحد مطالعاتی‌ درون‌ تمدنی‌ را تداعی‌ می‌کند. در ثانی‌ مگر قرار است‌ همه‌ وجودات‌ خارجی‌ الزاماً‌ آفریده‌ خداوند باشند؟ تمدن‌ - آنگونه‌ که‌ در ابتدای‌ این‌ مبحث‌ هم‌ گفتیم‌ - مجموعه‌ای‌ از دستاوردهای‌ مادی‌ و معنوی‌ انسانی‌ است. بر این‌ مجموعه‌ هر نام‌ و عنوانی‌ تعلق‌ بگیرد، تفاوتی‌ نمی‌کند.
‌‌به‌ نظر تافلرها:
«تمدن‌ اصولاً‌ به‌ شیوه‌ای‌ از زندگی‌ اشاره‌ دارد که‌ با نظامی‌ ویژه‌ برای‌ تولید ثروت‌ همراه‌ است... و هیچ‌ واژه‌ دیگری‌ این‌ همه‌ موضوعات‌ گوناگون‌ مانند تکنولوژی، زندگی‌ خانوادگی، مذهب، فرهنگ، سیاست، تجارت، سلسله‌ مراتب، رهبری، ارزشها، اخلاق‌ جنسی‌ و معرفت‌شناسی‌ را به‌ شایستگی‌ در برنمی‌گیرد و تغییر در مجموعة‌ این‌ پدیده‌ها موجب‌ بوجود آمدن‌ تمدنی‌ جدید خواهد شد.»
این‌ دو متفکر مشهور آمریکایی‌ - از مقام‌ تئوریسینهای‌ «تمدن‌ موج‌ سوم» - معتقدند که‌ جهان‌ تاکنون‌ دو تمدن‌ عمده‌ را از سر گذرانده‌ است:
«در حالی‌ که‌ بسیاری‌ تمدنها و تمدنهای‌ فرعی‌ در طول‌ تاریخ‌ سر برآورده‌ و به‌ زوال‌ انجامیده، تنها دو اَبَر تمدن‌ وجود داشته‌ که‌ دیگر تمدنها در دل‌ آنها جای‌ گرفته‌اند یکی‌ اَبَر تمدن‌ ده‌ هزار ساله‌ کشاورزی‌ که‌ نخستین‌ موج‌ دگرگونی‌ را آغاز کرد و در زمان‌ خود، گونه‌های‌ کنفوسیوسی، هندو، اسلامی‌ یا غربی‌ خود را داشت. دیگر اَبَرتمدن‌ صنعتی‌ که‌ موج‌ دومی‌ از دگرگونی‌ در سراسر اروپای‌ غربی‌ و آمریکای‌ شمالی‌ به‌ راه‌ انداخت‌ و هنوز در سایر بخشهای‌ جهان‌ دامن‌ می‌گستراند.»(15)
‌‌از متن‌ نظریه‌ تافلرها درباره‌ تمدن، به‌ عنوان‌ «نظامی‌ ویژه‌ برای‌ تولید ثروت» ردپای‌ اندیشه‌های‌ مارکس‌ و انگلس‌ بروشنی‌ هویداست. اینکه‌ ما شکل‌گیری‌ همه‌ بن‌ساختهای‌(
Deep structurs) یک‌ تمدن‌ را صرفاً‌ به‌ منظور تولید ثروت‌ قلمداد نماییم، نه‌ تنها بی‌انصافی‌ نسبت‌ به‌ حوزه‌های‌ مختلف‌ اندیشه‌گی‌ تمدنهای‌ گوناگون‌ است‌ بلکه‌ نادیده‌ گرفتن‌ دستاوردهای‌ معنوی‌ انسانها و تمدنهای‌ گذشته‌ نیز است. از سوی‌ دیگر محدود کردن‌ تمدن‌ در چارچوب‌ مناسبات‌ تولیدی، اگر چه‌ از یک‌ منظر، کلان‌سازی‌ بحث‌ تلقی‌ تواند شد اما در تبیین‌ اصل‌ موضوع‌ عملاً‌ مرزهای‌ چند تمدن‌ عمده‌ را مخدوش‌ می‌نماید. اَبَرتمدن‌ کشاورزی‌ تافلرها ممکن‌ است‌ بتواند تمدنهای‌ فرعی‌ «نظیر تمدن‌ آشور، بابل، اسکندریه، سومر و...» را در بربگیرد اما فی‌المثل‌ با دو تمدن‌ اسلامی‌ و مسیحی‌ که‌ بطور مشخص‌ از دل‌ دو مذهب‌ بزرگ‌ بیرون‌ آمده‌اند، چه‌ می‌کند؟ آیا براستی‌ می‌توان‌ ازتمدنهای‌ تاریخ‌ساز اسلامی، مسیحی‌ - و کنفوسیوسی، بودایی‌ - با همه‌ عمومیت‌ و قابلیتهای‌ عمده‌شان‌ در حکم‌ تمدنهای‌ فرعی‌ یاد کرد و آنها را در ردیف‌ تمدن‌ شمنی‌ مغولی‌ در شکم‌ تمدن‌ ده‌ هزار ساله‌ کشاورزی‌ تافلرها جای‌ داد؟
‌‌از نظر ویل‌ دورانت:
«تمدن‌ را می‌توان‌ به‌ شکل‌ کلی‌ آن، عبارت‌ از نظمی‌ اجتماعی‌ دانست‌ که‌ در نتیجة‌ وجود آن‌ خلاقیت‌ فرهنگی‌ امکان‌پذیر می‌شود و جریان‌ پیدا می‌کند. در تمدن‌ چهار رکن‌ و عنصر اساسی‌ می‌توان‌ تشخیص‌ داد که‌ عبارتند از: پیش‌بینی‌ و احتیاط‌ در امور اقتصادی، سازمان‌ سیاسی، سنن‌ اخلاقی‌ و کوشش‌ در راه‌ معرفت‌ و بسط‌ هنر. ظهور تمدن‌ هنگامی‌ امکان‌پذیر است‌ که‌ هرج‌ و مرج‌ و ناامنی‌ پایان‌ پذیرفته‌ باشد، چه‌ فقط‌ هنگام‌ از بین‌ رفتن‌ ترس‌ است‌ که‌ کنجکاوی‌ و احتیاط‌ به‌ ابداع‌ و اختراع‌ به‌ کار می‌افتد و انسان‌ خود را تسلیم‌ غریزه‌ای‌ می‌کند که‌ او را به‌ شکل‌ طبیعی‌ به‌ راه‌ کسب‌ علم‌ و معرفت‌ و تهیه‌ وسایل‌ بهبود زندگی‌ سوق‌ دهد...»
همچنین‌ نویسنده‌ از عوامل‌ کلانی‌ چون: «زمین‌شناختی»، «شرایط‌ جغرافیایی» و «اوضاع‌ و احوال‌ اقتصادی»، «فرهنگ‌ عمومی» به‌ عنوان‌ شاخصهای‌ زایش‌ و میرش‌ تمدنها یاد می‌کند.(16)

بهره‌ سوم: خاورمیانه‌ مهد تمدن‌ جهانی
‌‌خاورمیانه‌ مهد تمدن‌ انسانی‌ است. این‌ نظریه‌ ما نیست‌ که‌ به‌ خودستایی‌ و گزافه‌بافی‌ متهم‌ شویم. به‌ عقیده‌ ویل‌ دورانت‌ محقق‌ برجسته‌ آمریکایی:
«از زمان‌ تدوین‌ تاریخ‌ دستکم‌ شش‌ هزار سال‌ می‌گذرد و در نیمی‌ از این‌ زمان‌ خاورمیانه‌ مرکز امور و مسائل‌ بشری‌ بوده‌ است. از این‌ اصطلاح‌ مبهم‌ خاورمیانه‌ منظور ما تمام‌ جنوب‌ باختری‌ آسیاست‌ که‌ در جنوب‌ روسیه‌ و دریای‌ سیاه‌ و مغرب‌ هندوستان‌ و افغانستان‌ قرار دارد و با مسامحه‌ بیشتری‌ این‌ نام‌ را شامل‌ مصر نیز می‌دانیم. چه‌ این‌ سرزمین‌ از زمانهای‌ بسیار دور با خاور پیوستگی‌ داشته‌ و با یکدیگر شبکه‌ پیچ‌درپیچ‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ خاوری‌ را ساخته‌اند. در این‌ صحنه‌ای‌ که‌ تحدید حدود دقیق‌ آن‌ مقدور نیست‌ و بر روی‌ آن‌ مردم‌ و فرهنگهای‌ مختلف‌ وجود داشته‌اند، کشاورزی‌ و بازرگانی، اهلی‌ کردن‌ جانوران، ساختن‌ ارابه، سکه‌ زدن، سند نوشتن، پیشه‌ها و صناعت، قانونگزاری‌ و حکومت‌ رانی، ریاضیات‌ و پژشکی، هندسه‌ و نجوم، تقویم‌ و ساعت‌ و منطقة‌البروج‌ الفبا و خطنویسی، کاغذ و مرکب، کتاب‌ و کتابخانه‌ و مدرسه، ادبیات‌ و موسیقی، تجارت‌ و معماری، سفال‌ لعابدار و اسبابهای‌ تجملی، یکتاپرستی‌ و تک‌ همسری، اسباب‌ آرایش‌ و جواهر، مالیات‌ بردرآمد، نرد و شطرنج‌ و... برای‌ نخستین‌ بار پیدا شده‌ و رشد کرده‌ است‌ و فرهنگ‌ اروپایی‌ و آمریکایی‌ ما در طی‌ قرون‌ از راه‌ جزیره‌ کرت‌ و یونان‌ و روم‌ از فرهنگ‌ همین‌ خاورمیانه‌ گرفته‌ شده‌ است. «آرینها» خود واضع‌ و مخترع‌ تمدن‌ نبودند، بلکه‌ آن‌ را از بابل‌ و مصر به‌ عاریت‌ گرفته‌اند و یونانیان‌ نیز سازنده‌ کاخ‌ تمدن‌ به‌ شمار نمی‌روند زیرا آنچه‌ از دیگران‌ گرفته‌اند به‌ مراتب‌ بیش‌ از آن‌ است‌ که‌ از خود بر جای‌ گذاشته‌اند. یونان‌ در واقع‌ همچون‌ وارثی‌ است‌ که‌ ذخائر سه‌ هزار سالة‌ علم‌ و هنر را که‌ با غنائم‌ جنگ‌ و بازرگانی‌ از خاورمیانه‌ به‌ آن‌ سرزمین‌ رسیده‌ بناحق‌ تصاحب‌ کرده‌ است. با مطالعه‌ مطالب‌ تاریخی‌ مربوط‌ به‌ خاور نزدیک‌ و احترام‌ گذاشتن‌ به‌ آن، در حقیقت‌ وامی‌ را که‌ نسبت‌ به‌ مؤ‌سسان‌ واقعی‌ تمدن‌ اروپا و آمریکا داریم، ادا کرده‌ایم.»(17)
‌‌از سوی‌ دیگر اگر بپذیریم‌ که:
«تاریخ‌ تنظیم‌ گاتها و بخشهای‌ مختلف‌ اوستا خیلی‌ قبل‌ از روی‌ کار آمدن‌ سلسله‌ ماد و حکومت‌ پارسیان‌ بوده‌ است.»(18)
‌‌و اگر چنانچه‌ بر این‌ قول‌ خاورشناس‌ معروف‌ هلندی‌ «تیل»(
Tiele) تمکین‌ نماییم‌ که:
«اوستا را حداقل‌ پایین‌تر از هشتصد سال‌ قبل‌ از میلاد مسیح‌ نمی‌توان‌ قرار داد.»(19)
‌‌و به‌ این‌ گفته‌ صاحب‌ «تاریخ‌ ماد» توجه‌ کنیم‌ که:
«مادها در قرن‌ هفتم‌ ق.م‌ دارای‌ خط‌ و کتابت‌ بودند و این‌ خط‌ همان‌ است‌ که‌ امروز «خط‌ باستانی‌ پارسی» یا خط‌ هخامنشی‌ ردیف‌ اول‌ می‌خوانیم‌ ولی‌ در واقع‌ از لحاظ‌ اصل‌ و منشأ مادی‌ می‌باشند»(20)
‌‌آنگاه‌ قدمت‌ تمدن‌ خاورمیانه‌ و بویژه‌ تمدن‌ ایرانی‌ و نقش‌ آن‌ در تکوین‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ جهانی‌ به‌ روشنی‌ دانسته‌ می‌آید، اگرچه‌ ویل‌ دورانت‌ بر آن‌ است‌ که:
«این‌ دولت‌ مستعجل‌ [دولت‌ ماد] فرصتی‌ پیدا نکرد که‌ بتواند در بنای‌ مدنیت‌ سهم‌ بزرگی‌ داشته‌ باشد، تنها کاری‌ که‌ کرد این‌ بود که‌ راه‌ را برای‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ ایرانی‌ باز و هموار ساخت.»(21)
‌‌بهرحال‌ پیش‌ از ظهور و شکل‌گیری‌ تمدن‌ اسلامی، ملل‌ مختلفی‌ از جمله‌ ایران، بابل، مصر، کلده، آشور، هند، یونان‌ و دیگر ملل‌ و اقوام‌ متمدن‌ باستانی‌ در تکوین‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ هر یک، کم‌ و بیش‌ سهمی‌ داشته‌اند. عمدة‌ تمدنهای‌ قدرتمند پیش‌ از اسلام‌ که‌ در منطقه‌ بین‌النهرین‌ مستقر بودند و به‌ همین‌ نام‌ نیز مشهورند عبارتند از:
‌‌O تمدن‌ سومری: این‌ تمدن‌ پس‌ از ساقط‌ شدن‌ حکومت‌ سومریان، کماکان‌ بر جای‌ ماند و حاملان‌ آن، اعم‌ از قدیسان‌ و حکیمان‌ و صنعتگران‌ و هنرمندان، میراث‌ فوق‌ را به‌ بابل‌ و آشور رساندند. تمدن‌ سومر با قهرمانانی‌ چون‌ تموز و گیلگمش‌ شهره‌ گردیده‌ است.
‌‌O تمدن‌ بابلی: با تدوین‌ قانون‌نامه‌ بزرگ‌ تاریخ‌ حمورابی‌ به‌ اوج‌ رسیده‌ است.
‌‌O تمدن‌ آشوری: با سازمان‌ جنگ‌ و خشن‌ سلاطین‌ خود شناخته‌ آمده‌ است.
‌‌O تمدن‌ فنیقی: با صنعت‌ دریانوردی‌ مطرح‌ شده‌ است.
‌‌بی‌گمان‌ تمدن‌ مصری‌ یکی‌ از مهمترین‌ تمدنهای‌ پیش‌ از ظهور تمدن‌ اسلامی‌ به‌ شمار می‌آید. تمدن‌ مصری‌ با قوانین‌ مدنی‌ و جنایی‌ مدون، دیوانسالاری‌ پیشرفته، سرشماری، مالیات‌ بردرآمد، نظارت‌ بر امور تجارت‌ و صنعت، قوانین‌ مدون‌ در زمینه‌ حاکمیت، آزادی‌ قابل‌ توجه‌ زنان، معماری، مومیایی، اقتصاد (زراعت، دامپروری، صنعت)، علوم‌ و معارف، طب، حساب‌ و هندسه، هنر حجاری‌ و مجسمه‌سازی‌ و فلسفه‌ و دین، شکل‌ گرفته‌ است. به‌ گفته‌ ویل‌ دورانت، مورخانِ‌ فلسفه‌ را عادت‌ بر آن‌ است‌ که‌ تاریخ‌ این‌ علم‌ را از یونان‌ آغاز کنند و این‌ مایة‌ ریشخند هندیان‌ و چینیان‌ است‌ که‌ دسته‌ اول‌ خود را مخترع‌ فلسفه‌ و دسته‌ دوم‌ خود را کامل‌ کننده‌ آن‌ می‌دانند... حکمت‌ مصری‌ ضرب‌المثل‌ مردم‌ یونان‌ بود که‌ خود را نسبت‌ به‌ این‌ نژاد قدیمی‌ کودکی‌ بیش‌ نمی‌شمردند و ناگفته‌ نگذاریم‌ که‌ کهنه‌ترین‌ اثر فلسفی‌ «تعالیم‌ پتاح‌ حوتپ» (وزیر شاه‌ در شهر ممفیس) مربوط‌ به‌ 2880 ق.م‌ یعنی‌ 2300 سال‌ پیش‌ از عصر کنفوسیوس، سقراط‌ و بودا می‌شود.
‌‌O تمدن‌ چینی: این‌ تمدن‌ اگر چه‌ پیش‌ از کنفوسیوس، از حکمت‌ لائوتزه‌ تاثیر پذیرفته‌ است‌ اما باید گفت‌ که‌ مبانی‌ نظری‌ این‌ تمدن‌ بر مبنای‌ آرای‌ حکمی‌ کنفوسیوس‌ رقم‌ خورده‌ است. از آنجا که‌ قرار است‌ در مبحث‌ گفت‌وگوی‌ تمدنها، از نقطه‌ نظرات‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ یاد کنیم، لذا اشاره‌ای‌ به‌ کلیات‌ نظری‌ این‌ تمدن‌ - به‌ منظور حضور ذهن‌ خواننده‌ محترم‌ در مبحث‌ بعدی‌ - ضروری‌ است. کنفوسیوس‌ که‌ پنج‌ قرن‌ قبل‌ از مسیح‌ می‌زیست‌ عقیده‌ داشت:
«آنچه‌ به‌ خود نمی‌پسندی‌ به‌ دیگران‌ مپسند، مهربانی‌ را با مهربانی‌ و آزار را با عدالت‌ باید جواب‌ داد؛ انسان‌ برتر با همه‌ انسانها همدردی‌ می‌کند؛ به‌ بدگویی‌ و بهتان‌ اعتنا نمی‌کند؛ زبان‌ به‌ ستایش‌ ناروا نمی‌گشاید؛ فرودستان‌ را خوار نمی‌دارد؛ در گفتار آهسته‌ و در رفتار صدیق‌ است؛ از تندگویی‌ و چرب‌زبانی‌ می‌پرهیزد؛ آنچه‌ شک‌ دارد از دیگران‌ می‌پرسد؛ هنگام‌ خشم‌ به‌ عواقب‌ کار خود می‌اندیشد. حکام‌ نسبت‌ به‌ عموم‌ مشفقانه‌ رفتار کنند؛ اشخاص‌ کاردان‌ و راسترو را به‌ تصدی‌ کار بگمارند؛ اگر مردم‌ به‌ حکام‌ خود ایمان‌ نداشته‌ باشند، دولت‌ قوام‌ و دوامی‌ نخواهد داشت؛ مردم‌ باید زمام‌ کارهای‌ خود را به‌ دست‌ اشخاص‌ با استعداد و فضیلت‌ بسپارند زیرا این‌ امر سبب‌ استقرار آرامش‌ و صلح‌ عمومی‌ در جهان‌ خواهد شد. جامعه‌ باید به‌ گونه‌ای‌ تربیت‌ شود که‌ مردم‌ فقط‌ والدین‌ خود را والدین‌ خود ندانند و تنها کودکان‌ خود را کودکان‌ خود نشمرند؛ سالخوردگان‌ باید تا هنگام‌ مرگ‌ از وسایل‌ معیشت‌ برخوردار باشند؛ از بیوگان‌ و یتیمان‌ و علیلان‌ درست‌ نگهداری‌ شود؛ حقوق‌ مردان‌ محفوظ‌ و مقام‌ زنان‌ محترم‌ باشد؛ همه‌ آحاد جامعه‌ به‌ تولید ثروت‌ بپردازند؛ از اسراف‌ و تبذیر و کاهلی‌ خودداری‌ کنند؛ فرزندان‌ از والدین‌ خود فرمان‌ برند و زنان‌ از شوهران‌ اطاعت‌ کنند.»
‌‌به‌ عقیده‌ «رالف‌ لنیتون» اروپاییان‌ در دورة‌ شکفتگی‌ و گسترش‌ (قرنهای‌ 17 و 18) از بسیاری‌ جهات‌ از تمدن‌ چینیها عقب‌تر بودند... با این‌ همه‌ تمدن‌ چینی‌ به‌ هیچ‌وجه‌ از کهنه‌ترین‌ تمدنهای‌ روی‌ زمین‌ نیست، لیکن‌ ساکنان‌ آن‌ سرزمین‌ از لحاظ‌ وحدت‌ تمدنی، گذشته‌ای‌ طولانیتر و مداومتر از کلیه‌ اقوام‌ دارند.(22)
‌‌O تمدن‌ یونانی: این‌ تمدن‌ از طریق‌ آمد و شد سکنه‌ این‌ شبه‌ جزیره‌ اروپایی‌ به‌ مصر و آسیای‌ صغیر و آشنایی‌ با فرهنگ‌ و تمدن‌ ممالک‌ خاورمیانه‌ و شرق‌ نزدیک‌ شکل‌ گرفت. تمدن‌ یونانی‌ نخست‌ در جزیره‌ کرت‌ به‌ وجود آمد و سپس‌ در تروا و سایر شهرهای‌ یونان‌ به‌ تکامل‌ رسید. اوج‌ شکفتگی‌ تمدن‌ یونان‌ - به‌ قول‌ مارکس‌ - به‌ عهد «پریکلس» باز می‌گردد.(23)
‌‌عبدالرحمن‌بن‌خلدون‌ اندلسی، یونانیان‌ را به‌ واسطه‌ اسکندر، میراث‌ خوار تمدن‌ ایرانی‌ می‌داند و معتقد است:
«و اما ایرانیان‌ بر شیوه‌ای‌ بودند که‌ به‌ علوم‌ عقلی‌ اهمیتی‌ عظیم‌ می‌دادند و دایرة‌ آن‌ علوم‌ در کشور ایشان‌ توسعه‌ یافته‌ بود زیرا دولتهای‌ ایشان‌ در منتهای‌ پهناوری‌ و عظمت‌ بود و هم‌ گویند که‌ این‌ علوم‌ پس‌ از آنکه‌ اسکندر دارا را کشت‌ و بر کشور کیانیان‌ غلبه‌ یافت‌ از ایرانیان‌ به‌ یونانیان‌ رسید. چه‌ اسکندر بر کتب‌ و علوم‌ بی‌شمار و بی‌حد و حصری‌ از ایشان‌ دست‌ یافت.(24)
O و چشمزدی‌ هم‌ به‌ تمدن‌ ایرانی‌
‌‌به‌ منظور رعایت‌ اقتصادی‌ کلام، تمدن‌ هندی‌ را دور می‌زنیم‌ و به‌ اعتبار آنچه‌ که‌ ابن‌خلدون‌ تاکید نموده‌ است‌ نگاهی‌ شتابزده‌ به‌ تمدن‌ ایرانی‌ می‌افکنیم. قاضی‌ «صاعد اندلسی» معتقد است‌ که:
«دومین‌ امت‌ متمدن‌ دنیا ایرانیان‌ می‌باشند که‌ ملتی‌ با شرف‌ و عزیز به‌ شمار می‌روند.»(25)
‌‌از گفته‌های‌ «ابن‌سینا» چنین‌ بر می‌آید که‌ پیش‌ از اسلام‌ نوعی‌ حکمت‌ و فلسفه‌ به‌ گونه‌ غیریونانی‌ در ایران‌ و مشرق‌ زمین‌ حیات‌ داشته‌ است.(26)
‌‌آنچه‌ شیخ‌ اشراق‌ «شهاب‌الدین‌ سهروردی» تحت‌ عنوان‌ آرای‌ «حکمای‌ فهلوی» و «حکمت‌ خسروانی» یاد کرده‌ است، چیزی‌ جز آثار و عقاید حکمی‌ فیلسوفان‌ ایرانی‌ پیش‌ از اسلام، همچون‌ جاماسف، فرشاوشتر و بوذرجمهر... نیست.(27)
‌‌«یاقوت‌ حموی» نیز به‌ تألیفات‌ دانشمندان‌ ایرانی‌ قبل‌ از اسلام‌ - که‌ عمدتاً‌ در زمینه‌ طب‌ و نجوم‌ - بوده، اشاره‌ کرده‌ است.(28)
‌‌به‌ گفته‌ «ابن‌ندیم» در ایران‌ پیش‌ از اسلام، فن‌ ترجمه‌ شایع‌ بوده‌ و در آشنایی‌ ایرانیان‌ با فرهنگ‌ و تمدن‌ سایر ملل‌ تأثیری‌ ژرف‌ داشته‌ است.(29) در تاریخ‌ «ابی‌ الفدا» همین‌ گفته‌ ابن‌ندیم‌ تایید شده‌ است.

بهره‌ چهارم: ظهور تمدن‌ اسلامی
‌‌بهر حال‌ با طرح‌ این‌ نظریه‌ که: هیچ‌ فرهنگ‌ و تمدنی‌ را نمی‌شناسیم‌ که‌ از فرهنگ‌ و تمدن‌ همسایگان‌ خود متأثر نشده‌ باشد، به‌ این‌ مقوله‌ مهم‌ می‌پردازیم‌ که‌ پیامبر عظیم‌ الشأن‌ اسلام‌ به‌ استناد دستورات‌ وحی‌ و آیات‌ صریحی‌ چون: «هل‌ یستوی‌ الذین‌ یعلمون‌ و الذین‌ لا یعلمون» و «فبشر عبادی‌ الذین‌ یستمعون‌ القول‌ فیتبعون‌ احسنه» مسلمانان‌ را به‌ آموختن‌ علم‌ فراخواند، حتی‌ اگر در چین‌ باشد. از سوی‌ دیگر فتوحات‌ اعراب‌ در سرزمینهای‌ متمدن، از مدیترانه‌ تا هند و آسیای‌ مرکزی، ارزشها و غنائم‌ علمی‌ و فرهنگی‌ بسیاری‌ برای‌ مسلمانان‌ به‌ همراه‌ آورد. مسلمانان‌ از همه‌ سو به‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ غنی‌ یونان‌ و آثار ارزشمند اخلاقی‌ کنفوسیوسی، بودایی‌ و زرتشتی، در چین‌ و هند و ایران‌ دست‌ یافتند. شهرهایی‌ چون‌ کوفه، بصره‌ و بغداد به‌ سرعت‌ برپا شد و به‌ صورت‌ مراکز مهم‌ گسترش‌ علوم‌ مختلف‌ درآمد. شهر بصره‌ به‌ حیره‌ که‌ از مراکز بزرگ‌ نسطوری‌ به‌ شمار می‌رفت‌ نزدیک‌ بود و همین‌ همسایگی، سبب‌ نوعی‌ تعامل‌ فرهنگی‌ گردید. ارزشهای‌ بالنده‌ نسطوری‌ از ادسا(
Edessa) و نصیبین‌ به‌ جندی‌شاپور و سپس‌ به‌ بغداد منتقل‌ گردید. اسلام‌ از اندلس‌ تا چین‌ نفوذ یافت‌ و در همه‌ جا برحسب‌ استعداد و هوش‌ و فطرت‌ اصلیه‌ سکنه‌ ممالک‌ مفتوحه، آنان‌ را به‌ تحصیل‌ علوم‌ برانگیخت... ایران‌ و اندلس‌ از تمام‌ ممالک‌ بیشتر در این‌ راه‌ پیش‌ رفتند به‌ طوری‌ که‌ بزرگان‌ علما اسلام‌ از ایرانیان‌ و اندلس‌ می‌باشند.(30)
‌‌به‌ اعتقاد نویسنده‌ فاضل‌ کتاب‌ «علم‌ و تمدن‌ در اسلام»:
«بر اثر باران‌ فیض‌ قرآن‌ کریم، در سرزمین‌ پراستعداد روح‌ ایرانی، معارفی‌ به‌ بار آمد که‌ به‌ سرعت‌ جهان‌ آن‌ زمان‌ را فراگرفت‌ و دانشمندان‌ ایرانی‌ به‌ وجود آمدند که‌ توانستند برای‌ بار اول‌ در تاریخ‌ ایران‌ مشعل‌ علم‌ و دانش‌ را در سطح‌ جهانی‌ برافروزند و خود در سراسر گیتی‌ شناخته‌ شوند.»(31)
‌‌از سوی‌ دیگر با تأسیس‌ بیت‌الحکمه‌ بغداد و اوج‌گیری‌ نهضت‌ ترجمه‌ و به‌ همت‌ دانشمندان‌ بزرگی‌ چون: جورجیس‌ بن‌ بختیشوع، ابوزکریا یوحنابن‌ ماسویه، علی‌بن‌ زیاد التمیمی؛ ابویحیی‌ البطریق، حنین‌بن‌اسحق‌ العبادی؛ ثابت‌ بن‌ قره‌ حرانی؛ ابن‌المقنع‌ و... مهمترین‌ دستاوردهای‌ تمدن‌ سریانی، یونانی، هندی، اسکندرانی‌ و چینی‌ به‌ زبان‌ عربی‌ ترجمه‌ شد. در ارزش‌ کار این‌ مترجمان‌ حرفه‌ای‌ همین‌ بس‌ که‌ متفکر بزرگی‌ چون‌ «عبدالکریم‌ شهرستانی» از «حنین‌بن‌اسحق‌ العبادی» مسیحی‌ در کنار فیلسوفان‌ برجسته‌ مسلمان‌ چون: یعقوب‌ بن‌ اسحق‌ الکندی، یحیی‌ النحوی، ابن‌ سلیمان‌ محمد المقدسی‌ و... تحت‌ عنوان‌ «علمای‌ اسلام» نام‌ برده‌ است.(32)
‌‌با کوتاه‌ کردن‌ این‌ بخش‌ از سخن‌ به‌ مبحث‌ اصلی‌ جستار خود باز گردیم‌ که: «اندیشه‌ اساسی‌ در شکل‌گیری‌ تمدن‌ اسلامی‌ چیست؟» اگر آنقدر ساده‌ لوح‌ نباشیم‌ که‌ ریشه‌های‌ چیستی‌ تمدن‌ اسلامی‌ را در تعدادی‌ مسجد و حسینیه‌ و چندین‌ جلد کتاب‌ و یکی‌ دو اکتشاف‌ علمی‌ جستجو نماییم، ناگزیر باید به‌ لایه‌های‌ ژرفتری‌ از موضوع‌ چنگ‌ بیاندازیم.
‌‌به‌ طور خلاصه‌ باید گفت‌ (و پذیرفت) که‌ تمدن‌ اسلامی‌ از شاخص‌های‌ عمده‌ ذیل‌ برخوردار است.
‌‌الف‌ - تمدن‌ اسلامی‌ براساس‌ کلام‌ وحی‌ بر مبنای‌ اصول‌ غیرقابل‌ عدول‌ یکتاپرستی، رسالت‌ الهی‌ حضرت‌ محمد(ص) و معاد، شکل‌ گرفته‌ است.
‌‌ب‌ - یکتاپرستی‌ اسلامی‌ حکم‌ به‌ بطالت‌ بت‌پرستی‌ و کلیة‌ تبعات‌ آن‌ می‌دهد.
‌‌ج‌ - معاد که‌ به‌ نوعی، عدالت‌ فرااجتماعی‌ و الهی‌ را تداعی‌ می‌کند، ضمن‌ تفهیم‌ و توجیه‌ انسانها به‌ منظور رعایت‌ قانونمندیهای‌ اجتماعی، پادافره‌ محکمه‌ الهی‌ را به‌ عنوان‌ یگانه‌ مرجع‌ نهایی‌ و صحیح‌ تشخیص‌ سره‌ از ناسره‌ مقابل‌ انسان‌ می‌گذارد.
‌‌د - در آیات‌ قرآنی‌ که‌ از طریق‌ رسالت‌ الهی‌ نبی‌اکرم(ص) به‌ مسلمانان‌ ابلاغ‌ شده‌ است‌ چند نکته‌ مهم‌ در مقام‌ زیربنای‌ تحکیم‌ تمدن‌ اسلامی‌ تاکید شده‌ است:
‌‌برابری‌ انسانها: بنابراین‌ اصل‌ انسانها از هر نوع، گونه، نژاد، رنگ، زبان‌ و غیره‌ با یکدیگر برابرند.
‌‌این‌ اندیشه‌ نو در برابر اندیشه‌ کهنه‌ حاکم‌ بر عصر جاهلیت‌ - که‌ اشراف‌ را برتر می‌دانست‌ و رأی‌ به‌ فضیلت‌ عرب‌ بر عجم‌ می‌داد و منادی‌ قومگرایی‌ بود - قرار گرفت.
‌‌علم‌ باوری‌ و انسان‌ محوری: اسلام‌ برتری‌ انسانها را به‌ علم‌ و تقوای‌ ایشان‌ نسبت‌ داد و از انسان‌ حکیم‌ و کامل‌ به‌ عنوان‌ «خلیفة‌الله» یاد کرد.
‌‌آزادی: اسلام‌ به‌ آزادی‌ انسانها و فسخ‌ برده‌داری‌ رأی‌ داد و با احترام‌ به‌ پیشگاه‌ زنان، از زنده‌ بگور کردن‌ دختران‌ ممانعت‌ به‌ عمل‌ آورد.
‌‌آزادی‌ عقاید: اسلام‌ بر آزادی‌ ابراز عقاید تاکید کرد و به‌ مسلمانان‌ مژده‌ داد و آموخت‌ که‌ با تحمل‌ یکدیگر، همه‌ گفتمانها را بشنوند و بهترین‌ را برگزینند.
‌‌عقل‌گرایی: بدیهی‌ است‌ این‌ گزینش‌ فقط‌ بر بستر خردمداری‌ و دانش‌اندوزی‌ موجودیت‌ تواند یافت.
‌‌و بدینسان‌ تمدن‌ اسلامی‌ براساس‌ اندیشه‌های‌ بنیادی‌ و اصلی‌ فوق‌ و در بَرهمکنش‌ با فرهنگ‌ و تمدن‌ غنی‌ عصر خود شکل‌ گرفت. آنچه‌ که‌ به‌ اجمال‌ گفته‌ شد فی‌الواقع‌ تبیین‌ بندهای‌ 5، 6، 8 و 9، از نظریة‌ سیدمحمد خاتمی‌ بود.
‌‌مبحث‌ 4 از بحثمان‌ رئیس‌ جمهوری‌ تحت‌ عنوان: «پرهیز در برابر تمدن‌ غرب» یاد شده‌ است‌ و ما با تعریض‌ به‌ آن، شرح‌ مقوله‌ «برخورد تمدنها» را در متن‌ سخن‌ قرار می‌دهیم.

بهره‌ پنجم: تمدن‌ غرب
‌‌سخن‌ گفتن‌ از تمدن‌ غرب‌ بدون‌ تصریح‌ و تفهیم‌ مراد دقیق‌ از این‌ تمدن‌ قطعاً‌ سوء برداشتهای‌ بسیاری‌ را به‌ دنبال‌ خواهد داشت. ظاهراً‌ وقتی‌ از تمدن‌ غرب‌ بحث‌ می‌شود، اولین‌ نکته‌ای‌ که‌ به‌ ذهن‌ آشنا خطور می‌کند گستردگی‌ این‌ تمدن، از یونان‌ و روم‌ تا اسپانیا و تمدن‌ سرخپوستان‌ و آزتکها و... است. حتی‌ عجیب‌ نیست‌ اگر مارکسیسم‌ را هم‌ به‌ عنوان‌ بخشی‌ از دستاوردهای‌ تمدن‌ غرب‌ به‌ حساب‌ آوریم‌ اگرچه‌ طرح‌ آن‌ فی‌الفور اردوگاه‌ شرق، و به‌ عبارتی‌ دیگر تمدن‌ اسلاوها و ارتدکسها را تداعی‌ می‌کند. با این‌ همه‌ قدر مسلم‌ این‌ است‌ که‌ امروزه‌ مفهوم‌ تمدن‌ غرب، پشتوانه‌ نظری‌ و مستند هیچ‌ یک‌ از تمدنها و فرهنگهای‌ یاد شده، نیست. با اعتنا به‌ اینکه‌ تمدن‌ غربی‌ به‌ هر حال‌ از کوران‌ مسیحیت‌ بیرون‌ آمده‌ است، باید گفت‌ این‌ تمدن‌ با ویژگیهای‌ مشخصی‌ که‌ برشمرده‌ خواهد شد؛ آن‌هم‌ در محدودة‌ جغرافیایی‌ آمریکای‌ شمالی‌ و اروپای‌ غربی، شناخته‌ می‌آید:
‌‌راسیونالیسم؛ اندیویدوالیسم؛ رفراندم؛ سکولاریسم؛ نومینالیسم؛ پلورالیسم‌ و... حقوق‌ بشر.
‌‌نومینالیستها - در برابر کانسپتوالیستها - که‌ به‌ هیچ‌ اصل‌ جهانشمول‌ و قانونمندی‌ ثابتی‌ اعتقاد نداشتند و اراده‌ قوانین‌ علمی‌ را شکستنی‌ - در برابر ارادة‌ خدا - می‌دانستند، از سازندگان‌ تمدن‌ غربی‌ به‌ شمار می‌روند. ذکر این‌ نکته‌ نباید بی‌مورد تلقی‌ شود که‌ برعکسِ‌ این‌ نظریه، در تمدن‌ یونانی‌ جهان‌ تحت‌ ضابطة‌ عقل‌ درآمده‌ بود و گفته‌ می‌شد که‌ هر آنچه‌ در حوزه‌ ادراک‌ عقلی‌ ناممکن‌ دانسته‌ آید، جبراً‌ برای‌ خداوند نیز ناممکن‌ و محال‌ است. این‌ اندیشه‌ از رنسانس‌ یا آغاز تمدن‌ صنعتی‌ (حدوداً‌ 400 - 300 سال‌ پیش) برتمدن‌ غرب‌ نیز فایق‌ آمد و با طرح‌ مقولاتی‌ از جمله‌ تقدم‌ «حق‌ برتکلیف» منجر به‌ تدوین‌ حقوق‌ بشر و برخی‌ گرایشهای‌ اندیویدوآلیستی‌ شد.
‌‌اندیویدوآلیسم‌(
Individualism) که‌ در فرهنگ‌ شفاهی‌ فارسی‌ - درست‌ یا غلط‌ - به‌ معنی‌ «اصالت‌ فرد» دانسته‌ آمده‌ است، به‌ طور کلی‌ در تعارض‌ با انوااع‌ اندیشه‌های‌ سوسیالیستی‌ و کولکتیویستی‌ (Collectivism) و توازی‌ با مباحثی‌ چون‌ دفاع‌ از حقوق‌ و آزادیهای‌ فردی‌ تعریف‌ شده‌ است. چنین‌ به‌نظر می‌رسد که‌ اندیویدوآلیسم‌ یکی‌ از ارکان‌ تشکیل‌ دهنده‌ لیبرال‌ دمکراسی‌ تمدن‌ غربی‌ است. لیبرالیسم‌ نیز در کلیات‌ اجتماعی‌ و فلسفی‌ خود - آن‌ چنان‌ که‌ جان‌ لاک‌ گوید، گونه‌ای‌ مقاومت‌ در مقابل‌ اندیشه‌های‌ اجتماعیگری‌ به‌ حساب‌ می‌آید که‌ در ابعاد اقتصادی‌ و سیاسی، مدافع‌ آزادی‌ سرمایه‌ و رهایی‌ از قید و بندهای‌ سلطه‌ دولت، قانونمندی‌ متکی‌ به‌ رفراندم‌ و پارلمان‌ و در زمینه‌ مذهب‌ سرگردان‌ میان‌ کفر و ایمان‌ است. در یک‌ کلام‌ باید گفت‌ که‌ تمام‌ این‌ اندیشه‌ها در فراگرد واکنش‌ به‌ دخالتهای‌ کلیسای‌ کاتولیک‌ بر کلیه‌ شئون‌ زندگی‌ اجتماعی‌ شکل‌ گرفته‌ و با حذف‌ کاتولیسیسم‌ کلیسایی‌ بتدریج‌ به‌ عنوان‌ ارکان‌ اصلی‌ تمدن‌ غرب‌ درآمده‌ است.

بهره‌ ششم: آتش‌ جنگ‌ سرد
‌‌آنچه‌ که‌ در عرف‌ روابط‌ سیاسی‌ چهار دهه‌ پس‌ از جنگ‌ دوم‌ جهانی‌ به‌ جنگ‌ سرد مشهور شده‌ است، فی‌الواقع‌ پدیده‌ای‌ جز یک‌ جنگ‌ گرم‌ و خونین‌ تمام‌ عیار میان‌ دو ابر قدرت‌ آمریکا و شوروی‌ نیست! مرزهای‌ خونین‌ این‌ جنگ‌ ظاهراً‌ دو سویه، در تمام‌ دنیا گسترده‌ است. از کوبا تا ویتنام. از پراک‌ تا کابل. از تهران‌ تا قاهره‌ و از سومالی‌ تا اریتره... و هر کجای‌ دیگری‌ که‌ بویی‌ از سود و سرمایه‌ دیده‌ شده، محلی‌ برای‌ کشمکش‌ امپریالیستها بوده‌ است. براستی‌ چگونه‌ می‌توان‌ یورش‌ تانکهای‌ روسی‌ به‌ چکسلواکی‌ و به‌ خاک‌ و خون‌ کشیدن‌ لاله‌های‌ بهاری‌ پراک‌ را جنگ‌ سردنامید؟ چگونه‌ می‌توان‌ درهم‌ شکستن‌ جنگلهای‌ هانوی‌ در زیر عربده‌های‌ سلطه‌جویانه‌ ب52های‌ آمریکایی‌ و خروارها بمب‌ ناپالم‌ را جنگ‌ سرد نامید؟ از کودتاهای‌ بی‌شمار ضدآمریکایی‌ و ضدروسی‌ در کشورهای‌ تحت‌ سلطه‌ که‌ معمولاً‌ با قتل‌ عامها و جاری‌ شدن‌ رودهای‌ خون‌ همراه‌ بوده‌ است، که‌ بگذریم‌ تازه‌ در کشورهای‌ به‌ ظاهر آرام‌ نیز به‌ راحتی‌ رد پای‌ نوعی‌ توافق‌ خونین‌ میان‌ آمریکا و شوروی‌ پیداست. از این‌ میان‌ مقاومت‌ رهبرانی‌ چون‌ نهرو، تیتو و کاسترو که‌ با تشکیل‌ کشورهای‌ غیرمتعهد، به‌دنبال‌ رهایی‌ دنیا از سلطه‌ مسکو و واشنگتن‌ بودند نیز راه‌ به‌ جایی‌ نبرد و جدایی‌ چین‌ و کره‌شمالی‌ و آلبانی‌ از اردوگاه‌ شوروی‌ و آوای‌ کناره‌گیری‌ بعضی‌ از کشورهای‌ اروپای‌ غربی‌ از ایالات‌ متحده‌ هم‌ در عمل‌ تأثیر چندانی‌ در فروکشی‌ رقابت‌ خونین‌ میان‌ دو قطب‌ عظیم‌ میلیتاریستی‌ جهان‌ نداشت.
‌‌بلی، البته‌ می‌توان‌ با وسواس‌ و وسوسه‌ بسیار کشمکشهای‌ اطلاعاتی‌ و جاسوسی‌ و برخوردهای‌ لفظی‌ رهبران‌ آمریکا و شوروی‌ را نوعی‌ جنگ‌ سرد نامید و بر صدها مورد تک‌ تیراندازی، ترور، شکنجه‌ و... چشم‌ فرو پوشید. به‌ هر حال‌ با اضمحلال‌ و تجزیه‌ اتحاد شوراها و انحلال‌ حزب‌ رویزیونیست‌ مادر و بالطبع‌ تضعیف‌ و فروپاشی‌ وحدت‌ نظامی، اقتصادی‌ و سیاسی‌ بلوک‌ شرق، آمریکا ماند و حوضش! و بدین‌ ترتیب‌ پایان‌ پیروزمندانه‌ جنگ‌ سرد نیز در بوق‌ و کرنا دمیده‌ شد و دیپلماتهای‌ آمریکایی، هیجانزده‌ از ضربه‌ فنی‌ کردن‌ رقیب‌ چهل‌ - پنجاه‌ ساله‌ خود، عرصه‌ سیاست‌ جهانی‌ را برای‌ تاخت‌ و تاز منحصر به‌ فرد باز دیدند و از نظم‌ نوین‌ جهانی‌ و تک‌ قطبی‌ شدن‌ جهان‌ سخن‌ گفتند و برای‌ چارچوب‌ روابط‌ بین‌المللی، طرحی‌ نو در انداختند و برآن‌ شدند تا همه‌ راهها را به‌ سوی‌ واشنگتن‌ تغییر جهت‌ دهند.
‌‌دقیقاً‌ در چنین‌ شرایطی‌ بود که‌ «فرانسیس‌ فوکویاما» از شرایط‌ تازه‌ جهانی‌ به‌ پایان‌ تاریخ‌
The End of ) history) تعبیر کرد و مدعی‌ شد که:
«جهان‌ آینده‌ در سیطره‌ نظام‌ تک‌ قطبی‌ لیبرال‌ دموکراسی‌ غرب‌ خواهد بود.»(33)
‌‌وی‌ شکست‌ ایدئولوژی‌ کمونیسم‌ روسی‌ را دلیلی‌ بر پیروزی‌ ارزشهای‌ لیبرال‌ دموکراسی‌ غرب‌ و به‌ فرجام‌ رسیدن‌ منازعات‌ ایدئولوژیکی‌ تصور کرد.(34) رؤ‌یای‌ خوش‌ فوکویاما چندان‌ نپایید و با تغییر و تحولات‌ سیاسی، اقتصادی‌ و نظامی‌ پس‌ از بی‌رنگ‌ شدن‌ حضور روسها و پایان‌ یافتن‌ به‌ اصطلاح‌ جنگ‌ سرد، جهان‌ وارد دوران‌ تازه‌ای‌ گردید و غولهای‌ دیگری‌ وارد مناسبات‌ بین‌المللی‌ شدند و خیلی‌ زود دانسته‌ آمد که‌ سخن‌ گفتن‌ از نظام‌ تک‌ قطبی‌ جهان، هذیانی‌ بیش‌ نیست‌ و با شرایط‌ تازه‌ جهانی، نه‌ تنها آمریکا قدرت‌ اول‌ و به‌ اصطلاح‌ یکه‌بزن‌ پایان‌ قرن‌ نیست، بلکه‌ با توجه‌ به‌ سه‌ عامل‌ ذیل:
‌‌الف. قدرت‌ گرفتن‌ مجدد تمدن‌ و حوزه‌های‌ سیاسی، نظامی‌ - و حتی‌ اقتصادی‌ - جهان‌ اسلام‌ و به‌ تعبیر غربیها رشد حیرت‌انگیز «بنیادگرایی‌ اسلامی»؛
‌‌ب. سربر آوردن‌ قدرتهای‌ تازه‌ای‌ به‌ نام‌ چین‌ و هند از یک‌ سو و ژاپن‌ از سوی‌ دیگر؛
‌‌ج. تشکیل‌ اتحادیه‌ اروپا و نضج‌گیری‌ اندیشه‌های‌ ژئو - اکونومیکال‌
Geo - Economical) )؛ ممکن‌ است‌ منافع‌
آمریکا - حتی‌ - به‌ اندازه‌ شرایط‌ حاکم‌ بر دنیای‌ به‌ اصطلاح‌ دو قطبی‌ هم‌ تأمین‌ نشود.
‌‌لذا بر این‌ اساس‌ - یعنی‌ حفظ‌ منافع‌ آمریکا - که‌ به‌ دنبال‌ خلأ به‌ وجود آمده‌ از سقوط‌ ابر قدرت‌ شوروی، یکسره‌ تأمین‌ و بیمه‌ شده‌ می‌نمود و با توجه‌ به‌ شرایط‌ جدید جهانی‌ ناشی‌ از حضور 3 جریانی‌ که‌ پیشتر یاد شد، و فقدان‌ یک‌ تئوری‌ که‌ قادر باشد مناسبات‌ جدید جهانی‌ را به‌ تصویر بکشد، متفکران‌ آمریکا دست‌ به‌ کار نظریه‌پردازی‌ شدند. از جمله‌ «گراهام‌ فولر»، کارشناس‌ ارشد سابق‌ امور خاورمیانه‌ سازمان‌
C.I.A و متفکر مرکز مطالعاتی‌ «راند» طی‌ مقاله‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ «فراسوی‌ جنگ‌ سرد»، «از غوطه‌ور شدن‌ جهان‌ در یک‌ بحران‌ فرهنگی‌ بی‌سابقه» و «رد فرضیه‌های‌ برتری‌ فرهنگی‌ غرب‌ در دامن‌ دو پیکره‌ فرهنگی‌ اسلام‌ و کنفوسیوسیسم»، سخن‌ گفت.(35)

بهره‌ هفتم: غوغای‌ هانتینگتون‌ بر سر چیست؟
‌‌در همین‌ بلبشو، در تابستان‌ 1993 «ساموئل‌ هانتینگتون»
S.Hantington) )، رییس‌ مؤ‌سسه‌ مطالعات‌ استراتژیک‌(olin) در دانشگاه‌ هاروارد طی‌ مقاله‌ای‌ پر هیاهو، تحت‌ عنوان‌ «برخورد تمدنها»(36The clash of () civilization) دست‌ به‌ یک‌ پیشگویی‌ تاریخی‌ زد و به‌ تبیین‌ مناسبات‌ بین‌المللی‌ در جهان‌ آینده‌ پرداخت. این‌ مقاله‌ که‌ در شماره‌ تابستانی‌ نشریة‌ فارین‌افرز و شماره‌ 16 ژوئن‌ نیویورک‌ تایمز به‌ چاپ‌ رسید، واکنشهای‌ بسیاری‌ را در سرتاسر جهان‌ برانگیخت.
‌‌البته‌ هانتینگتون‌ پیش‌ از تدوین‌ نظریه‌ «برخورد تمدنها» چند مقاله‌ دیگر نیز نوشته‌ و در آنها مواضع‌ سیاسی‌ و نیت‌ واقعی‌ خود را از طرح‌ این‌ مباحث‌ مطرح‌ کرده‌ بود. لذا پیش‌ از وارد شدن‌ به‌ اصل‌ موضوع‌ و نقد و بررسی‌ نظریه‌ برخورد تمدنها لازم‌ است، از چند پدیده‌ مهم‌ به‌ عنوان‌ اهداف‌ و زمینه‌های‌ شکل‌گیری‌ این‌ نظریه‌ - هر چند به‌ طور خلاصه‌ - یاد کرد.
‌‌شواهدبسیاری‌دردست‌است‌ که‌ زمینه‌های‌ شکل‌گیری‌ اندیشه‌ هانتینگتون‌ را در عوامل‌ ذیل‌ می‌باید یافت:
‌‌-1 نگرانی‌ از آینده‌ غرب، بویژه‌ آمریکا و اینکه‌ در شرایط‌ جدید جهانی‌ بر سر منافع‌ اقتصادی‌ آمریکا چه‌ خواهد آمد.
‌‌-2 سقوط‌ اتحاد جماهیر شوروی‌ و پایان‌ یافتن‌ مناسبات‌ موسوم‌ به‌ جنگ‌ سرد.
‌‌-3 ظهور دیگرباره‌ و البته‌ قدرتمندانه‌ اسلام‌ و به‌ خطر افتادن‌ موقعیت‌ سیاسی‌ هم‌پیمانان‌ منطقه‌ای‌ آمریکا زیر فشار جنبشهای‌ اسلامگرا با توجه‌ به‌ تجربه‌ انقلاب‌ اسلامی‌ایران، رشد جمعیت‌ مسلمانان‌ و...
‌‌-4 تقویت‌ قدرت‌ اقتصادی، نظامی‌ شرق‌ آسیا بخصوص‌ چین.
‌‌مجموعه‌ این‌ عوامل‌ بسان‌ نوعی‌ «بیگانه‌ هراسی» و «محاصره‌ اندیشی»(
Siege mentality) تمام‌ دغدغه‌ غرب‌ و متفکرانش‌ را تشکیل‌ می‌دهد. هانتینگتون، خود در مقاله‌ای‌ که‌ تحت‌ عنوانAmerican changing strategic :" interests" دو سال‌ پیش‌ از مقاله‌ «برخورد تمدنها» منتشر ساخت، به‌ این‌ سؤ‌ال، که‌ «غوغا بر سر چیست؟» به‌ صراحت‌ پاسخ‌ داد:
‌‌- حفظ‌ موقعیت‌ برتر جهانی‌ آمریکا در زمینه‌ اقتصادی‌ و مبارزه‌ با ایجاد توازن‌ قدرت‌ با ژاپن‌ از طریق‌ بی‌ثبات‌ کردن‌ آن‌ کشور.
‌‌- تحدید قدرت‌ اقتصادی‌ آلمان‌ به‌ وسیله‌ قدرتهای‌ موازنه‌گر فرانسه‌ و انگلیس.
‌‌- حفظ‌ و نگهداری‌ منافع‌ اساسی‌ آمریکا، به‌ طور مشخص‌ در خلیج‌ فارس‌ و آمریکای‌ مرکزی.
‌‌- مهار توسعه‌طلبی‌ جغرافیایی، سیاسی‌ و نظامی‌ چین‌ به‌ شیوه‌ تأثیرگذاری‌ بر تحولات‌ داخلی‌ آن‌ کشور.
‌‌این
نظریات‌ هانتینگتون‌ که‌ به‌ سال‌ 1991 تدوین‌ شده‌ و عموماً‌ بر مبنای‌ دکترین‌ جهان‌بینی‌ سنتی‌ توازن‌ قدرت‌ شکل‌ گرفته‌ است، در سال‌ 1993 در تئوری‌ برخورد تمدنها - به‌ گونة‌ دشنه‌ای‌ که‌ از رو بسته‌ شود - مدون‌ گردید.
‌‌همچنین، ساموئل‌ هانتینگتون‌ در مقاله‌ «ضرورت‌ رهبری‌ آمریکا بر جهان»
why international primacy ) matters) که‌ به‌ عبارتی‌ درآمدی‌ است‌ بر نظریه‌ «برخورد تمدنها»، از «اهمیت‌ وجود یک‌ قدرت‌ برتر در صحنه‌ جهانی» به‌ تفصیل‌ صحبت‌ کرده‌ و هژمونی‌ آمریکا را در این‌ صحنه‌ امری‌ ضروری‌ و اجتناب‌ناپذیر دانسته‌ است.
‌‌البته‌ هانتینگتون‌ برای‌ آنکه‌ حجت‌ خود را تمام‌ کرده‌ باشد پیشنهاداتی‌ نیز به‌ آمریکا - به‌ منظور حفظ‌ منافعش‌ - ارائه‌ می‌دهد و بدینسان‌ تیر خلاص‌ نیات‌ و اهداف‌ نهایی‌ خود را شلیک‌ می‌کند. به‌ عقیده‌ وی‌ منافع‌ غرب‌ در دو برهه‌ مختلف‌ کوتاه‌ و بلند اقتضا می‌کند؛
الف‌ - در سطح‌ کلان:
‌‌مقابله‌ با دشمن‌ داخلی؛ گروههای‌ مهاجر غیرسفیدپوست‌ و پیشگیری‌ از به‌ وجود آمدن‌ خط‌ گسل‌ در زمینه‌ مسائل‌"
multi-cultural" .
‌‌اتحاد و جذب‌ تمدنهای‌ مشترک‌ برای‌ مقابله‌ با تمدنهای‌ دشمن‌ (اسلامی‌ و کنفوسیوسی).
ب‌ - در کوتاه‌ مدت:
‌‌یگانگی‌ بیشتری‌ در درون‌ تمدن‌ خود به‌ ویژه‌ اجزای‌ اروپایی‌ و آمریکایی‌ به‌وجود آورد.
‌‌روابط‌ مبتنی‌ بر همکاریهای‌ اقتصادی، سیاسی‌ - و حتی‌ نظامی‌ - با روسیه‌ و ژاپن‌ را حفظ‌ و تقویت‌ نماید.
‌‌تمدنهای‌ اروپای‌ شرقی‌ و آمریکای‌ لاتین‌ را - که‌ البته‌ در تقسیم‌بندیهای‌ هفتگانه‌ هانتینگتون‌ جایی‌ ندارند - نزدیک‌ و به‌ خود ملحق‌ سازد.
‌‌حتی‌ المقدور از نفوذ و قدرت‌ نظامی‌ کشورهای‌ اسلامی‌ و کنفوسیوسی‌ بکاهد و با آنها به‌ مبارزه‌ برخیزد.
‌‌در زمینه‌ کاهش‌ و حذف‌ سلاحهای‌ استراتژیک‌ کمی‌ معقولانه‌تر و آرامتر عمل‌ کند و هژمونی‌ و اتوریتة‌ نظامی‌ خود را در شرق‌ و جنوب‌ آسیا تحت‌ هیچ‌ شرایطی‌ از دست‌ ندهد.
‌‌یکی‌ از دکترین‌های‌ عمده‌ و کوتاه‌ مدت‌ خود را براساس‌ ایجاد اختلاف‌ میان‌ کشورهای‌ کنفوسیوسی‌ و اسلامی‌ قرار دهد و از این‌ تضاد بوجود آمده، حداکثر بهره‌ را برگیرد.
‌‌از تمدنهای‌ فرعی‌ و گروههای‌ طرفدار تمدن‌ غرب‌ در کشورهای‌ مخاصم‌ پشتیبانی‌ نماید.
ج‌ - در دراز مدت:
‌‌بدین‌ سبب‌ که‌ هانتینگتون‌ معتقد است‌ تمدن‌ غربی، مدرنترین‌ تمدن‌ از تمدنهای‌ هفت‌گانه‌ جهان‌ کنونی‌ به‌ شمار می‌رود و از میان‌ سایر تمدنهای‌ مورد نظر وی، صرفاً‌ تمدن‌ ژاپنی‌ به‌ مدرنیزاسیون‌ کشور خود اقدام‌ کرده‌ است، لذا غربیان‌ باید:
‌‌چهار عامل‌ ثروت، تکنولوژی، مهارت‌ و ابزار جنگی‌ را - به‌ عنوان‌ عوامل‌ موثر در مدرنیزاسیون‌ و عناصر سازنده‌ در شکل‌گیری‌ توان‌ نظامی‌ و اقتصادی‌ - در انحصار خود داشته‌ باشند.
‌‌برای‌ مقابله‌ با دشمن‌ و خنثی‌سازی‌ عواقب‌ و اتحاد احتمالی‌ تمدنهای‌ رقیب، به‌ درکی‌ عمیق‌ از جهان‌بینی‌ فرهنگی، فلسفی‌ و مذهبی‌ سایر تمدنها دست‌ یابند و هدف‌ خود را در جهت‌ جذب‌ عناصر مشترک‌ این‌ تمدنها و در نهایت‌ انحلال‌ آنها به‌ سود خود، متمرکز کنند.

بهره‌ هشتم: محورهای‌ اصلی‌ در نظریه‌ برخورد تمدنها
‌‌چه‌ کسی‌ به‌ خاطر دارد که‌ نظریه‌ای‌ در پیش‌بینی‌ و آینده‌نگری‌ تاریخ‌ و مناسبات‌ بین‌الملل، تاکنون‌ به‌ تحقق‌ پیوسته‌ باشد؟ کارل‌ مارکس‌ را به‌ یادآورید و پیش‌نگری‌ او را که‌ با توجه‌ به‌ صف‌بندی‌ بورژوازی‌ - پرولتاریا، کشورهای‌ اروپایی‌ از جمله‌ آلمان‌ و انگلیس‌ را نخستین‌ معبر توفانهای‌ سوسیالیستی‌ می‌دید و حتی‌ به‌ ذهنش‌ هم‌ خطور نمی‌کرد که‌ جامعة‌ روسیة‌ تزاری‌ درمانده‌ در روابط‌ فئودالی، بدون‌ گذار از شرایط‌ بورژوایی‌ به‌ سوسیالیسم‌ برسد؟ باید توجه‌ داشت‌ که‌ نه‌ ضریب‌ تحلیلگری‌ ذهن‌ هانتینگتون‌ بیشتر از مارکس‌ است‌ و نه‌ استدلالهای‌ او در تئوری‌ «برخورد تمدنها» در مقایسه‌ با استدلالهای‌ مارکس‌ در تئوری‌ سوسیالیسم‌ از مستندات‌ محکمتر و علمی‌تری‌ برخوردار است!
‌‌با این‌ وجود نباید صرفاً‌ به‌ این‌ دلیل‌ که‌ پیش‌نگریهای‌ تاریخی، هیچگاه‌ به‌ واقعیت‌ نپیوسته‌اند از نقد و بررسی‌ نقطه‌ نظرات‌ هانتینگتون‌ بسادگی‌ گذشت. آنچه‌ که‌ در پی‌ خواهد آمد فشرده‌ مباحث‌ و رئوس‌ نظریه‌ برخورد تمدنهاست.

تعریف‌ تمدن
‌‌از نظر هانتینگتون‌ تمدنِ‌ یک‌ موجودیت‌ فرهنگی‌
cultural Entity))، بالاترین‌ گروه‌بندی‌ فرهنگی‌ و گسترده‌ترین‌ سطح‌ هویت‌ فرهنگی‌ است‌ که‌ انسان‌ از آن‌ برخوردار است. تمدن‌ هم‌ با توجه‌ به‌ عناصر عینی‌ مشترک‌ - زبان، تاریخ، مذهب، سنتها و نهادها - تعریف‌ می‌شود و هم‌ با توجه‌ به‌ وابستگیها و قرابتهای‌ ذهنی‌ و درونی‌ انسانها. تمدنها پویا هستند، ظهور و افول‌ می‌کنند، انشعاب‌ می‌یابند و در هم‌ ادغام‌ می‌شوند. موجودیت‌ درک‌ شدنی‌ هستند و تشخیص‌ مرز بین‌ آنها سخت‌ اما واقعی‌ است. بخش‌ اعظم‌ تاریخ‌ بشر را تاریخ‌ تمدنها تشکیل‌ می‌دهد.
‌‌در نخستین‌ نگاه‌ به‌ تعریف‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ از پدیده‌ تمدن‌ چنین‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ وی‌ مرزهای‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ را مخدوش‌ کرده‌ است‌ و اصولاً‌ معتقد به‌ تمایز میان‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ نیست. دقیقاً‌ به‌ دلیل‌ همین‌ درهم‌آمیختگی‌ مرزهاست‌ که‌ هانتینگتون‌ گاه‌ به‌ جای‌ برخورد تمدنها از برخورد فرهنگها سخن‌ می‌گوید:
«اصولاً‌ نقطه‌ اصلی‌ برخورد در این‌ جهان‌ نه‌ رنگ‌ ایدئولوژیکی‌ دارد و نه‌ بوی‌ اقتصادی. شکافهای‌ عمیق‌ میان‌ افراد بشر و به‌ اصطلاح‌ نقطه‌ جوش‌ برخوردها، دارای‌ ماهیت‌ فرهنگی‌ خواهد بود و بس.»
‌‌وی‌ حتی‌ گاهی‌ مذهب‌ را به‌ تنهایی‌ جانشین‌ تمدن‌ می‌کند و نه‌ تنها در تقسیم‌بندی‌ تمدنها آن‌ را به‌ عنوان‌ یک‌ رکن‌ اصلی‌ به‌ حساب‌ می‌آورد، بلکه‌ از برخورد تمدنها، چیزی‌ نظیر برخورد مذاهب‌ و جنگهای‌ صلیبی‌ تداعی‌ می‌کند:
«تمدنها از طریق‌ تاریخ، زبان، فرهنگ، سنت‌ و از همه‌ مهمتر مذهب‌ از یکدیگر متمایز می‌شوند.»
‌‌خواننده‌ مقاله‌ برخورد تمدنها، هیچگاه‌ مقصود نویسنده‌ را از فرهنگ‌ و نوع‌ ارتباط‌ آن‌ با مذهب‌ و تمدن‌ در نمی‌یابد و اساساً‌ نمی‌فهمد که‌ هانتینگتون‌ از این‌ سه‌ مقوله‌ یک‌ مفهوم‌ را درک‌ و القا می‌کند یا نه؟

تقسیم‌بندی‌ تمدنها
‌‌ساموئل‌ هانتیگتون‌ با جایگزین‌ ساختن‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ به‌ جای‌ اقتصاد و ایدئولوژی، مدعی‌ می‌شود که‌ پس‌ از خاتمه‌ جنگ‌ سرد، دنیای‌ آینده‌ در سیطرة‌ دیپلماتها و ژنرالها و حتی‌ در تسلط‌ کشورهای‌ و دولتها نخواهد بود بلکه‌ این‌ تمدنها و فرهنگ‌سازانند که‌ مناسبات‌ آینده‌ جهانی‌ را نقش‌ خواهند زد. هانتینگتون‌ که‌ بینش‌ «ژئوکالچرال»(
Geo-cultural) را جایگزین‌ اصطلاح‌ «ژئوپلتیکال»(Geo-political) نموده‌ است، بر پایه‌ پایان‌ منازعات‌ سوسیالیستی‌ - کاپیتالیستی، برخورد هفت‌ تمدن‌ مشخص‌ را نزاع‌ اصلی‌ جهانی‌ آینده‌ تصویر و تصور می‌کند:
‌‌تمدن‌ غرب‌ (آمریکا و اروپا) / تمدن‌ ژاپنی‌ / تمدن‌ کنفوسیوسی‌ (چین‌ و همسایگانش) / تمدن‌ هندی‌ / تمدن‌ اسلامی‌ (کلیه‌ کشورهای‌ مسلمان) / تمدن‌ اسلاو - ارتدکس‌ (روسیه‌ و بخشی‌ از کشورهای‌ بلوک‌ شرق‌ سابق) / تمدن‌ آمریکای‌ لاتین‌ (کلیه‌ کشورهای‌ آمریکای‌ جنوبی).
‌‌در حاشیه‌ این‌ هفت‌ تمدن‌ درگیر، هانتینگتون‌ یک‌ تمدن‌ فرعی‌ دیگر به‌ نام‌ تمدن‌ آفریقایی‌ نیز به‌ حساب‌ می‌آورد که‌ ظاهراً‌ در جدال‌ تمدنها چندان‌ کارآمد نخواهد بود.
‌‌اینکه‌ چقدر این‌ تقسیم‌بندی‌ واقعی‌ است، موضوعی‌ است‌ که‌ در نقد و بررسی‌ نظریه‌ هانتینگتون‌ مورد توجه‌ ما قرار خواهد گرفت. هانتینگتون‌ با تأکید بر صحت‌ قانونمندیهای‌ حاکم‌ بر نظریه‌ خویش، در مقاله‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ «اگر تمدن‌ نیست‌ پس‌ چیست؟»
If not ) civilization what?) یکبار دیگر بر جریان‌ برخورد تمدنها پای‌ می‌فشرد و می‌نویسد:
«نهایتاً‌ آنچه‌ برای‌ مردم‌ اهمیت‌ دارد، منافع‌ اقتصادی‌ یا ایدئولوژیک‌ و سیاسی‌ نیست، بلکه‌ باورهای‌ دینی، خانوادگی، رابطه‌ خونی‌ و باورها و دیگر چیزهایی‌ است‌ که‌ مردم‌ با آنها شناخته‌ می‌شوند، برای‌ آنها مبارزه‌ می‌کنند و در راه‌ آنها کشته‌ می‌شوند. به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ که‌ برخورد تمدنها پدیده‌ محوری‌ سیاست‌ جهانی، در حال‌ نشستن‌ به‌ جای‌ جنگ‌ سرد است.»
‌‌هانتینگتون‌ حتی‌ فراتر از اینها رفته‌ و ادعا کرده‌ است‌ که‌ «نه‌ تنها امکان‌ برخورد تمدنها همیشه‌ هست، بلکه‌ جلوگیری‌ از چنین‌ برخوردهایی‌ عملاً‌ امکان‌پذیر نیست‌ و لبه‌های‌ این‌ تمدنهای‌ درگیر همیشه‌ خونین‌ است.»

رئوس‌ نظریه‌ برخورد تمدنها
‌‌ما برای‌ آنکه‌ به‌ نقدی‌ همه‌ جانبه‌ وجامع‌ از نظریه‌ برخورد تمدنها دست‌ یابیم‌ ابتدا رئوس‌ و محورهای‌ اساسی‌ این‌ مقاله(37) را به‌ صورتی‌ فشرده‌ ذکر می‌کنیم. هانتینگتون‌ معتقد است:
‌‌- اختلاف‌ تمدنها اساسی‌ است. این‌ اختلاف‌ به‌ مراتب‌ از اختلاف‌ ایدئولوژیها و نظامهای‌ سیاسی‌ اساسی‌تر است.
‌‌- خودآگاهی‌ تمدنی‌(
Civilization consciousness) در حال‌ افزایش‌ است.
‌‌- تجدید حیات‌ مذهبی‌ به‌ عنوان‌ وسیله‌ای‌ برای‌ پر کردن‌ خلأ در حال‌ رشد است.
‌‌- رفتار منافقانه‌ غرب‌ موجب‌ رشد خودآگاهی‌ تمدنی‌ (دیگران) شده‌ است.
‌‌- ویژگیها و اختلافات‌ فرهنگی‌ تغییر ناپذیرند.
‌‌- منطقه‌گرایی‌اقتصادی‌
Economic regionalism) ) ونقش‌ مشترکات‌ فرهنگی‌ در حال‌ رشد است‌ ولی‌ علیرغم‌ گسترش‌ پیمانهایی‌ مانندNorth American free ) trade area) (NAFTA) و اکو(ECO) کشورهای‌ غیر عرب‌ مسلمان‌ و... باید توجه‌ داشت‌ که‌ اقتصاد منطقه‌ای‌ تنها در صورتی‌ می‌تواند رشد کند که‌ ریشه‌ در یک‌ تمدن‌ مشترک‌ داشته‌ باشد.
‌‌- شکست‌ «دولت‌ - ملت»(
Nation - state) به‌ عنوان‌ واحد اصلی‌ روابط‌ بین‌المللی‌ در آینده‌ بسیار محتمل‌ است.
‌‌- تشدید تنشهای‌ ناسیونالیستی، گرایش‌ فزاینده‌ به‌ درگیری، افزایش‌ سلاحهای‌ امحأ جمعی، رشد بی‌نظمی‌ در جهان‌ و بروز تنشهای‌ بین‌المللی‌ ناشی‌ از بحران‌ هویت‌
Identity))، از مؤ‌لفه‌ها و بسترسازهای‌ اصلی‌ برخورد تمدنهاست.
‌‌- قدرت‌ جهانی‌ و جامعه‌ جهانی‌
The world ) community) توهمی‌ بیش‌ نیست‌ و هیچ‌ کشوری‌ در کشور دیگری‌ منافع‌ استراتژیک‌ ندارد.
‌‌ساموئل‌ هانتینگتون‌ در توجیه‌ و تعلیل‌ نظریه‌ برخورد تمدنها بر آن‌ است‌ که:
‌‌- جهان‌ در حال‌ کوچتر شدن‌ و برهمکنش‌ بین‌ ملتهای‌ وابسته‌ به‌ تمدنهای‌ مختلف‌ در حال‌ افزایش‌ می‌باشد.
‌‌- این‌ افزایش‌ فعل‌ وانفعالات‌ (مهاجرتهاو ارتباطات‌ رسانه‌ای) هوشیاری‌ تمدنی‌ و آگاهی‌ به‌ وجود اختلاف‌ بین‌ تمدنها و همچنین‌ حس‌ مشترک‌ در درون‌ هر تمدن‌ را شدت‌ می‌بخشد. به‌ عبارت‌ دیگر خودآگاهی‌ تمدنی، به‌ اختلاف‌ و دشمنی‌ میان‌ تمدنها دامن‌ می‌زند.
‌‌- روند نوسازی‌ اقتصادی‌ و تحول‌ اجتماعی‌ در سراسر جهان، انسانها را از هویت‌ دیرینه‌ و بومی‌شان‌ جدا می‌سازد. در بسیاری‌ از نقاط‌ جهان، مذهب، آن‌ هم‌ به‌ صورت‌ جنبشهایی‌ که‌ «بنیادگرا» لقب‌ می‌گیرند در جهت‌ پرکردن‌ خلأ هویت، حرکت‌ کرده‌ است.
‌‌- از آنجا که‌ کمتر می‌توان‌ بر ویژگیها و تفاوتهای‌ فرهنگی‌ سرپوش‌ گذاشت، لذا در مقوله‌ برخورد تمدنها پرسش‌ اساسی‌ در ارتباط‌ با هویت‌ انسانها این‌ است‌ که: «شما کیستید؟» در چنین‌ شرایطی‌ مذهب‌ حتی‌ بیش‌ از بنیادگرایی‌ قومی‌
Ethnic fundamentalism) )، افراد را از هم‌ متمایز می‌سازد. یک‌ نفر می‌تواند نیمه‌ فرانسوی‌ - نیمه‌ عرب‌ باشد و حتی‌ تابعیت‌ مضاعف‌ داشته‌ باشد، ولی‌ نیمی‌ مسیحی‌ بودن‌ و نیمی‌ مسلمان‌ بودن‌ دشوار است.
‌‌- قوت‌ گرفتن‌ پدیده‌ بازگشت‌ به‌ خویش‌ در تمدنهای‌ غیرغربی، آسیایی‌ شدن‌ ژاپن، پایان‌ یافتن‌ میراث‌ نهرو و هندو شدن‌ هندوستان، شکست‌ اندیشه‌های‌ غربی‌ سوسیالیسم‌ و ناسیونالیسم، دین‌ سالاری‌
Theocratic ) proclivity) تجدید اسلامگرایی‌(re-Islamization) در خاورمیانه‌ و خلیج‌ فارس‌ و... از دیگر دلایل‌ برخورد تمدنها در نظریه‌ هانتینگتون‌ است.
‌‌به‌ عقیدة‌ وی‌ برخورد تمدنها در دو سطح‌ خرد و کلان‌ صورت‌ خواهد گرفت:
‌‌در سطح‌ خرد: گروههای‌ نزدیک‌ به‌ هم‌ در امتداد خطوط‌ گسل‌(
fault lines) میان‌ تمدنها، غالباً‌ با توسل‌ به‌ خشونت‌ و قدرت‌ نظامی، برای‌ کنترل‌ خاک‌ و مهار یکدیگر به‌ نزاع‌ می‌پردازند.
‌‌در سطح‌ کلان: دولتهای‌ وابسته‌ به‌ تمدنهای‌ مختلف، برای‌ کسب‌ قدرت‌ نسبی‌ نظامی‌ و اقتصادی، با هم‌ به‌ رقابت‌ برمی‌خیزند، به‌ منظور کنترل‌ نهادهای‌ بین‌المللی‌ و طرفهای‌ ثالث‌ دست‌ به‌ مبارزه‌ می‌زنند و براساس‌ رقابت، ارزشهای‌ خاص‌ سیاسی‌ و مذهبی‌ خویش‌ را ترویج‌ می‌کنند.

بهره‌ نهم: چالشهای‌ اساسی؛ خطوط‌ گسل
‌‌از نظر ساموئل‌ هانتینگتون‌ چالشهای‌ اساسی‌ و خطوط‌ گسل‌ در برخورد تمدنها در حول‌ و حوش‌ چهار محور عمدة‌ ذیل‌ شکل‌ می‌گیرد:
‌‌-1 بنیادگرایی‌ اسلامی‌
Islamic Fundamentalism) )
‌‌-2 لیبرالیسم‌ غربی‌وچندگانگی‌ فرهنگی‌
multi ) cultural)
‌‌-3 خودکامگی‌ کنفوسیوسی‌
confucian ) authoritarianism)
‌‌-4 بنیادگرایی‌ قومی‌
Ethnic fundamentalism) )
‌‌وی‌ خطوط‌ گسل‌ در برخورد تمدنها را بر لبة‌ خونین‌ اتحاد تمدن‌ اسلامی‌ و کنفوسیوسی‌ از یک‌ سو و تمدن‌ غربی‌ از سوی‌ دیگر ترسیم‌ می‌کند:
«خطوط‌ گسل‌ موجود بین‌ تمدنها، امروز جایگزین‌ مرزهای‌ سیاسی‌ و ایدئولوژیک‌ دوران‌ جنگ‌ سرد شده‌ است‌ و این‌ خطوط‌ به‌ مثابه‌ جرقه‌های‌ ایجاد بحران‌ و خونریزی‌اند. خصومت‌ هزار و چهارصد ساله‌ اسلام‌ و غرب‌ در حال‌ افزایش‌ است‌ و روابط‌ میان‌ دو تمدن‌ اسلام‌ و غرب، آبستن‌ بروز حوادثی‌ خونین‌ می‌شود... و سرانجام‌ نیز تمدنهای‌ اسلامی‌ و کنفوسیوسی‌ در کنار هم‌ رویاروی‌ تمدن‌ غرب‌ قرار می‌گیرند. خلاصه‌ اینکه‌ کانون‌ اصلی‌ درگیریهای‌ آینده‌ بین‌ تمدن‌ غرب‌ و اتحاد جوامع‌ کنفوسیوسی‌ شرق‌ آسیا و جهان‌ اسلام‌ خواهد بود. در واقع‌ درگیریهای‌ تمدنی‌ آخرین‌ مرحله‌ تکامل‌ درگیری‌ در جهان‌ نو است.»
‌‌هانتینگتون‌ مصداقهای‌ درگیری‌ اسلام‌ و غرب‌ را به‌ شیوه‌ گزینشی‌ در میان‌ جنگهای‌ داخلی‌ یوگسلاوی، بلغارها و ترکها، صربها و آلبانیاییها، اوستی‌ و اینگوش، آذریها و ارمنیها، مسلمانان‌ و هندوها، روسها و مسلمانان‌ آسیای‌ مرکزی، عراقیها و آمریکاییها و... می‌جوید و برای‌ اثبات‌ اتحاد تمدن‌ اسلامی‌ و کنفوسیوسی‌ و جنگ‌ این‌ دو تمدن‌ با تمدن‌ غربی‌ به‌ این‌ در و آن‌ در می‌زند. به‌ عقیده‌ وی‌ رشد حیرت‌انگیز اقتصاد کشورهای‌ شرق‌ آسیا (8 تا 10 درصد) - به‌ عنوان‌ یکی‌ از عوامل‌ تجدید حیات‌ تمدن‌ کنفوسیوسی‌ - قدرت‌ روزافزون‌ چین‌ و هند - به‌ عنوان‌ دو کشور پرجمعیت‌ و هسته‌ای‌ - و انعقاد چند قرارداد و معامله‌ تسلیحاتی‌ میان‌ ایران‌ و چین‌ و ابراز عقیده‌ هاشمی‌ رفسنجانی‌ - رییس‌ جمهوری‌ وقت‌ ایران‌ - به‌ هنگام‌ بازدید «رائو» نخست‌ وزیر هند از ایران‌ - و طرح‌ مقوله‌ اتحاد ایران، چین‌ و هند - و... می‌تواند بزرگترین‌ کانون‌ و منبع‌ بی‌ثباتی‌ در جهان‌ آینده‌ تلقی‌ شود. هانتینگتون‌ در یکی‌ از سخنرانیهایش‌ گفته‌ است:
«در ربع‌ قرن‌ آینده، منشأ بی‌ثباتی‌ سیاسی، یکی‌ رستاخیز اسلام‌ است‌ و دیگری‌ سر برآوردن‌ چین. روابط‌ غرب‌ با این‌ دو تمدن‌ هماوردطلب‌ (اسلام‌ و چین) احتمالاً‌ روابطی‌ با دشواری‌ خاص‌ و آشتی‌ناپذیر است. چگونگی‌ شکل‌ این‌ درگیریها و تحول‌ آن‌ به‌ طرز چشمگیری‌ به‌ این‌ بستگی‌ دارد که‌ دولتهای‌ اصلی‌ تمدنهای‌ دیگری‌ که‌ در میانه‌ قرار دارند، یعنی‌ روسیه، هند و ژاپن‌ به‌ کدام‌ طرف‌ متمایل‌ شوند.»(38)
‌‌این‌ بیگانه‌ هراسی‌ و محاصره‌اندیشی‌ که‌ یکی‌ از دلایل‌ تدوین‌ نظریه‌ برخورد تمدنها به‌ شمار می‌رود، به‌ جز هانتینگتون، از زبان‌ بسیاری‌ از دولتمردان‌ آمریکایی‌ نیز شنیده‌ شده‌ است. از جمله‌ «زبیگنیو برژینسکی» درباره‌ «خطر ائتلاف‌ ایران، روسیه‌ و چین» این‌گونه‌ می‌گوید:
«چنین‌ ائتلافی‌ گرداب‌ عظیمی‌ از خشونت‌ به‌ بار می‌آورد که‌ به‌ طور طولی‌ و در عرض‌ نقطه‌ شرق‌ آسیا امتداد دارد. گسترة‌ آن‌ از شرق‌ به‌ غرب، از دریای‌ آدریاتیک‌ به‌ بالکان‌ و تا مرز چین‌ در منطقه‌ سین‌کیانک‌ تداوم‌ می‌یابد و از جنوب‌ به‌ شمال‌ نیز اطراف‌ خلیج‌فارس‌ دور می‌زند و بخشی‌ از خاورمیانه‌ سپس‌ ایران، پاکستان‌ و افغانستان‌ را در برمی‌ گیرد و در جنوب‌ نیز در امتداد مرز روسیه‌ - قزاقستان‌ و در شمال‌ تا مرزهای‌ روسیه‌ - اوکراین‌ امتداد می‌یابد. نزدیک‌ به‌ سی‌ کشور در این‌ منطقه‌ واقع‌ است‌ و تقریباً‌ 400 میلیون‌ نفر در آنجا زندگی‌ می‌کنند. اغلب‌ این‌ کشورها در مراحل‌ اولیة‌ «کشورسازی» قرار دارند. در این‌ منطقه‌ هم‌ اکنون‌ خشونتهای‌ مبتنی‌ بر اختلافهای‌ مذهبی‌ و قبیله‌ای‌ آغاز شده‌ و انتظار می‌رود که‌ این‌ خشونتها شدت‌ یابد به‌ هر روی، بیداری‌ وجدان‌ سیاسی‌ مردم‌ و تب‌ مذهبی‌ و قومی، این‌ منطقه‌ را به‌ گرداب‌ جغرافیایی‌ برخورد تمدنها تبدیل‌ کرده‌ است. در حالی‌ که‌ فکر می‌کنم‌ گرچه‌ در مقیاس‌ جهانی، اتحاد تمدنهای‌ کنفوسیوسی، اسلامی‌ یا بروز چنان‌ درگیری‌ امری‌ است‌ واقعی، همانطور که‌ امروز در یوگسلاوی‌ مشاهده‌ می‌شود. تصادفی‌ نیست‌ که‌ نیمی‌ از دول‌ صاحب‌ تسلیحات‌ هسته‌ای‌ یا طالبان‌ آن، در منطقة‌ اروپا - آسیا قرار دارند. بدین‌ ترتیب، ارتباط‌ تسلیحاتی‌ با منطقه‌ مزبور بسیار نگران‌ کننده‌ است‌ و من‌ فکر می‌کنم‌ که‌ این‌ منطقه‌ای‌ است‌ که‌ احتمالاً‌ استفادة‌ بعدی‌ از بمب‌ هسته‌ای‌ را در آن‌ شاهد خواهیم‌ بود.»(39)

بهره‌ دهم: درگیری‌ اسلام‌ و غرب‌
‌‌نخستین‌ نکته‌ای‌ که‌ در آغاز این‌ مطلب‌ باید گفته‌ شود این‌ است‌ که‌ درگیری‌ فرضی‌ اسلام‌ با غرب‌ - از نظر ما - قطعاً‌ به‌ مثابه‌ یا مساوی‌ درگیری‌ اسلام‌ و مسیحیت‌ نیست. نکته‌ مهم‌ دیگر اینکه‌ پس‌ از پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ ایران‌ و قطع‌ همه‌ جانبه‌ منافع‌ آمریکا از کشور ما و رشد شگفتناک‌ اسلامخواهی‌ در آسیا و آفریقا و بویژه‌ خاورمیانه، تهدید جدی‌ موقعیت‌ صهیونیزم‌ در منطقه‌ و بروز تزلزل‌ در رژیمهای‌ هم‌ پیمان‌ آمریکا - از سوی‌ جنبشهای‌ اسلامگرا - سبب‌ شده‌ است‌ که‌ نوعی‌ وحشت‌ از این‌ فرایندها در تن‌ و جان‌ دیپلماسی‌ آمریکا رخنه‌ کند. این‌ ترس‌ در سیاست‌ خارجی‌ آمریکا نمودهای‌ مختلفی‌ داشته‌ است. تلاش‌ در جهت‌ سرکوب‌ جنبشهای‌ اسلامی‌ رادیکال‌ فلسطینی‌ از جمله‌ حماس‌ و حزب‌الله‌ و تحریک‌ الفتح‌ به‌ مقابله‌ و تحدید قدرت‌ این‌ دو جریان، دخالت‌ مستقیم‌ در انتخابات‌ الجزایر و جلوگیری‌ از به‌ قدرت‌ رسیدن‌ جبهة‌ نجات‌ اسلامی، ترغیب‌ ژنرالهای‌ لاییک‌ ترکیه‌ به‌ ساقط‌ نمودن‌ دولت‌ اسلامی‌ نجم‌الدین‌ اربکان، لشکرکشی‌ به‌ خلیج‌ فارس، محاصره‌ اقتصادی‌ ایران، حمله‌ به‌ لیبی‌ و سودان‌ و... دهها رخنمود دیگر تنها بخشی‌ از اقدامات‌ عملی‌ آمریکا در برخورد با مسلمانان‌ و تظاهرات‌ عینی‌ این‌ محاصره‌اندیشی‌ است. ذکر بخشی‌ از نظریات‌ و اظهارات‌ دولتمردان‌ و متفکران‌ آمریکا در این‌ زمینه‌ دقیقاً‌ مشخص‌ می‌کند که‌ برخورد تمدن‌ اسلامی‌ و تمدن‌ غربی‌ فی‌الواقع‌ چیزی‌ جز احساس‌ هراس‌ آمریکاییان‌ از گسترش‌ اسلامخواهی‌ نیست.
‌‌«ریچارد نیکسون» در کتاب‌ «فرصت‌ را از دست‌ ندهید»(
Seize the moment) جهان‌ اسلام‌ را مهمترین‌ خطر برای‌ غرب‌ و آمریکا برمی‌شمارد. وی‌ همچنین‌ در آخرین‌ اثرش‌ به‌ نام‌ «فراتر از صلح»(Beyond peace) به‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ نظریه‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ پرداخته‌ و مصداق‌ بارز و عینی‌ برخورد خونین‌ اسلام‌ و غرب‌ را در جنگهای‌ داخلی‌ یوگسلاوی، جنگهای‌ منطقه‌ قره‌باغ‌ و منازعات‌ داخلی‌ لبنان‌ دانسته‌ است. نیکسون‌ وحشتزده‌ از جنگ‌ اسلام‌ و غرب‌ می‌نویسد:
«آمریکا نباید اجازه‌ دهد که‌ برخورد تمدنها به‌ خصیصه‌ غالب‌ بر عصر بعد از جنگ‌ سرد تبدیل‌ شود».
‌‌از نظر بازندة‌ ماجرای‌ واترگیت:
«خطر واقعی‌ آن‌ است‌ که‌ آمریکا با بی‌تفاوتی‌ خود نسبت‌ به‌ این‌ مسأله، برخورد تمدنها را به‌ یک‌ پیش‌بینی‌ خودساخته‌ تبدیل‌ کند.»(40)
‌‌آقایان‌ «دن‌ کوئل» (معاون‌ ریگان) و «جیمز بیکر» (وزیر امور خارجه‌ بوش) به‌ دفعات‌ از «خطر بنیادگرایی‌ اسلامی‌ به‌ جای‌ کمونیسم‌ برای‌ دنیای‌ غرب» سخن‌ گفته‌اند. «ویلی‌ گلاس» (دبیر کل‌ ناتو) در یک‌ اظهارنظر صریح‌ و رسمی‌ می‌گوید:
«پیمان‌ ناتو سرگرم‌ تحلیل‌ مسایل‌ مربوط‌ به‌ بنیادگرایی‌ اسلامی‌ است‌ که‌ با تولید سلاحهای‌ کشتار جمعی‌ و تروریسم‌ ارتباط‌ تنگاتنگ‌ دارد و این‌ رسالت‌ جدید ناتو است.»(41)
‌‌«برنار لوییس» سالها پیش‌ از هانتینگتون‌ بر نظریه‌ برخورد اسلام‌ و غرب‌ از زاویه‌ای‌ دیگر تأکید کرده‌ است. به‌ گمان‌ وی‌ از زمان‌ حضور غرب‌ در کشورهای‌ اسلامی‌ عمده‌ترین‌ جنبش‌ سازمان‌ یافته‌ مقاومت‌ علیه‌ این‌ حضور، ماهیت‌ اسلامی‌ داشته‌ است. هم‌ بدین‌ اعتبار است‌ که‌ دولتهای‌ اسلامی‌ به‌ منظور خنثی‌سازی‌ مسلمانان‌ به‌ شدت‌ می‌کوشند تا روابط‌ خود با غربیان‌ و بویژه‌ آمریکا را سرپوش‌ گذارند یا به‌ نحوی‌ برای‌ مردم‌ توجیه‌ کنند.(42)

دلایل‌ هانتینگتون
‌‌نظریه‌پرداز برخورد تمدنها با اعتقاد راسخ‌ به‌ درگیری‌ خونین‌ تمدن‌ اسلامی‌ و غربی، عوامل‌ تعیین‌ کننده‌ و دلایل‌ این‌ دشمنی‌ را در پدیده‌هایی‌ چون: توسعه‌ اقتصادی، تحول‌ تکنولوژیکی‌ و تغییر در میزان‌ پایبندیهای‌ مذهبی‌ می‌شمارد و مؤ‌ثرترین‌ عامل‌ در این‌ فرایند را «تغییرات‌ جمعیتی» می‌داند. هانتینگتون‌ می‌گوید:
«به‌ گمان‌ من‌ مهمتر از همه‌ عوامل، تغییرات‌ جمعیتی، عامل‌ تعیین‌ کننده‌ سطح‌ دشمنی‌ آشکار بین‌ اسلام‌ و غرب‌ بوده‌ است. برای‌ مثال‌ جنگهای‌ صلیبی‌ عمدتاً‌ ناشی‌ از افزایش‌ جمعیت، رشد سریع‌ اقتصادی‌ و احیای‌ تفکرات‌ فرقه‌ کلونیاک‌ در اروپای‌ سده‌ یازده‌ بود که‌ امکان‌ بسیج‌ شمار زیادی‌ از شوالیه‌ها و دهقانان‌ را برای‌ حرکت‌ به‌ سوی‌ سرزمین‌ مقدس‌ فراهم‌ ساخت... در سده‌ 19 رشد چشمگیر جمعیت‌ در اروپا همراه‌ با تحولات‌ اقتصادی، باعث‌ عظیمترین‌ مهاجرت‌ تاریخ‌ شد که‌ طی‌ آن‌ بیش‌ از 50 میلیون‌ اروپایی، قاره‌ کهن‌ را با هدف‌ فتح، استقرار و مستعمره‌ کردن‌ سرزمینهایی‌ در آمریکا، خاورمیانه، آفریقا و آسیا، ترک‌ کردند. امروز تغییر در موازنه‌ جمعیتی‌ بار دیگر تأثیر برهم‌ زننده‌ بر روابط‌ اسلام‌ و همسایگانشان‌ گذاشته‌ و می‌گذارد.»
‌‌هانتینگتون‌ با تأکید بر این‌ آمار جمعیتی‌ که:
‌‌- نرخ‌ رشد مسلمانان‌ 10% بیشتر از کشورهای‌ مسیحیی‌ است.
‌‌- در سال‌ 1980 مسلمانان‌ 18% جمعیت‌ جهان‌ را تشکیل‌ می‌دادند.
‌‌- طبق‌ تخمین‌ در سال‌ 2000 جمعیت‌ مسلمانان‌ به‌ 23% و در سال‌ 2025 به‌ 31% خواهد رسید،
از جوان‌ شدن‌ جمعیت‌ کشورهای‌ مسلمان، اظهار وحشت‌ می‌کند:
«شواهد قاطع‌ نشان‌ می‌دهد وقتی‌ جامعه‌ای‌ جوان‌ باشد (یعنی‌ شمار افراد 15 تا 24 ساله‌ در آن‌ حدود 20 درصد جمعیت‌ باشد) عمیقاً‌ بی‌قرار و ناآرام‌ می‌شود. جوانان‌ بازیگران‌ اصلی‌ اعتراضها، اغتشاشها، اصلاحات‌ و انقلابند. از نظر تاریخی‌ وجود توده‌ عظیم‌ جوانان‌ همزمان‌ با بروز جنبشها بوده‌ است. به‌ قول‌ هربرت‌ مولر: «جنبش‌ اصلاح‌ مذهبی‌ پروتستانیزم‌ نمونه‌ای‌ برجسته‌ از جنبشهای‌ جوانان‌ در تاریخ‌ است.» همچنین‌ افزایش‌ نسبت‌ جمعیت‌ جوانان‌ به‌ کل‌ جمعیت‌ همزمان‌ با عصر انقلاب‌ دموکراتیک‌ در دهه‌های‌ پایانی‌ سده‌ هیجدهم‌ است. در سده‌ نوزدهم، توفیق‌ جوامع‌ اروپایی‌ در صنعتی‌ شدن‌ و افزایش‌ مهاجرتها از اثرگذاری‌ سیاسی‌ جوانان‌ کاست. اما در دهه‌ 1920 دوباره‌ نسبت‌ جمعیت‌ جوان‌ به‌ کل‌ جمعیت‌ افزایش‌ یافت‌ وارتشی‌ از سربازان‌ برای‌ جنبشهای‌ فاشیستی‌ و سایر جنبشهای‌ افراطی‌ فراهم‌ آمد. چهار دهه‌ بعد، نسل‌ عظیم‌ جوانان‌ دوران‌ رونق‌ پس‌ از جنگ‌ جهانی‌ دوم، مهر سیاسی‌ خود را بر اعتراضات‌ و آشوبهای‌ دهه‌ 1960 زدند. اکنون‌ نیز جوانان‌ مسلمان‌ مهر خود را بر رستاخیز اسلامی‌ می‌زنند. در دهه‌های‌ 1970 و 1980 در بسیاری‌ از جوامع‌ اسلامی‌ نسبت‌ شمار جوانان‌ به‌ کل‌ جمعیت، افزایش‌ خیره‌کننده‌ای‌ یافت، به‌ طوری‌ که‌ گاه‌ از مرز 30 درصد هم‌ گذشت. این‌ نسل، ارتش‌ جنبشهای‌ سیاسی‌ و سازمانهای‌ اسلامی‌ را تأمین‌ کرده‌ است. به‌ نظر می‌رسد خیلی‌ هم‌ تصادفی‌ نیست‌ که‌ در نیمه‌ دوم‌ دهه‌ 1970 در ایران‌ نسبت‌ جمعیت‌ جوان‌ به‌ کل‌ جمعیت‌ افزایش‌ چشمگیری‌ می‌یابد و به‌ 20 درصد می‌رسد و انقلاب‌ اسلامی‌ هم‌ در سال‌ 1979 به‌ وقوع‌ می‌پیوندد. در الجزایر نیز درست‌ همان‌ موقعی‌ که‌ این‌ نسبت‌ 20 درصدی‌ در اوایل‌ دهه‌ 1990 به‌ وجود می‌آید، جبهه‌ نجات‌ اسلامی‌ با اقبال‌ عمومی‌ مواجه‌ می‌شود و پیروزیهای‌ انتخاباتی‌ به‌ دست‌ می‌آورد.»(43)
‌‌استناد به‌ این‌ آمار و طرح‌ مبحث‌ فوق‌ چندان‌ هم‌ خلاف‌ واقع‌ به‌ نظر نمی‌رسد. اما از آنجا که‌ هانتینگتون، شریرانه‌ می‌کوشد تا یکبار دیگر به‌ درگیری‌ اسلام‌ و غرب، جهت‌گیری‌ مذهبی‌ بدهد و در قالب‌ جنگهای‌ صلیبی، به‌ صورت‌ نزاعی‌ بین‌ اسلام‌ و مسیحیت‌ در آورد، چهرة‌ دیگری‌ از موضوع‌ به‌ تصویر کشیده‌ می‌شود. هانتینگتون‌ با کتمان‌ حقایق‌ تاریخی‌ و واقعیت‌های‌ سیاسی‌ درگیری‌ اسلام‌ و غرب‌ و حتی‌ به‌ فراموشی‌ سپردن‌ نقطه‌ نظرات‌ خوود در مقالات: «ضرورت‌ رهبری‌ آمریکا» و «منابع‌ بی‌ثباتی‌ در جهان‌ معاصر» مدعی‌ می‌شود که:
«مشکل‌ ریشه‌ای‌ غرب‌ بنیادگرایی‌ اسلامی‌ نیست، خود اسلام‌ است. یعنی‌ تمدنی‌ متفاوت‌ که‌ مردمانش‌ به‌ برتری‌ فرهنگ‌ خود ایمان‌ دارند».
‌‌مشکل‌ اصلی‌ اسلام‌ نیز سازمان‌
C.I.A یا وزارت‌ دفاع‌ آمریکا نیست. خود غرب‌ است. یعنی‌ تمدنی‌ متفاوت‌ که‌ مردمانش‌ به‌ جهانشمول‌ بودن‌ فرهنگ‌ خود ایمان‌ دارند.
‌‌اینها سوختبار اصلی‌ آتش‌ درگیری‌ میان‌ اسلام‌ و غرب‌ است.»(44)
‌‌اگر چه‌ هانتینگتون‌ بسیار زیرکانه‌ از توضیح‌ این‌ نکته‌ که‌ منظورش‌ از غرب‌ همان‌ مسیحیت‌ است، می‌گریزد اما دم‌ خروس‌ از مصداقهایی‌ که‌ او و دوستان‌ غربی‌اش، برای‌ تبیین‌ این‌ مبحث‌ آورده‌اند، پیداست:
‌‌کشمکش‌ میان‌ فلسطینیها و اسراییل.
‌‌کوشش‌ حکومتهای‌ مسلمان‌ (به‌ ویژه‌ ایران‌ و عراق) برای‌ دستیابی‌ به‌ سلاحهای‌ استراتژیک.
‌‌تروریسم‌ اسلامی! (به‌ گفته‌ وزارت‌ خارجه‌ آمریکا از میان‌ 7 کشور حامی‌ تروریسم، 5 کشور اسلامی‌اند و از میان‌ 30 گروه‌ تروریست، 16 گروه‌ مسلمانند.)
‌‌از جمله‌ نکات‌ مهمی‌ که‌ در تبیین‌ علل‌ مصاف‌ اسلام‌ و غرب‌ می‌تواند مطرح‌ شود - و هانتینگتون‌ آن‌ را ندیده‌ است‌ - مسأله‌ همجواری‌ است‌ که‌ به‌ هر حال‌ بسیاری‌ از درگیریها را اجتناب‌ناپذیر می‌کند. مسلمانان‌ با مسیحیان‌ دارای‌ مرزهای‌ مشترک‌ بسیار طولانی‌اند و همین‌ امر طبیعی‌ است‌ که‌ این‌ دو تمدن‌ را رویارویی‌ هم‌ قرار می‌دهد. فرض‌ اینکه‌ اگر میان‌ کشورهای‌ اسلامی‌ و مسیحی‌ اقیانوسی‌ حایل‌ بود، تا چه‌ حد از درگیریهای‌ تاریخی‌ این‌ دو تمدن‌ کاسته‌ می‌شد، در جای‌ خود قابل‌ تأمل‌ و بررسی‌ است.

بهره‌ یازدهم: گسلهای‌ نظریة‌ هانتینگتون‌
‌‌نقطه‌ نظرات‌ هانتینگتون‌ و مقالات‌ مختلف‌ وی‌ - بخصوص‌ مقاله‌ برخورد تمدنها - همواره‌ توجه‌ متفکران‌ و صاحبنظران‌ امور سیاست‌ بین‌المللی‌ را برانگیخته‌ است. علیرغم‌ نقاط‌ تاریک، مبهم، متناقض، نارسا، پیشداوری‌ شتابزده‌ و جهت‌گیری‌ سیاسی‌ و یکسویه‌ و عدم‌ رعایت‌ بی‌طرفی‌ در نقد مسائل‌ سیاسی‌ و دهها نقطه‌ ضعف‌ دیگری‌ که‌ بر اندیشه‌ و بویژه‌ مطالب‌ مندرج‌ در مقاله‌ برخورد تمدنهای‌ هانتینگتون، دیده‌ می‌شود، باز هم‌ این‌ مقاله، در یک‌ دهه‌ گذشته، بیش‌ از هر مقاله‌ و نظریة‌ دیگری‌ مورد توجه‌ و نقد و بررسی‌ محافل‌ علمی، فرهنگی‌ و متفکران‌ ملل‌ مختلف‌ قرار گرفته‌ است. ما در ادامه‌ بحث‌ عمده‌ترین‌ ایرادهای‌ وارد به‌ نظریه‌ هانتینگتون‌ را مورد بررسی‌ قرار خواهیم‌ داد.

تمدن؟ کدام‌ تمدن؟
‌‌ساموئل‌ هانتینگتون‌ با وجودی‌ که‌ اساس‌ مقاله‌ خود را برمبنای‌ مقوله‌ «تمدن» پی‌ ریخته، اما در ارائه‌ تعریفی‌ دقیق‌ و جامع‌ از مفهوم‌ تمدن‌ و تفاوت‌ آن‌ با «فرهنگ» عاجز است. او معمولاً‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ را دو مفهوم‌ همسان، درهم‌ فرو رفته‌ و بدون‌ مرز تصویر می‌کند. گاه، تمدن‌ را جایگزین‌ واحد دولت‌ - ملت‌ کرده‌ و گاهی‌ نیز تمدن‌ را عیناً‌ و مساوی‌ مذهب‌ می‌گیرد. فی‌المثل‌ در تبیین‌ جنگ‌ نفت‌ (جنگ‌ عراق‌ و آمریکا) می‌نویسد:
«صدام‌ حسین‌ با کنار نهادن‌ ناسیونالیسم‌ عرب، آشکارا کمک‌ اسلامی‌ را درخواست‌ کرد. او و حامیانش‌ کوشیدند جنگ‌ را جنگ‌ بین‌ تمدنها معرفی‌ کنند.»
و از قول‌ «صفرالحوالی» - رئیس‌ مرکز مطالعات‌ اسلامی‌ در دانشگاه‌ ام‌القرای‌ شهر مکه‌ - در می‌آید که:
«این‌ جهان‌ نیست‌ که‌ بر ضد عراق‌ می‌جنگد. این‌ جنگ‌ غرب‌ بر ضد اسلام‌ است.»
‌‌نکته‌ عجیب‌ دیگر، تمایزی‌ است‌ که‌ هانتینگتون‌ در تقسیم‌بندی‌ تمدنها و قراردادن‌ فرقه‌های‌ مختلف‌ مسیحی‌ در درون‌ هر یک‌ از آنها، قائل‌ می‌شود و در عین‌ حال‌ تمدن‌ بودایی‌ و یهودی‌ را از یاد می‌برد. به‌ عقیده‌ وی‌ جنگ‌ داخلی‌ اسپانیا و صف‌بندی‌ نیروهای‌ ایدئولوژیک‌ در آن‌ کشور تفاوتهای‌ آشکار و عمده‌ای‌ با صف‌بندیهای‌ جنگ‌ داخلی‌ یوگسلاوی‌ دارد. چرا که‌ جنگ‌ داخی‌ اسپانیا (1930) کشورهای‌ طرفدار فاشیسم، کمونیسم‌ و دموکراسی‌ دخالت‌ کردند حال‌ آنکه‌ در یوگسلاوی‌ (1990) کشورهای‌ مسلمان، ارتدکس‌ و مسیحی‌ غربی‌ به‌ طرفداری‌ از جناحهای‌ درگیر وارد عمل‌ شدند.
‌‌علاوه‌ بر آنکه‌ در عبارت‌ آخر هانتینگتون‌ دو خطای‌ آشکار و دو مفهوم‌ مخدوش:
‌‌یکسان‌ گرفتن‌ سیاستهای‌ آمریکا با تمدن‌ مسیحی؛
‌‌یکسان‌ گرفتن‌ سیاستهای‌ دول‌ اسلامی‌ با تمدن‌ اسلامی‌ دیده‌ میشود.
اصولاً‌ تجزیه‌ تمدن‌ مسیحی‌ به‌ تمدن‌ اسلاو - ارتدکس؛ و مسیحی‌ غربی‌ با هیچ‌ معیار عقلی‌ و منطقی‌ مطابقت‌ نمی‌کند چرا که: تمام‌ اسلاوها الزاماً‌ ارتدکس‌ نیستند. یک‌ فرد اسلاوی‌ می‌تواند اسلووینایی، کروات‌ یا بوسنیایی‌ باشد.
‌‌تمام‌ ارتدکسها نیز دقیقاً‌ اسلاو نیستند. ارتدکسها می‌توانند رومن، یونانی، گرجی‌ یا حتی‌ آلبانیایی‌ باشند.
‌‌بدینسان‌ با تقسیم‌بندی‌ غلط‌ جناب‌ هانتینگتون‌ حداقل‌ نزدیک‌ به‌ پنجاه‌ تا شصت‌ میلیون‌ نفر انسان‌ متمدن‌ بیرون‌ از حوزة‌ تمدنهای‌ اصلی‌ مورد نظر نویسنده‌ مقاله‌ برخورد تمدنها قرار می‌گیرند. واقعاً‌ اگر بناست‌ در حوزه‌ کلی‌ تمدن‌ مسیحی‌ به‌ دو جریان‌ اسلاو - ارتدکس‌ و تمدن‌ مسیحی‌ غربی‌ به‌ عنوان‌ دو تمدن‌ عمده‌ از تمدنهای‌ هفت‌گانه‌ رأی‌ دهیم، آنگاه‌ لازم‌ است‌ در بحث‌ از تمدن‌ اسلامی‌ نیز حداقل‌ جای‌ ویژه‌ و مستقلی‌ برای‌ تمدن‌ ایرانی‌ - اسلامی‌ که‌ در چارچوب‌ اندیشگی‌ مذهب‌ شیعه‌ تجلی‌ یافته‌ است، تحت‌ عنوان‌ تمدن‌ شیعی‌ با همه‌ دستاوردهای‌ مادی‌ و معنوی‌ درخشانش‌ باز نماییم. در همین‌ راستا می‌توان‌ گفت، تمدن‌ عمدة‌ دیگری‌ که‌ از قلم‌ هانتینگتون‌ افتاده‌ تمدن‌ یهودی‌ با هزاران‌ سال‌ میراث‌ فکری‌ است‌ و عجیب‌ اینجاست‌ که‌ این‌ جاافتادگی‌ در یکی‌ از حساسترین‌ خطوط‌ گسل‌ و برخورد تمدنها یعنی‌ خاورمیانه‌ صورت‌ می‌گیرد. شاید هانتینگتون‌ در حساب‌ و کتابهای‌ ذهنی‌ خود تمدن‌ یهودی‌ را که‌ به‌ هر حال‌ - درست‌ یا غلط‌ - معروفترین‌ معرفش‌ اسراییلیهایند، بخشی‌ از تمدن‌ مسیحی‌ غرب‌ - که‌ یحتمل‌ همان‌ تمدن‌ آمریکایی‌ است‌ - قلمداد کرده‌ است! واقعیت‌ این‌ است‌ که‌ به‌ قول‌ دکتر احمد صدری:
«آنچه‌ تمدنهای‌ غیرغربی‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ را تعریف‌ می‌کند نه‌ مختصات‌ تاریخی‌ و جوهری‌ آنان‌ بلکه‌ خطر احتمالی‌ اقتصادی، سیاسی‌ یا نظامی‌ ایشان‌ برای‌ آمریکا و متحدانش‌ است.»(45)
‌‌به‌ هر حال‌ تردید نباید داشت‌ که‌ تمدن‌ اسلاو - ارتدکس، نوعی‌ تمدن‌ غربی‌ به‌ حساب‌ تواند رفت. کما
اینکه‌ جمعیت‌ شکل‌دهندة‌ این‌ تمدن‌ نیز - حتی‌ طرفداران‌ اندیشه‌ تولستوی‌ و مارکسیست‌ لنینیستها - اروپایی‌ هستند و فرهنگشان‌ از تمدن‌ غربی‌ نشأت‌ گرفته‌ است. همچنین‌ در تعریفی‌ که‌ هانتینگتون‌ از تقسیم‌بندی‌ تمدنها ارائه‌ می‌دهد، علی‌القاعده، تمدن‌ آمریکای‌ لاتین‌ نباید از تمدن‌ غربی‌ به‌ طور بنیادی‌ جدا باشد. اگر چه‌ در این‌ حوزه‌ هنوز همة‌ سرخپوستان‌ را نکشته‌اند و لیبرال‌ دموکراسی‌ غربی‌ تنها معیار ارزشها نیست!

چرا اقتصاد نه؟
‌‌هانتینگتون‌ در تدوین‌ نظریه‌ «برخورد تمدنها» علیرغم‌ اینکه‌ به‌ منافع‌ اقتصادی‌ آمریکا چشم‌ دارد، اما از طرح‌ مسائل‌ اقتصادی‌ در شکل‌گیری‌ روابط‌ بین‌المللی‌ زیرسبیلی‌ عبور می‌کند و حداکثر در نظریه‌ خود بسیار کم‌ اثر جلوه‌ می‌دهد: «اهمیت‌ مسائل‌ اقتصادی‌ موجود بین‌ آمریکا و اروپا از مسائل‌ اقتصادی‌ آمریکا و ژاپن‌ کمتر نیست‌ ولی‌ آنها چندان‌ برجستگی‌ سیاسی‌ ندارند زیرا وجوه‌ اختلاف‌ بین‌ فرهنگ‌ آمریکایی‌ و فرهنگ‌ اروپایی‌ بسیار کمتر از اختلافهای‌ موجود بین‌ تمدن‌ آمریکایی‌ و ژاپنی‌ است.»
‌‌ما در این‌ مجال، بر آن‌ نیستیم‌ تا ضمن‌ رد مستند این‌ بخش‌ از نظریه‌ هانتینگتون، به‌ دفاع‌ از اهمیت‌ مسائل‌ اقتصادی‌ به‌ ویژه‌ پیمانهای‌ اقتصادی‌ منطقه‌ای‌ در ایجاد صلح‌ پایدار جهانی‌ بپردازیم. با این‌ همه‌ تذکر این‌ نکته‌ چندان‌ بی‌مورد نیست‌ که‌ قسمت‌ عمده‌ای‌ از مبانی‌ و ارکان‌ هر تمدن‌ براساس‌ نیازهای‌ اقتصادی‌ انسانها و جوامع‌ شکل‌ می‌گیرد. (ن.ک‌ به‌ تعریف‌ ویل‌ دورانت‌ از تمدن).
‌‌تازه‌ همین‌ تمدن‌ غربی‌ که‌ بسیار به‌ دو اصل‌ لیبرال‌ دموکراسی‌ و سکولاریسم‌ می‌نازد، مگر جز این‌ است‌ که‌ براساس‌ تقویت‌ بنیه‌ اقتصادی‌ - و بالطبع‌ سیاسی، نظامی‌ - سالها در کوران‌ جنگ‌ سرد تاب‌ آورده‌ و دکترین‌ خود را بر کشورهای‌ تحت‌ سلطه‌ خویش‌ تحمیل‌ کرده‌ است؟ از سوی‌ دیگر با توجه‌ به‌ اینکه‌ در بسترسازی‌ و ایجاد جنگها، کارتلها و تراستها، بر پایه‌ سیاست‌ الیگارشی‌ مالی‌ نقش‌ عمده‌ای‌ ایفا می‌کنند و فقط‌ در یک‌ مورد جنگ‌ خلیج‌ فارس، پانصد میلیارد دلار به‌ جیب‌ می‌زنند، نباید از وجود آوردن‌ منافع‌ اقتصادی‌ مشترک‌ در حفظ‌ صلح‌ جهانی‌ به‌ سادگی‌ گذشت. این‌ نکته‌ قابل‌ تأمل‌ است‌ که‌ اگر فی‌المثل‌ آمریکا و اروپا در شرق‌ ایران‌ دارای‌ منافع‌ اقتصادی‌ بودند، آیا به‌ هم‌ پیمان‌ پاکستانی‌ خود اجازه‌ می‌دادند که‌ با حمایت‌ آشکار از طالبان، مرزهای‌ شرقی‌ ایران‌ را ناامن، منطقه‌ را بحران‌زده‌ و منافع‌ اقتصادی‌ فرضی‌ غربیها را آسیب‌پذیر نمایند؟ زمانی‌ هم‌ که‌ تافلرها براساس‌ نظریه‌ موج‌ سومی‌ خود به‌ نقد و رد دیدگاههای‌ ژئواکونومیکال‌ می‌پردازند، بی‌اعتبار شدن‌ اهمیت‌ اقتصاد در مناسبات‌ بین‌المللی‌ را موکول‌ به‌ تحقق‌ فرضیه‌ «تمدن‌ دانایی» می‌نمایند. به‌ نظر ایشان‌ «استدلال‌ ژئو - اکونومیک‌(
Geo - economic) اگر چه‌ ممکن‌ است‌ دلگرم‌ کننده‌ باشد، ولی‌ به‌ دو یا حتی‌ چند دلیل‌ اساسی‌ دیگر نارساست. ساده‌اندیشانه‌ است‌ زیرا در پی‌ آن‌ است‌ که‌ قدرت‌ جهانی‌ را تنها برحسب‌ دو عامل‌ تفسیر می‌کند: اقتصادی‌ و نظامی. از کار افتاده‌ است‌ زیرا نقش‌ فزایندة‌ دانش‌ - شامل‌ علم، تکنولوژی، فرهنگ، مذهب‌ و ارزشها - را که‌ مایه‌ اصلی‌ همه‌ اقتصادهای‌ پیشرفته‌ و همچنین‌ کارایی‌ نظامی‌ است، نادیده‌ می‌گیرد...، ما در حال‌ ورود به‌ عصر «قدرت‌ مبتنی‌ بر دانایی»Geo - Information) ) هستیم، نه‌ دوره‌ ژئو اکونومیک.»(46)
‌‌از سوی‌ دیگر حتی‌ با جرأت‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ تخریب‌ مسجد بابری‌ و درگیری‌ هندوها و مسلمانان‌ در هندوستان‌ منشأ اقتصادی‌ دارد و درگیری‌ بین‌ تمدنها و نزاع‌ بر سر مسائلی‌ چون‌ پرستیدن‌ گاو یا خوردن‌ گوشت‌ آن‌ نیست. زیر بنا و علت‌ تمام‌ این‌ منازعات‌ در کشور فقرزده‌ هندوستان، برپایه‌ وجود شرایط‌ اقتصادی، اجتماعی‌ و سیاسی‌ مشخصی‌ شکل‌ می‌گیرد که‌ براساس‌ آن‌ هر فرقه‌ مذهبی، عدم‌ دیگری‌ را شیربهای‌ وجود خود می‌پندارد.

جنگ‌ میان‌ تمدنها یا جنگ‌ میان‌ تمدنی
‌‌برخلاف‌ نظریه‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ آمار به‌ صراحت‌ نشان‌ می‌دهد که‌ پس‌ از قرارداد صلح‌ وستفالی‌ (1648 م) بیشترین‌ تنشها و جنگها در درون‌ تمدنها رخ‌ داده‌ است. این‌ درست‌ که‌ فرضیه‌ هانتینگتون‌ از برخورد تمدنها در دنیای‌ آینده‌ خبر می‌دهد اما چنین‌ شواهدی‌ به‌ دلایل‌ متعددی‌ که‌ برخواهیم‌ شمرد، حداقل‌ در آینده‌ای‌ قابل‌ پیش‌بینی‌ دیده‌ نمی‌شود:
‌‌ساموئل‌ هانتینگتون‌ نمی‌تواند معین‌ کند که‌ «برخورد تمدنها»ی‌ وی‌ در کجا، چگونه‌ و کی‌ صورت‌ می‌گیرد.
‌‌شواهدی‌ که‌ وی‌ از اتحاد تمدن‌ اسلامی‌ و کنفوسیوسی‌ و مصاف‌ آنها با تمدن‌ غربی‌ به‌ دست‌ می‌دهد، سخت‌ ساده‌لوحانه‌ و غیرواقع‌بینانه‌ است.
‌‌دیدگاه‌ دترمینیستی‌(
determinism) در تحلیل‌ پارادیم‌ (paradigm) تمدنها و برخورد گزینشی‌ و دلبخواه‌ از جنگهای‌ اخیر و تفسیر به‌ رأی‌ رخنمودهای‌ تاریخی، ویژگی‌ بارز فرضیه‌ هانتینگتون‌ است. وی‌ برای‌ تأیید نظریه‌ خود فقط‌ آن‌ بخش‌ از جنگهای‌ بیست‌ سال‌ اخیر را بر می‌گزیند که‌ قابلیت‌ و توان‌ برخورد تمدنی‌ داشته‌اند و دقیقاً‌ به‌ همین‌ دلیل‌ قادر نیست‌ از برخوردهای‌ درون‌ تمدنی‌ که‌ امروزه‌ در کشورهای‌ افغانستان، عراق، سودان، تاجیکستان، پاکستان، رواندا و ایرلند شمالی‌ جریان‌ دارد، سخن‌ بگوید. حتی‌ در جنگ‌ عراق‌ با آمریکا نیز که‌ نوعی‌ برخورد تمدنها تلقی‌ می‌شود، بزرگترین‌ دشمنان‌ و عاملان‌ شکست‌ عراق، همان‌ هم‌پیمانان‌ دیروزی‌ آن، که‌ دقیقاً‌ در یک‌ تمدن‌ قرار دارند، بودند. اگر نبود صف‌آرایی‌ عربستان، مصر و سایر کشورهای‌ مسلمان‌ و عرب‌ حوزه‌ خلیج‌ فارس‌ در مقابل‌ عراق‌ و اگر نبود پشتیبانی‌ همه‌ جانبه‌ دولتهای‌ عربی‌ از لشکرکشی‌ آمریکا و اروپا در خلیج‌ فارس، آیا مصاف‌ میان‌ عراق‌ و آمریکا به‌ سادگی‌ شکل‌ می‌گرفت‌ و به‌ انجام‌ می‌رسید؟
‌‌جنگ‌ ایران‌ و عراق‌ نیز - با وجودی‌ که‌ آمریکا و اروپا در طول‌ جنگ‌ از عراق‌ حمایت‌ کردند - در نهایت‌ جنگی‌ درون‌ تمدنی‌ به‌ حساب‌ می‌آید. اگر کمی‌ به‌ گذشته‌ بنگریم‌ و کشتار پل‌پوت، قتل‌عام‌ یهودیان‌ توسط‌ نازیها و تصفیه‌های‌ خونین‌ استالین‌ و... را نیز به‌ تحلیل‌ و تجزیه‌ بنشینیم‌ باز هم‌ می‌بینیم‌ کفه‌ نزاعهای‌ درون‌ تمدنی‌ بر برخورد تمدنها می‌چربد.
‌‌از سوی‌ دیگر در مصاف‌ بین‌ تمدنها، آن‌ هم‌ براساس‌ تقسیم‌بندی‌ هانتینگتون‌ چند اشکال‌ عمده‌ دیگر به‌ چشم‌ می‌آید از جمله‌ اینکه:
‌‌نمی‌توان‌ پا را در یک‌ کفش‌ کرد و مدعی‌ شد که‌ ملل‌ متشکل‌ از یک‌ قوم‌ و با یک‌ فرهنگ‌ مشترک، با طرح‌ پیوستن‌ و اتحاد با قطبهای‌ چند ملیتی‌ در یک‌ تمدن‌ واحد موافق‌ باشند!
‌‌جایگزینی‌ واحد دولت‌ - ملت‌ با تمدنها یک‌ فرضیه‌ خام‌ بیش‌ نیست‌ که‌ هرگونه‌ طرح‌ اندیشه‌ براساس‌ آن‌ به‌ همان‌ میزان‌ سست‌بنیاد خواهد بود. «ریچارد روبنشتاین» و «چارل‌ کروکر» در انتقاد به‌ این‌ فرایند موهوم‌ نکات‌ جالب‌توجهی‌ را مطرح‌ کردند، اما نظریه‌شان‌ از سوی‌ هانتینگتون‌ بی‌پاسخ‌ ماند. آنان‌ نوشتند:
«از میان‌ 180 کشوری‌ که‌ نظام‌ معاصر جهانی‌ را تشکیل‌ می‌دهند، حداکثر می‌توان‌ 15 کشور را به‌ عنوان‌ «ملت» خواند، به‌ این‌ اعتبار که‌ اکثریت‌ گستردة‌ مردم‌ آنها معقتدند که‌ نیاکان‌ مشترک‌ و هویت‌ واحدی‌ دارند. چند ملیتی‌ بودن‌ به‌ صورت‌ یک‌ قاعده‌ برای‌ کشورها درآمده‌ است‌ به‌ طوری‌ که‌ حدود 40 درصد از آنها جمعیتی‌ هستند که‌ از افراد متعلق‌ به‌ چهار یا پنج‌ قوم‌ مختلف‌ تشکیل‌ شده‌ است. در یک‌ سوم‌ کل‌ کشورهای‌ فعلی، بزرگترین‌ گروه‌ ملی‌ حتی‌ اکثریت‌ جمعیت‌ آن‌ کشور را هم‌ تشکیل‌ نمی‌دهد. اگر وجود چنین‌ تنوعی‌ صرفاً‌ مختص‌ کشورها باشد، پس‌ یک‌ امپراتوری‌ چند قومی‌ یا چند تمدنی‌ دارای‌ چه‌ ویژگیهای‌ دیگری‌ خواهد بود.»(47)
‌‌هم‌ براین‌ اساس‌ می‌توان‌ گفت‌ - و پذیرفت‌ - که:
‌‌- برخورد قومی‌ نیز به‌ اندازه‌ برخورد تمدنی‌ در تاریخ‌ رایج‌ است.
‌‌- هیچ‌ شاهد محکمی‌ برای‌ جایگزینی‌ واحد «دولت‌ - ملت» با تمدن‌ و فرهنگ‌ در دست‌ نیست.
‌‌- وجود چالش‌ در «دولت‌ - ملت»های‌ متعلق‌ ب-ه‌ ی-ک‌ تمدن‌ - که‌ بعید به‌ نظر می‌رسد در آینده‌ای‌ قابل‌ پیش‌بینی‌ به‌ اتحاد و توافق‌ بیانجامد - هرگونه‌ صف‌بندی‌ و برخورد تمدنها را به‌ بوته‌ تردید می‌گذارد. فی‌المثل‌ در تمدن‌ اسلامی‌ وجود عواملی‌ چون‌ فرق‌ و شاخه‌های‌ مختلف‌ مذهبی‌ که‌ مرتب‌ در حال‌ درگیری‌ هستند / فعالیت‌ فرهنگهای‌ گوناگون‌ فارس، عرب، کرد، ترک، مالی‌ که‌ به‌ هر حال‌ مرزبندیهای‌ تعریف‌ شده‌ای‌ دارند / اختلاف‌ سیاسی‌ میان‌ دولت‌ و گروههای‌ مختلف‌ مخالف‌ برنامه‌های‌ حاکمیت، که‌ امری‌ بسیار جدی، عینی‌ و گسترده‌ است‌ / منازعات‌ دولت‌ با همسایگان‌ / تضادهای‌ درون‌ حاکمیت‌ سیاسی‌ و... امکان‌ ایجاد یک‌ تمدن‌ عمده‌ و یکدست‌ را به‌ فرضیه‌ای‌ کاملاً‌ خوش‌بینانه‌ مبدل‌ می‌نماید.
‌‌فی‌الواقع‌ از همین‌ منظر است‌ که‌ ما معتقدیم‌ هر تمدن‌ در بطن‌ خود دهها اندیشه‌ متخالف‌ را در برگرفته‌ است. امروزه‌ روشنفکران‌ کشورهای‌ در حال‌ توسعه‌ نسبت‌ به‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ غرب‌ به‌ صورت‌ پدیده‌ای‌ بیگانه‌ نمی‌نگرند. متفکران‌ مسلمان‌ به‌ اصطلاح‌ مدرنیست‌ و سکولاریست‌ بارها در طرح‌ تئوریها و نظرمندیهای‌ خویش‌ کوشیده‌اند با فاصله‌ گرفتن‌ از هم‌مسلکان‌ سنت‌گرای‌ خود - که‌ بعضاً‌ منادی‌ نظریه‌ بازگشت‌ به‌ اصالت‌ خویش‌ هستند - به‌ همتایان‌ غربی‌ خود نزدیک‌ شوند. در مقابل‌ بعضی‌ از اندیشمندان‌ سنت‌گرای‌ غربی‌ نیز در برابر امواج‌ مدرنیسم‌ و پست‌ مدرنیسم‌ کوشیده‌اند خود را با مسلمانان‌ - و به‌ زعم‌ خویش‌ مسلمانان‌ محافظه‌کار - همساز کنند و علیه‌ تمدن‌ و فرهنگی‌ که‌ از متن‌ آن‌ برخاسته‌اند، مقاومت‌ و حتی‌ مبارزه‌ کنند.

بهرة‌ دوازدهم: فولر، تافلر و برخورد تمدنها
‌‌در تجزیه‌ و تحلیل‌ و نقد تئوری‌ «برخورد تمدنها» مقالات‌ و مطالب‌ و اظهار نظرهای‌ بسیاری‌ رقم‌ خورد. از جمله‌ «گراهام‌ فولر» پژوهشگر برجسته‌ مؤ‌سسه‌ آمریکایی‌(84)
RAND طی‌ مقاله‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ «ایدئولوژی‌ آینده»، ضمن‌ نقد دیدگاههای‌ هانتینگتون، راهکارهای‌ دیگری‌ برای‌ تمدن‌ غرب‌ در مواجهه‌ با تمدنهای‌ رقیب‌ پیشنهاد کرد. وی‌ از اصطلاح‌ «سه‌ جهان» «مائوتسه‌ تونگ» سود جست‌ و غرب‌ را برای‌ رهایی‌ از خطر و تهدید جنبشهای‌ بنیادگرا تحریک‌ به‌ اقداماتی‌ در جهت‌ نوسازی‌ کشورهای‌ جهان‌ سوم‌ کرد. فولر همچنین‌ تمدن‌ غرب‌ را ناگزیر از یاری‌ رساندن‌ به‌ دولتهایی‌ که‌ قادر به‌ نوسازی‌ جامعه‌ خود نیستند، دانست‌ (مانند کمک‌ کندی‌ به‌ شاه) و از رهبران‌ غرب‌ خواست‌ به‌ منظور پیشگیری‌ از ایجاد برخورد میان‌ نظام‌ و تمدن‌ غربی‌ و غیرغربی، هر چه‌ سریعتر دست‌ به‌ همسان‌سازی‌ و انطباق‌ ارزشهای‌ موجود با تحولات‌ جدید جهانی‌ بزنند.
‌‌تئوریهای‌ فولر،(49) نوعی‌ هشدار به‌ غرب‌ بود که‌ به‌ خاطر فرصتهای‌ از دست‌ رفته، به‌ خود بیاید و در راستای‌ تلاشی‌ جبهه‌ فرهنگی‌ مقابل، بیشتر و عاقلانه‌تر بکوشد. به‌ نظر این‌ پژوهشگر آمریکایی، غرب‌ یگانه‌ نماینده‌ تکامل‌ یافته‌ سه‌ جریان: سرمایه‌داری‌ بازار آزاد - حقوق‌ بشر، دموکراسی‌ و علمگرایی‌ - و جامعه‌ مدنی‌ و ارتباط‌ صحیح‌ میان‌ دولت‌ و ملت‌ است. گراهام‌ فولر در تعلیل‌ نظریه‌ برخورد تمدنها نیز قلمفرسود و از جمله‌ نوشت: علت‌ برخورد تمدنها، توزیع‌ ناعادلانه‌ قدرت، ثروت‌ و تحقیر تاریخی‌ و اعمال‌ سلطه‌ سیاسی، نظامی‌ ملتهای‌ کوچک‌ است. فولر از فرهنگ‌ و تمدن، صرفاً‌ به‌ عنوان‌ وسیله‌ای‌ برای‌ تبیین‌ این‌ چالشها نام‌ برده‌ و علیرغم‌ اینکه‌ تاکید کرده‌ است‌ که‌ برخورد تمدنها فی‌الواقع‌ نزاع‌ میان‌ حقانیت‌ کنفوسیوس، مسیح(ع) و محمد(ص) نیست‌ اما با این‌ همه‌ خاطرنشان‌ گردیده‌ است‌ که‌ کشورهای‌ جهان‌ سوم‌ می‌توانند برای‌ مقابله‌ با تمدن‌ غرب‌ پیرامون‌ یک‌ گرانیگاه‌ قدرتمند فرهنگ‌ و تمدن، که‌ حول‌ یک‌ یا چند کشور چین، هند، ایران‌ و مصر خواهد بود گردآیند و در این‌ مواجهه‌ روسیه‌ را نیز با خود همراه‌ سازند.
‌‌به‌ عقیده‌ تافلرها (الوین‌ و هایدی)، درگیری‌ اصلی‌ قرن‌ بیست‌ و یکم‌ مقوله‌ای‌ است‌ که‌ نه‌ می‌تواند مؤ‌ید نظر هانتینگتون‌ باشد و نه‌ نظریه‌ فوکویاما. این‌ دو متفکر برجسته‌ با رد نظریه‌ تعارض‌ آتی‌ اسلام‌ و غرب، گونه‌ دیگری‌ از برخورد تمدنها را مطرح‌ می‌کنند و معتقدند:
«امروز صف‌آرایی‌ تمدنهای‌ جهانی‌ شکل‌ دیگری‌ به‌ خود گرفته‌ است. ما با شتاب‌ تمام‌ به‌ سوی‌ ساختاری‌ کاملاً‌ متفاوت‌ از قدرت‌ در حرکتیم‌ که‌ جهانی‌ را ایجاد می‌کند که‌ دیگر دو نیمه‌ نیست، بلکه‌ به‌ وضوح‌ میان‌ سه‌ تمدن‌ متضاد و رقیب‌ تقسیم‌ شده‌ است.»
از نظر تافلرها این‌ برخورد بالقوه‌ آنقدر بزرگ‌ است‌ که‌ می‌توان‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ برخورد «اَبَر تمدنها» یاد کرد.
- سه‌ ابرقدرت‌ موردنظر تافلرها عبارتند از: تمدن‌ کشاورزی، تمدن‌ صنعتی، تمدن‌ دانایی.
- تمدن‌ کشاورزی‌(
Agrarian Civilization) هشت‌ هزار سال‌ قبل‌ از میلاد آغاز شده‌ و تا پایان‌ قرن‌ هفدهم‌ پاییده‌ است. نماد این‌ تمدن‌ هنوز کج‌ بیل‌ است‌ که‌ تأمین‌کننده‌ منابع‌ کشاورزی‌ و معدنی‌ به‌ شمار می‌رود.
- تمدن‌ صنعتی‌(
Industrial Civilization) در حد فاصل‌ سالهای‌ 1750 - 1650 با نیروی‌ بخار شروع‌ شده‌ و تا به‌ امروز یعنی‌ کم‌ و بیش‌ 300 سال‌ طول‌ کشیده‌ است. نماد این‌ تمدن‌ خط‌ مونتاژ است‌ و با نیروی‌ کار ارزان‌ و تولید انبوه‌ شناخته‌ می‌شود.
- تمدن‌ دانایی‌(
Knowledge Civilization) که‌ دنیای‌ آینده‌ را تحت‌ سیطره‌ خود خواهد گرفت‌ با پدیده‌های‌ زیر شکل‌ می‌گیرد:
‌‌منابع‌ انرژی‌ متنوع‌ و احیأپذیر؛ روشهای‌ تولیدی‌ که‌ خطوط‌ مونتاژ اغلب‌ کارخانه‌ها را منسوخ‌ و بی‌مصرف‌ می‌سازد؛ خانواده‌های‌ جدید و غیرهسته‌ای؛ کلبه‌ الکترونیک؛ شاهراههای‌ ارتباطی؛ قواعد رفتاری‌ جدید؛ فراتر از تراکم‌ و تمرکز انرژی‌ پول‌ و قدرت؛ فراتر از همسان‌سازی‌ و همزمان‌سازی...
‌‌تافلرها با اعتقاد به‌ اینکه‌ تنازع‌ اصلی‌ جهان‌ غرب‌ را برخورد تمدن‌ صنعتی‌ موج‌ دومی‌ و تمدن‌ دانایی‌ موج‌ سومی‌ تشکیل‌ می‌دهد در حالی‌ که‌ بسیاری‌ از مناطق‌ جهان‌ کماکان‌ شاهد برخورد تمدن‌ کشاورزی‌ و صنعتی‌ خواهند بود، از این‌ برخورد چنین‌ یاد می‌کنند:
«در هر کشور در حال‌ صنعتی‌ شدن، نبردهای‌ سخت‌ و غالباً‌ خونینی‌ میان‌ گروههای‌ صنعتی‌ و بازرگانی‌ موج‌ دوم‌ و زمین‌داران‌ موج‌ اول‌ که‌ در بسیاری‌ موارد با کلیسا متحد بودند، رخ‌ داد. تودههای‌ دهقانان‌ ناگزیر از ترک‌ زمین‌ می‌شدند تا برای‌ «آسیابهای‌ شیطانی» و کارخانه‌هایی‌ که‌ بیشتر و بیشتر بر سطح‌ زمین‌ می‌روییدند کارگر فراهم‌ کنند.»(50)
‌‌تمدن‌ موج‌ سوم‌ که‌ به‌ عقیده‌ تافلرها در برخورد با تمدن‌ صنعتی، بر جهان‌ آینده‌ مسلط‌ خواهد شد - به‌ قول‌ دکتر ابوترابیان‌ - یادآور این‌ اندیشه‌ حکیم‌ بزرگ‌ توس، فرودسی، است‌ که‌ هزار سال‌ پیش‌ از این‌ متفکران‌ گفت: «توانا بود هر که‌ دانا بود.»
‌‌اگر چه‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ تقسیم‌بندی‌ تافلرها از مقولة‌ تمدن‌ و قائل‌ شدن‌ به‌ سه‌ ابرقدرت‌ کشاورزی، صنعتی‌ و دانایی‌ بی‌تأثیر از نظریه‌ دیالکتیک‌ تاریخی‌ مارکس‌ - که‌ از نوعی‌ برخورد بالنده‌ نظامهای‌ فئودالی‌ و بورژوایی‌ و سوسیالیستی‌ سخن‌ می‌گفت‌ - نباشد، اما در هر صورت‌ تکیه‌ به‌ عنصر دانایی‌ با توجه‌ به‌ نیازهای‌ امروز و فردای‌ انسانها و نقش‌ رایانه‌ها و شاهراههای‌ اطلاعاتی‌ و ارتباطی‌ در تسهیل‌ زندگی‌ و پیش‌بینی‌ این‌ که‌ جهان‌ آینده‌ در انحصار پدیده‌هایی‌ چون: اطلاعات‌ و نوآوری، مدیریت، فرهنگ‌ و فرهنگ‌ مردمی، تکنولوژی‌ پیشرفته، نرم‌افزار، تعلیم‌ و تربیت، آموزش، مراقبت‌ پزشکی‌ و خدماتی‌ مالی‌ درخواهد آمد، نه‌ تنها استبعاد عقلی‌ و منطقی‌ ندارد، بلکه‌ نویدبخش‌ آینده‌ای‌ بهتر نیز است. هر چند که‌ تحقق‌ همه‌ این‌ پیشرفتهای‌ مختوم‌ به‌ دانایی‌ نباید و نمی‌تواند هم‌ در بطن‌ و متن‌ یک‌ ابرتمدن‌ جای‌ گرفته‌ و تمام‌ جهان‌ را به‌ شیوه‌ یک‌ الگوی‌ واحد موج‌ سومی‌ درآورد. حتی‌ اگر اتحاد(
Alliance) فرضی‌ تمدنهای‌ مشترک‌ - که‌ در اثر گسترش‌ وسائل‌ ارتباط‌ جمعی‌ و آب‌ رفتن‌ جهان‌ و ارتباط‌(Conection) و تعامل‌ و گفت‌وگوی‌ تمدنها، می‌تواند به‌ واقعیت‌ نزدیک‌ شود - نیز تحقق‌ یابد - باز هم‌ سخن‌ گفتن‌ از یک‌ ابرتمدن‌ جهانی‌ و نادیده‌ انگاشتن‌ اختلاف‌ تمدنها، خوش‌ خیالی‌ موهومانه‌ای‌ بیش‌ نخواهد بود.

پی‌نوشتها
-1 به‌ تحقیق‌ 365 سال‌ پیش، گالیله‌ به‌ عنوان‌ مظهر علم‌ در مقابل‌ کلیسای‌ کاتولیک‌ ایستاد و نومینالیسم‌ تمدن‌ غربی‌ را به‌ بوتة‌ تردید و انکار نهاد. به‌ نظر نگارنده‌ این‌ محاکمه‌ می‌تواند سرآغاز شکل‌گیری‌ ریشه‌های‌ علم‌ باوری، رنسانس، عبور از سنت، به‌ خاک‌ سپردن‌ تمدن‌ فئودالیته‌ و ارائه‌ درکی‌ کانسپتوالیسی‌ از جهان‌ باشد.
-2 تافلرها، (الوین‌ و هایدی)؛ به‌ سوی‌ تمدن‌ جدید؛ صص‌ 10-28.
-3 «منابع‌ بی‌ثباتی‌ در جهان‌ معاصر» عنوان‌ سخنرانی‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ در کنفرانس‌ «نقش‌ آمریکا در دنیای‌ نامطمئن» است. کالیفرنیا؛ اول‌ و دوم‌ مارس‌ 1995، کتابخانه‌ نیکسون.
-4 گفت‌وگوی‌ برژینسکی‌ با گاردلس، اطلاعات، اول‌ دی‌ 1368.
-5 گفت‌وگوی‌ حسین‌ عظیمی‌ با راه‌ نو، شماره‌ 18.
-6 روزنامه‌ ایران، سه‌شنبه‌ 22 تیر 1377، سال‌ چهارم، شماره‌ 99، ص‌ 2.
-7 حسین‌ عظیمی؛ توسعه‌ و ارتباط‌ آن‌ با تمدن‌ (مقاله‌ و سخنرانی)، اجلاس‌ بررسی‌ راههای‌ عملی‌ حاکمیت‌ وجدان‌کاری‌ و انضباط‌ اجتماعی.
-8 مسعودی، مروج‌الذهب، ج‌ 1، ص‌ 310.
-9 ابن‌خلدون؛ مقدمه‌ ابن‌خلدون، ج‌ 1 و 2، فصل‌ سوم‌ و هیجدهم.
-10 محمد قراگوزلو، جامعه‌ مدنی‌ چگونه‌ جامعه‌ای‌ است‌ (مقاله)؛ روزنامه‌ همشهری، شماره‌ 1583.
-11 محمدعلی‌ اسلامی‌ ندوشن، فرهنگ‌ و شبه‌ فرهنگ، ص‌ 36.
-12 سیدحسن‌ نصر؛ برخورد تمدنها و زندگی‌ آینده‌ بشر، (مقاله) - ن.ک‌ به: نظریه‌ برخورد تمدنها.
-13 احمد صدری؛ خواب‌ چپ‌ هانتینگتون‌ (مقاله) - ن.ک‌ به: نظریه‌ برخورد تمدنها.
-14 عبدالکریم‌ سروش، اسلام‌ و غرب‌ از بدفهمی‌ به‌ تفاهم‌ (مقاله‌ و سخنرانی)، سمینار اسلام‌ سیاسی‌ و غرب.
-15 تافلر؛ به‌ سوی‌ تمدن‌ جدید، صص‌ 42-45.
-16 ویل‌ دورانت؛ تاریخ‌ تمدن؛ جلد اول، صص‌ 3-7.
-17 پیشین، کتاب‌ اول، بخش‌ اول، ص‌ 176.
-18 مرتضی‌ راوندی؛ تاریخ‌ اجتماعی‌ ایران، ج‌ 1، ص‌ 143.
-19 محمد معین؛ مزدیسنا و ادب‌ فارسی؛ ج‌ 1، ص‌ 175.
-20 دیاکونف؛ تاریخ‌ ماد؛ ص‌ 347.
-21 ویل‌ دورانت، پیشین؛ ص‌ 516.
-22 رالف‌ لنیتون؛ سیر تمدن، صص‌ 224-225.
-23 تاریخ‌ جهان‌ باستان، هیأت‌ محققان‌ شوروی، ج‌ 2، ص‌ 129.
-24 ابن‌خلدون؛ مقدمه‌ ابن‌خلدون، ج‌ 2، ص‌ 1068.
-25 صاعد اندلسی؛ طبقات‌ الامم، ص‌ 171.
-26 ابن‌سینا، الشفا، ص‌ 10.
-27 سهروردی، حکمة‌ الاشراق، ص‌ 128.
-28 یاقوت‌ حموی، معجم‌ البلدان، ج‌ 2، ص‌ 887.
-29 ابن‌ ندیم، الفهرست، ص‌ 634.
-30 طبقات‌الامم، ص‌ 169-172.
-31 سیدحسن‌ نصر، علم‌ و تمدن‌ در اسلام، ص‌ 118.
-32 عبدالکریم‌ شهرستانی، ملل‌ و نحل، ج‌ 3، ص‌ 5.
‌‌3.
Fukuyama. The end of history.3
-34 فرانسیس‌ فوکویاما، فرجام‌ تاریخ‌ و آخرین‌ انسان، (مقاله).
‌‌5.
Fuller.G. The Geopolitic of Islam and the3 ‌‌west.
‌‌6.
Huntington.s. The clash of civilization.3
-37 ساموئل‌ هانتینگتون؛ برخورد تمدنها (مقاله) - ن.ک‌ به: نظریه‌ برخورد تمدنها...
-38 ساموئل‌ هانتینگتون؛ اسلام‌ و غرب‌ از درگیری‌ به‌ گفت‌وگو، (مقاله‌ - سخنرانی) سمینار اسلام‌ سیاسی‌ و غرب.
-39 گفت‌وگوی‌ برژینسگی‌ با گاردلس؛ (ن.ک‌ به: هانتینگتون‌ و منتقدانش، ص‌ 168).
-40 مجتبی‌ امیری، فرصت‌ را از دست‌ ندهید (مقاله) - اطلاعات‌ 18-19، 1371.
‌‌1.
King jon. A clash of civilization.4
‌‌2.
Lwis. B. The shaping of the modern.4
-43 ساموئل‌ هانتینگتون، اسلام‌ و غرب‌ از درگیری‌ به‌ گفت‌وگو، (پیشین).
-44 پیشین.
-45 احمد صدری، خواب‌ چپ‌ هانتینگتون‌ (مقاله)، ن.ک‌ به: نظریه‌ برخورد تمدنها.
-46 تافلر، جنگ‌ و پادجنگ، ص‌ 39.
-47 ریچارد روبنشتاین‌ و چارل‌ کروکر؛ (مقاله) ن.ک‌ به: نظریه‌ برخورد تمدنها.
‌‌8.
Bruce. L. The Rand corporation.4
-49 ن.ک‌ به: پی‌نوشته، 35.
-50 تافلر؛ بسوی‌ تمدن‌ جدید؛ ص‌ 43.
گزیده‌ منابع‌ و مآخذ فارسی‌ و انگلیسی‌
ابن‌خلدون، عبدالرحمن، مقدمه‌ ابن‌خلدون، برگردان؛ محمد پروین‌گنابادی، چاپ‌ پنجم، تهران، علمی‌ فرهنگی، 1366.
ابن‌سینا، (بوعلی)؛ الشفأ المنطق، المدخل، ص‌ 10.
ابن‌ندیم. محمدبن‌اسحق؛ - الفهرست؛ - برگردان‌ محمدرضا تجرد، تهران، 1343.
اسلامی‌ندوشن، محمدعلی؛ فرهنگ‌ و شبه‌ فرهنگ؛ چاپ‌ اول، تهران، یزدان، 1371.
امیری، مجتبی، فرصت‌ را از دست‌ ندهید (مقاله) بررسی‌ آخرین‌ کتاب‌ نیکسون؛ اطلاعات‌ (19 و 18 / 1371).
برژینسکی. زبیگنیو؛ (گفت‌وگو)؛ باناتان‌ گاردلس، ن.ک‌ به: مجتبی‌ امیری، شکست‌ بزرگ، اطلاعات، 10 دی‌ 1368.
تافلر. الوین‌ و هایدی؛ به‌ سوی‌ تمدن‌ جدید؛ برگردان‌ محمدرضا جعفری، چاپ‌ اول، تهران، سیمرغ، 1376.
تافلر. الوین‌ و هایدی؛ جنگ‌ و پادجنگ؛ برگردان‌ مهدی‌ بشارت، چاپ‌ اول‌ تهران، اطلاعات، 1374.
دورانت. ویل؛ تاریخ‌ تمدن؛ برگردان‌ احمد آرام، ع‌ پاشایی، امیرحسین‌ آریانپور، چاپ‌ سوم، تهران، انقلاب‌ اسلامی، 1370، (جلد اول)
راوندی. مرتضی؛ تاریخ‌ اجتماعی‌ ایران؛ چاپ‌ پنجم، امیرکبیر، 1357.
سروش. عبدالکریم؛ اسلام‌ و غرب، از بدفهمی‌ به‌ تفاهم‌ (مقاله)، سخنرانی‌ در سمینار اسلام‌ سیاسی‌ و غرب، قبرس، 1998.
سهروردی. شهاب‌الدین؛ مجموعه‌ مصنفات‌ از حکمة‌الاشراق، به‌ اهتمام‌ هنری‌ کربن، بی‌تا. دانشگاه‌ تهران.
شهرستانی. عبدالکریم؛ ملل‌ و نحل، به‌ تصحیح‌ و مقدمه‌ محمدرضا جلالی‌نائینی، چاپ‌ دوم، تهران، 1355.
صاعد اندلسی؛ طبقات‌ الامم، ضمیمه‌ گاهنامه، به‌ هتمام‌ سیدجلال‌الدین‌ تهران، چاپ‌ اول، تهران، مطبعه‌ مجلس، 1310 ه' ق.
صدری، احمدی؛ خواب‌ چپ‌ هانتینگتون‌ (مقاله) مندرج‌ در: نظریه‌ برخورد تمدنها، هانتینگتون‌ و منتقدانش.
عظیمی. حسین؛ توسعه‌ و ارتباط‌ آن‌ با تمدن‌ (مقاله)، مجموعه‌ مقالات‌ دومین‌ اجلاس‌ بررسی‌ راههای‌ عملی‌ حاکمیت‌ وجدان‌کاری‌ و انضباط‌ اجتماعی، چاپ‌ اول، تهران، دانشگاه‌ آزاد اسلامی، 1377.
عظیمی. حسین؛ گفت‌وگو با هفته‌نامه‌ راه‌ نو: سال‌ اول، ش‌ 8.
غنی‌نژاد. موسی؛ بازگشت‌ تاریخ‌ (مقاله)؛ اطلاعات‌ سیاسی. اقتصادی، شماره‌ 49-50.
فوکویاما. فرانسیس؛ فرجام‌ تاریخ‌ و آخرین‌ انسان، برگردان‌ علیرضا طیب، مجله‌ سیاست‌ خارجی، شماره‌ 2 و 3، تهران، دفتر مطالعات‌ سیاسی‌ و بین‌المللی، 1372.
قراگوزلو. ممد؛ جامعه‌ مدنی، چگونه‌ جامه‌ای‌ است‌ (مقاله)؛ روزنامه‌ همشهری، سال‌ ششم، شماره‌ 1080.
مسعودی. ابی‌الحسن‌ علی‌بن‌ الحسین؛ مروج‌ الذهب، برگردان: ابوالقاسم‌ پاینده، چاپ‌ چهارم، تهران، علمی‌ فرهنگی، 1370.
نصر. سیدحسن؛ برخورد تمدنها و سازندگی‌ آیندهبشر (مقاله)، نظریه‌ برخورد تمدنها...
نصر. سیدحسن؛ علم‌ و تمدن‌ در اسلام، برگردان‌ احمد آرام، چاپ‌ اول، تهران، اندیشه، 1350.
هانتینگتون. ساموئل؛ اسلام‌ و غرب‌ از درگیری‌ به‌ گفت‌وگو (سخنرانی‌ - مقاله) سمینار اسلام‌ سیاسی‌ و غرب، قبرس، 1998.
هانتینگتون. ساموئل؛ برخورد تمدنها، مندرج‌ در: نظریه‌ برخورد تمدنها، هانتینگتون‌ و منتقدانش، ترجمه‌ و ویراسته، مجتبی‌ امیری، چاپ‌ دوم، تهران، انتشارات‌ وزارت‌ امور خارجه، 1375.
یاقوت‌ حموی. شهاب‌الدین‌ ابی‌عبداله، معجم‌البلدان؛ دار احیأ التراث‌ العربی، بیروت، 1399، 1979، ج‌ 2.
Fukuyama. F, "The end of history and the last. .(1992man". (New york the free press
Fuller.G, and Iano. lesser, A sense of siege: The. Geopolitic of Islam and the west. (Boulder: west view press).
Huntingtion.S.P. "The clash of civilization". .1993foreign Affairs
King.J. "A clash civilization" Pentagon rhetoric. on the "Islam threat". Middle East International N: .5916 3 mar. 5991P:4
Lewis. B. The shaping of the modern middle. (.1994East, (New york: Oxford. press

جنگ های موج سوم : تحلیل جنگ عراق در پرتو اندیشه های

آلوین تافلر




فرانسیس فوکویاما





و ساموئل هانتینگتون




آمریکاییان نزدیک به چهار سال پیش در جریان جنگی در خاورمیانه حکومت صدام حسین را سرنگون کردند. این جنگ بر خلاف تصور اولیه و به رغم مخالفت های همپیمانان آمریکا طی چند هفته به سرنگونی حکومت بعثی انجامید.اکنون در جغرافیای سیاست بین الملل چه رخ داده است که جنگ ها با این کیفیت و سرعت هدایت می شوند؟
اگر از منظر کلی به آنچه از زمان جنگ های کویت و یوگسلاوی و افغانستان تاکنون روی داده بنگریم ، یک نکته بیش از خود جنگ اهمیت می یابد و آن اینکه: این جنگ ها بخشی از "جریان بزرگ تغییر" در زمانه ی ماست. و اگر مجموعه عوامل فرهنگی، سیاسی و اقتصادی را از نظر دور نداریم، شیوه ی این جنگ ها، به ویژه جنگ سرنگونی صدام حسین، متاثر از یک فراگرد بزرگ تاریخی است که بشر از انقلاب کشاورزی تا انفجار اطلاعات تجربه کرده است. این شیوه مبتنی بر سیصد سال دستاوردهای فناورانه ی انسان است و تفاوت های بنیادینی با اهداف توطئه آمیز جنگ دارد. به دیگر سخن، گرچه گروهی در واشنگتن در حال سودجویی از مواهب موج الکترونیک و ترکش های انبوه انفجار اطلاعات هستند و این سودجویی اگرچه به خودی خود زشت است، اما زشتی آن به هیچ روی از زیبایی و کارایی موج سوم تمدن یعنی موج الکترونیک نمی کاهد. موجی از تمدن که به دیده ی ما جنگ را متناسب با افزارهای فناورانه ی خود سرعت و وسعت شگفت بخشیده است.
در اینجا ما با دو موضوع اخلاقی و فلسفی روبه رو هستیم. از جنبه ی اخلاقی می توانیم در باره ی این جنگ ارزش داوری کنیم. ممکن است گروه بازها در اردوگاه های جمهوری خواهان آمریکا آن را نیک بشمارند و گروهی زشت و نفرت انگیزش بینگارند؛ و حتی امکان دارد کسی چون گرهارد شرودر نیز پیدا شود که از ته دل از جناب جورج بوش بیزار شود ولی در صحنه ی سیاست جهانی با تردیدهای مخاطره انگیزی به داوری بپردازد. با این همه، وقتی از جنبه ی فلسفه و ماهوی به این جنگ می نگریم، فارغ از زشتی و زیبایی اش و پیش از تامل در سرعت عملیات رزمی با این پرسش مواجه می شویم که غرب با تکیه بر کدام زیرساخت فکری و توان فناورانه می تواند در یوگسلاوی، افغانستان و عراق منویات خود را بر دشمنانش بقبولاند.
مهم ترین عناصر این زیرساخت، بی گمان در پیشینه ی فرهنگی غرب نهفته است، اما برای بررسی پر دامنه ی آن نیازی نیست که به دوردست ها رفت و از غول های سهمگینی چون فرانسیس بیکن، اسحاق نیوتن، رنه دکارت، امانوئل کانت و اینشتین اغاز کرد. بلکه در همین نزدیک های تاریخ آدمی، انسان های کم اهمیت تری در قالب نظریه های عملگرایانه شان روح ابزار ساز و دانش قدرت آفرین فرهنگ غرب را عملیاتی می کنند.
و حال آنکه آمرییکاییان در متن رویدادها حضور دارند چه بهتر که از سه نفر یعنی آلوین تافلر، فرانسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون نام ببریم.از دومی و سومی به اختصار تمام و از اولی با اندکی تفضیل.
فوکویاما در آستانه ی فروپاشی شوروی از پایان تاریخ سخن گفت. البته نباید دیدگاه های بدیع وی را به گونه ای احمقانه دریافت، همان کاری که "مارگارت تاچر" کرد.
بانوی آهنین به محض آنکه عبارت " پایان تاریخ" را شنید، گفت: " آغاز چرندیات!" صرف نظر از پایان تاریخ به معنای عمیق آن، فوکویاما فرجام تضادها و ستیزه های عقیدتی و پیروزی نهایی لیبرالیسم سرمایه مدار را بشارت می داد.اگر تاریخ را کشمکش های طبقاتی و یا نبرد ایدئولوژی ها می سازند، وقتی این ایدئولوژی ها به سود لیبرالیسم فرو می پاشند، دیگر تاریخی در کار نخواهد بود. کرچه فوکویاما تفریح نمی کند اما از سخنان وی چنین بر می آید که در بستر "ناتاریخ" یا در دنیای بدون تاریخ، در هر نبرد محتمل، سرنوشت جنگ ها پیشاپیش به سود لیبرالیسم که آنک به صورت ایدئولوژی مسلط جهانی در می آید، رقم خواهد خورد.
با این همه، زبانه کشیدن بی درنگ ستیزه های نژادی و قومی در اوایل دهه ی نود گذشته، کفه ی ترازو را به سود نظریه ی " برخورد تمدن ها " ی هانتیگتون سنگین کرد. هانتینگتون با پیش بینی وقوع جنگ های آینده در مرزهای داغ تمدن ها، بر اندیشه ی پایان تاریخ مهر باطل زد. در واقع با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و تبدیل شدن جهان از دو قطب سیاسی به چندین بلوک تمدنی، تاریخ به نوعی تازه آغاز شده بود. وقتی حوادث یازده سپتامبر روی داد، فوکویاما در اتاق کارش در واشنگتن دریافت که نظریه اش با چالش جدی مواجه شده و ترجمان نظریات هانتینگتون شمشیری خواهد بود که به فاصله ی اندکی بر سر شبح ملاعمر و معمای بن لادن فرود می آید.
در کنار دو نظریه پرداز مذکور، آلوین تافلر، از منظر بسیار متفاوتی به جنگ
و جنگ عراق به نحو اخص - می نگرد. فارغ از دولتمردانی که بی عنایت به ماهیت موج سومی جنگ، از پشت شیشه های دودی نگرش سنتی شان میدان نبرد در عراق را نظاره کردند، رویدادها در بستری از شگفتی ها جریان یافت. شگفتی هایی که معمای آنها را در پرتو نظریات تافلر به راحتی می توان گشود.
می دانیم که موج عظیمی در جهان علیه این جنگ راه افتاد. رسانه ی ملی ما به طور معمول تمامی رویدادهای عالم و آدم را از چشم انداز ایدئولوژیک می نگرد، چندان به اغراق گرایید که بسیاری گمان کردند ائتلاف غربی در باتلاق های جنوب بین النهرین به دام افتاده است اما صرف نظر از تحلیل های جانبدارانه درباره ی فرجام جنگ این بار رسانه ی ملی چندان اغراق نکرده بود. زیرا ابعاد مخالفت های جهانی با جنگ عراق چندان گسترده و گویا بود که خاطره ی مخالفت ها در جنگ ویتنام را در یادها زنده می کرد. در پایتخت های اروپایی چندین نوبت تظاهرات میلیونی به راه افتاد، در آمریکا ستارگان سینما به استهزای بوش پرداختند؛ به جز بلر و برلوسکونی و اسنار، دیگر رهبران اروپایی یا به مخالفت علنی پرداختند و یا دم بر نیاوردند؛ رابین کوک وزیر خارجه ی سابق بریتانیا همکاری با آمریکا را فاجعه ی سیاسی نامید و جنگ را نتیجه ی ماجراجویی جورج بوش خواند؛ بخشی از آرای گرهارد شرودر در انتخابات از طریق مخالفت با آغاز جنگ در عراق کسب شد؛ شیراک تا وتوی قطعنامه ی سازمان ملل پیش رفت؛ رسانه های جمعی عرب یکپارچه و ستیزه جویانه به مخالفت با آمریکا پرداختند؛ عربستان سعودی در ردیف دشمنان جای گرفت؛ ترکیه راه عبور سربازان غربی به عراق را بست و مصر پرچم مخالفت عربی با سیاست های کاخ سفید را بر دوش گرفت. روس ها گرچه همچون قهرمانان جن زده ی داستایوفسکی در برهوتی میان گمراهی و رویگردانی هروله کردند، لیکن دست آخر به مخالفت برخاستند و چینی ها در خویشتن داری و سکوتی که برای آمریکاییان چندان خوشایند نبود، فرو رفتند.
حال سوال اساسی این است که دولت بوش با وجود این همه مخالفت ها چگونه بی ترس و واهمه ای از باتلاق افغانستان و عراق گذشت؟ آنان با کدام جرات در جایی مثل افغانستان که دولتمردانش همچون خوابگردهای صحرایی اهداف مشخصی نبودند، نیرو پیاده کردند؟ به گمان ما همه ی جواب ها در تحول ماهیت جنگ نهفته است تحولی که تافلر از آن سخن می گوید.
به عقیده ی تافلر ما هنوز قادر به درک این نکته نیستیم که عصر انقلاب صنعتی را پشت سر گذاشته ایم.اینک روش های اساسی تولید، دچار دگرگونی بنیادی شده و شیوه های جنگ هم به تبع آن دگرگونی یافته اند.
در نظام اقتصادی جدید، توسل به روش های تولید انبوه، به نحو شایع منسوخ می شود و جای آن را تولید فردی و موردی در چارچوب نیازهای جدید نظام اقتصادی مبتنی بر مهارت فنی می گیرد. به علاوه کنار تولید انبوه، موجب تجزیه ی بازارهای کلان به شعبه های کوچک تر می شود. حتی تبلیغات بازرگانی که پیشتر بر رسانه های همگانی متکی بودند، به روش های اختصاصی و غیرهمگانی روی می آورند. آنها با استفاده از ارتباطات مستقیم پستی، کانال های متعدد فکس و اینترنت، بازارهای کوچک و معینی را قبضه می کنند. همه ی اینها در واقع سلطه ی نظام پر حجم صنعتی را بر می چینند. آثار این دگرگونی ها هم در ترکیب نهاد خانواده که رفته رفته به اشکال متفاوتی درمی آید و هم در حیات فرهنگی که بیش از پیش به تنوع می گراید، بی درنگ ظاهر می شود.
در بعد نظامی، شیوه ی جنگ از سیاست کشتار انبوه و جمعی عدول می کند و به تقلیل تلفات نامربوط با اهداف، تغییر ماهیت می دهد. مقایسه ای بین تلفات جنگ های اول و دوم جهانی با تلفات جنگ کویت (طوفان صحرا) و افغانستان دلیلی بر این مدعا است.
صرف نظر از اغراق شبکه ی الجزیره در کشتار غیر نظامیان افغانی و یا حادثه ی قتل عام طالبان اسیر در مزار شریف، جریان جنگ، کشتگان انگشت شماری بر جای گذاشت. درست است که ویرانه ها در برخی نقاط به چشم می خورد اما نشانی از تلفات انسانی بر جای نبود. همچنین در سال 1991 پس از یک ماه بمباران پیوسته ی عراق در هفتاد هزار مامئریت هوایی تعداد کشتگان از چند صد و یا احتمالا چنو هزار تن تجاوز نکرد. عراق یک ماه در معرض بزرگ ترین عملیات هوایی تاریخ قرار گرفته بود حال آنکه در هر ماه از جنگ جهانی اول به طور متوسط 137 هزار تن جان خود را از دست دادند. در جنگ جهانی دوم نیز هر ماه 338 هزار غیر نظامی در نتیجه ی حملات هوایی جان باختند. با عنایت به این آمار، کاهش شگفت تلفات در نبردهای اخیر به تمامی از تغییر ماهیت جنگ از سیاست "کشتار انبوه" به "ضربه زنی به هدف های مربوطه " نشات می گیرد. وقتی به تدریج آوار دمکراسی ها و دیکتاتوری های انبوه فرو می ریزد، و صنایع سنگین و بزرگ جای خود را به دنیای مجازی اینترنت می دهند، جنگ نیز نمی تواند به عنوان پدیده ی جاری جوامع انسانی از این تحولات برکنار بماند.
علاوه بر هدف گیری محدود و موردی، زمان نیز در جنگ های جدید اهمیت شایان توجهی دارد. از این رو اگر آمریکاییان به پایان سریع جنگ در افغانستان باور نداشتند، در آن سرزمین به قمار زد و خورد نمی پرداختند. از نظر تافلر موضوع انجام عملیات سریع ایجاب می کند که به جای زد و خورد نیروها و درگیری فرساینده و تدریجی، بر سرعت جابه جایی نیروها و نیز بر تحرک و انجام عملیات غافلگیرکننده، و قطع خطوط تدارکاتی دشمن افزوده شود. اینک به جای تمسک به روش های سنتی که بر طبق آنها میزان پیروزی را با مساحت زمین های اشغال شده می سنجیدند، جنگ پیشرفته برای برهه های زمانی محدود در زمین های موردی و مشخصی برنامه ریزی می شود. گرچه احتمالات جنگ همواره با برنامه ریزی ها و پیش بینی ها مطابق درنمی آیند، و ممکن است شیوه ی جنگ موج سومی نیز همانند آنچه آمریکاییان در عراق درگیرند به شمشیری دولبه تبدیل شود، با این همه، بمباران دقیق از بالا و تمرکز عملیات روی نقاط راهبردی بدون توجه به اشغال اراضی وسیع از ویژگی های جنگ های موج سومی است.
در عراق بی آنکه دروازه ی بسیاری از شهرهای بین راه گشوده شود و حتی بی آنکه بصره به تصرف درآید، نیروهای ائتلاف به یکباره سر از ناصریه و بغداد درآوردند. چون هدف اصلی تنها تسلیم بغداد و سرنگونی حکومت بود.
اگر جنگ پیچیده ای در آسمان با تکیه بر مغزهای انسانی و تراشه های هوش مصنوعی و ماهواره ها جریان نداشت محال می نمود که سربازان آمریکایی با جنگ افزارهای نه چندان زیاد اما به غایت کارا در شاهراه بصره-بغداد راهپیمایی کنند. درست است که نظریه ی توطئه ما را با انبوه بدگمانی ها و تبانی ها مواجه می کند، لیکن، توطئه باوری مو به مو در باره ی تمامی آنچه در عراق اتفاق افتاده است ما را در شناخت واقعیت ها به بیراهه می برد. زیرا در مقابل هزاران موشک کروز و بمب های سهمگین هدایت شونده، چندان محملی برای توطئه نگری صرف نمی ماند. آمریکاییان بدون اشغال زمین های وسیع و مراکز کم اهمیت صرفا در اندیشه ی سقوط صدام بودند، و این امر با راهبرد جنگ موج سوم منطبق بود.
اگر هانتینگتون و فوکویاما، به رغم هواداری هر دو از جنگ آمریکا علیه عراق، در دو قطب مخالف نظریه پردازی می کنند، حوزه ی نظرورزی تافلر تصادم بنیادینی با اندیشه های آن دو ندارد. اگر فوکویاما و هانتینگتون به اسباب و انگیزه های حوادثی چون یازده سپتامبر و یا جنگ عراق می پردازند، تافلر در ماهیت تکنولوژیک قضیه کندوکاو می کند. البته کندوکاوی که در سطح ژورنالیسم کاملا حرفه ای انجام می گیرد، نه در سطح تاملات عمیقی که هایدگر در باب فناوری دارد. فوکویاما جنگ عراق علیه کویت را یک اشتباه تاریخی می داند و تروریسم را اقدامی از سر ناچاری و بیهودگی توسط فرهنگی می انگارد که به مرور زمان مدرنیزه خواهد شد. از دیدگاه وی، این پدیده ها نه نقض کننده ی اندیشه ی پایان تاریخ که عوارض جانبی زندگی جمعی اند. در عوض هانتینگتون جنگ کویت، ستیزه های خونین بالکان و یا حمله ی یازده سپتامبر 2001 را صورتی از تحقق نظریه ی خود می داند. اما تافلر به تمامی دیگرگونه می اندیشد. وی جنگ را در آیینه ی « جریان بزرگ تغییر» می نگرد که به مدد جهش عمودی در بردار پیشرفت علم، سرعت تصاعدی می گیرد. برای تافلر آنچه اهمیت دارد زیرساخت موج سومی جنگ و ناهمسانی ماهیت آن با جنگ های دوران موج اول یعنی انقلاب کشاورزی و دوم یعنی انقلاب صنعتی است. درست است که جنگ عراق علیه کویت و فروریزی برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی به شهرت و صحت نظریه ی فوکویاما ضربه زد، و مویداتی برای نظریه ی نه چندان استوار هانتینگتون فراهم آورد، لیکن اندیشه های تافلر نه تنها در کوران آزمون عینی آسیبی ندید، بلکه جنگ افغانستان و عراق دقیقا به شیوه ای طراحی و اجرا شد که تافلر تحلیل و پیشگویی کرده بود.

 

گذری بر کتاب رویکردهای نظری در گفتگوی تمدن ها، دکتر محمد منصورنژاد، پژوهشکده علوم انسانی و اجتماعی جهاد دانشگاهی.

سالهای پایانی قرن بیستم را شاید بتوان به یک اعتبار «عصر گفت و گو» نامگذاری کرد. به نظر می رسد که نوعی گرایش رشد یابنده به سمت گفتگو در صور و اشکال مختلف آن به صورت یکی از وجوه غالب در همه جوامع در آمده است و گفتگوی میان تمدنها به یک موضوع مهم در سطوح ملی و بین المللی تبدیل شده است. گویی این روزها اکثریت قریب به اتفاق شهروندان ساکن سیاره زمین این آموزه ی یکی از برجسته ترین متفکران قرن حاضر را پذیرفته اند که یادآور شده بود: «بزرگترین گام به سمت یک دنیای بهتر و صلح آمیزتر هنگامی برداشته می شود که استدلالها پشتوانه شمشیرها قرار گرفتند و بعداً در مواردی جایگزین آنها شدند». (کارل پوپر) قبل از بررسی رویکردهای نظری در باب گفتگوی تمدن ها بهتر است مفهوم «گفت و گو» و «تمدن» روشن سازیم. تمدن را در لغت، به خو گرفتن با آداب شهریاران یا همکاری افراد جامعه در امور اجتماعی، دینی، اقتصادی و غیره می دانند و در تعریف اصطلاحی تمدن، دیدگاهها متفاوت است. مثلاً از دید والرشتاین متفکر معاصر آمریکایی کلمه ی تمدن دو معنای نسبتاً متمایز دارد از یکسو دلالت بر فرآیندها و پیامدهایی دارد که انسان ها را متمدن تر می سازد از سوی دیگر این کلمه کاربرد جمع دارد که در آن تمدن اشاره به پیوند خاصی از جهان نگری، آداب و رسوم، ساختارها و فرهنگ دارد و نوعی کلیت تاریخی را شکل می دهد که با سایر گونه های این پدیده همزیستی دارد. از دید هانتینگتون تمدن یک کیان فرهنگی و بالاترین و وسیعترین واحدی است که تمام بشر به آن تعلق دارد به این ترتیب در مواجهه با هر انسان، اولین شناختی که پس از انسان بودن می خواهیم از هویت او داشته باشیم باید این باشد که مربوط به کدام تمدن و از دید خاتمی تمدن حاصل تلاش فکری و عاطفی و عملی انسان و عبارت است از شکل ویژه ای از زندگی و متناسب با سؤال ها و نیازهایی است که آنها نیز در جای خود، مناسب با زمان و وضعیت خاص دارند و وقتی زمان عوض شد، سؤال های تازه می آیند و پاسخ های دیگر و در نتیجه تمدن دیگری را طلب می کنند زیرا وجود بشر دیگر در آن قالب خاص از شیوه ی زندگی نمی گنجد. گفتگو در زبان فارسی به معنی مکالمه آمده است و در زبان انگلیسی به معنی نوعی سیلان و جریان معنی میان شماری از افراد است، در اصطلاح گفتگو مشتمل است بر پیوند دادن اندیشه ها و احساسات ما و ایجاد حوزه ی مشترکی از معنای دائماً متحول شونده که مشارکت کنندگان در گفتگو را مستمراً به ترازهای بالاتر معرفتی هدایت می کند. مشهورترین گفتگو که سابقه ی آن به آغاز تاریخ فلسفه باز می گردد گفتگوهای سقراط و شاگردانش است. سقراط در این گفتگوها از شاگردانش همان اندازه می آموخت که ایشان از وی. در واقع محصول یک گفتگوی پرثمر که به منزله ی ملاقات دو روح، برخورد دو اندیشه و دیدار دو جان است، تنها مبادله اطلاعات نیست بلکه نتیجه ی آن، ارتقای طرفین دیالوگ و ارتقای مخاطبان به سطح معرفتی تازه، پدیدار شدن منظره های تازه برای سیر در عرصه های نظر و عمل و تغییر در واقعیات موجود است. به این ترتیب گفتگو محملی برای ایجاد تحول در آفاق و نفس است. از طرفی توجه گسترده به گفتگو به مثابه روش یا ابزاری که می تواند کاستی ناشی از عدم توانایی ادراک یک فرد یا گروه از کل واقعیت را جبران کند ـ امری نوپدید است و تاریخچه آن به زمانی باز می گردد که انسان جدید دریافت: معرفت مجموعه ای فرض ها و حدس های غیر یقینی در باب ماهیّت واقعیات و امور است و رشد معرفت در گرو نقد مستمرّ این فرض ها و فرضیه هاست. اینک که مفهوم تمدن و گفتگو روشن شد رویکردهای نظری درباره فرهنگ ها و تمدن ها را از دید هانتینگتون، فوکویاما، هابرماس و خاتمی را مطرح می کنیم. حسن طرح دیدگاههای دیگر در کنار «گفتگوی تمدنها» آن است که اهمیت دیدگاه خاتمی بیشتر نشان داده می شود زیرا آن گونه نبود که هیچ دانشمندی برای فضای جدید جهانی و برای نظم نوین جهانی اظهار نظر نکرده باشد بلکه در بین اندیشمندان غربی (اروپایی و آمریکایی) تلاش جدی برای پر کردن خلأ تئوریک و یا ارائه یک استراتژی برای پاسخگویی به شرایط موجود صورت پذیرفته اما آن دیدگاهی که مورد اقبال جهانی قرار گرفت ایده ی گفتگوی تمدنها بود نه نظریه برخورد تمدنهای هانتینگتون یا نظریه فرجام تاریخ و واپسین انسان فوکویاما. 1) هانتینگتون و نظریه برخورد تمدنها: هانتیگتون در کتاب معروفش «نظریه برخورد تمدنها» مطرح کرده که نظریه اش بر روش شناسی علمی تدوین نیافته، بلکه براساس تجربه گرایی تاریخی طراحی گشته است. مبانی اندیشه ی او درباره ی برخورد تمدنها را در سه نکته اساسی می توان دید. 1) نظام بین الملل به طور تاریخی از فرهنگ های متعدد تشکیل شده است. 2) غرب بعنوان تمدن غالب در عصردگرگونی روابط بین الملل محسوب میگردد. 3) پایان جنگ سرد فراهم آورنده ی گفتمان «برخورد فرهنگی» در مقابل «برخورد ایدئولوژیک» دوران جنگ سرد است. از نگاه وی تمدن یک موجودیت فرهنگی است و بالاترین گروه بندی فرهنگی و گسترده ترین سطح هویت فرهنگی است که انسان از آن برخوردار است او عقیده دارد هویت تمدنی به طور روزافزون در آینده اهمیت خواهد یافت و جهان تا حد بالایی بر اثر کنش و واکنش بین هفت یا هشت تمدن بزرگ شکل خواهد گرفت که عبارتند از تمدنهای غربی، کنفوسیوسی، اسلامی هندو، اسلاوی ـ ارتدکسی، آمریکای لاتین و احتمالاً تمدن آفریقایی. از نظر او وجه تمایز تمدن ها زبان و فرهنگ و سنت و از همه مهمتر مذهب است. به زعم هانتینگتون علت برخورد تمدنها با تمدن غرب در آن است که مفاهیم غربی به طور بنیادی متفاوت با مفاهیم رایج در دیگر تمدن هاست باورهای غرب مانند فردگرایی، لیبرالیسم، قانون اساسی حقوق بشر، مساوات، آزادی، دموکراسی و جدایی مذهب از سیاست مفاهیمی هستند که اغلب در فرهنگ های دیگر پژواک کمی دارند با این طرز تفکر وی غرب را در مقابل سایرین تصور می کند. وی فقط توصیه به درگیری و برخورد نمی کند و آن را راه حل مناسب حل اختلافات نمی داند. بلکه ذات و سرشت روابط میان ملت ها را در درگیری و منازعه می داند اما در مفهوم گفتگوی تمدنها این معنی نهفته است که ذلت و جوهره ی رابطه ی فرهنگ ها منازعه نیست بلکه مفاهمه و گفتگو می تواند به الگوی رابطه ی میان آنها بدل شود. او سعی دارد واقع بین باشد لذا سیطره غرب و رهبری آمریکا را امری معقول و نسبتاً قابل حصول می داند. این به معنای حذف صداهای مخالف نیست بلکه او کشورهای مخالف را در موضع ضعف می داند. بنابراین به عنوان توصیه ای مهم. حفظ این برتری را برای غرب بسیار ضروری می داند. 2) فوکویاما ونظریه فرجام تاریخ و واپسین انسانها: فوکویاما در مقدمه کتاب خود نظریه فرجام تاریخ را چنین تلخیص می کند که دموکراسی لیبرال، ممکن است نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشریت و آخرین شکل حکومت بشری باشد و در این مقام فرجام تاریخ را تشکیل دهد. فوکویاما در پاسخ به پرسش سخن گفتن دوباره از نوعی تاریخ منسجم و جهت دار بشری که در نهایت بخش اعظم بشریت را به دموکراسی لیبرال رهنمون خواهد ساخت جوابگوست که به دو دلیل جداگانه پاسخی مثبت دارد یکی از این دلایل با اقتصاد مرتبط است و دیگر با آنچه پیکار برای شناسایی نامیده است در ارتباط است. در نهایت فوکویاما تلاش کرده است تا با دستمایه قرار دادن جلوه های تازه «اندیشه ترقی» و اندیشه های فیلسوفان تاریخ پیش از خود نوع جدیدی از تاریخ گری را عرضه کند تحلیل او در باب پایان تاریخ و پیروزی تاریخی و همیشگی نظریه لیبرال دموکراسی در جهان کنونی و آتی بیشتر به یک پیش گویی شبیه است تا یک نظریه علمی و تجربی. 3) هابرماس و نظریه کنش ارتباطی: به نظر هابرماس کنش اجتماعی دو دسته است: 1) کنش هدفمند عقلانی 2) کنش ارتباطی. کنش هدفمند عقلانی کنشی معطوف به موفقیت و از طریق هماهنگ کردن کنش به پسامد کنش های دیگران تحقق می پذیرد. کنش ارتباطی معطوف به تفاهم و توافق که زیست ـ جهان به واسطه ی آن بازتولید می شود وی در نظریه کنش ارتباطی دو مفهوم سیستم و جهان ـ زیست را در تقابل یکدیگر قرار می دهد. جهان ـ زیست همه روابط سمبلیک، جهان معنا، اجماع و رابطه ذهنی است. در مقابل عناصر اصلی سیستم را قدرت و پول تشکیل می دهد. به نظر وی در این عصر، شیوه فکر اثباتی، تفاهم و ارتباط عقلانی را تضعیف می کند و آگاهی ابزاری هر چه به درون جامعه مدنی که باید حیطه ارتباط، تفاهیم و رابطه ذهنی و عقلانی باشد هجوم می برد. او بارها تأکید کرده که مبادله ی عقلانی و عقل ارتباطی تنها در شرایطی که جامعه، آسوده از زور و اجبار باشد امکان می یابد. با توجه به نظریه کنش ارتباطی و عقلانیت ارتباطی هابرماس می توان اجزاء و عناصر دیدگاه هابرماس را در مسیر اثبات نظریه گفتگوی تمدنها به کار گرفت. این که به جای خشونت به بدیل ارتباطی رو می آوریم، به جای تعارض و کشمکش به عقلانیت و منطق تکیه نمائیم و اینکه حقیقت محصول تک ذهنی نیست و امری است بین الاذهانی که در عمل کلام ظهور می یابد و در ارتباط با دیگران قابل حصول است همه از مقدمات و اجزاء لازم برای نظریه گفتگوی تمدنها هستند. 4) خاتمی و گفتگوی تمدنها: خاتمی به عنوان یک روحانی و اندیشمند دینی با فهم عمیق از جوهره ی دین و با قرائتی دقیق از محتوای قرآن و سیره معصومین به تطبیق یافته ها و مفاهیم دینی با شرایط زمان می پردازد و با تکیه بر اصول و مبانی دینی اندیشه ی گفتگوی تمدنها را مطرح می نماید ایده ی گفتگوی تمدنها در حقیقت احیای سنت ها و الگوهای انسان ساز اسلام در ارتباطات فرهنگی و اجتماعی و جلوه ای از مؤدت و صعه صدر و احترام به اندیشه ها و همه ارزش هایی که در زمینه ی روابط اجتماعی و انسانی در اسلام وجود دارد. خاتمی برای وارد شدن به گفتگوی تمدنها شرایطی را قائل است. 1) داشتن شناخت و آگاهی 2) گفتگو بر اساس اصول انصاف و منطق و خرد 3) تکیه بر وجوه اشتراک تمدنها 4) حل مشکلات خود. خاتمی با نگاه فیلسوفانه و متفکرانه ای، بشر و تاریخ او را کلی می داند و بر این باور است که فطرت پاک او با خصومت به درگیری و جنگ سازگاری نداشته و گرایش به تفاهم و دوستی و گفتگو دارد. او با ارائه تعریف عقلانی ـ عرفانی از انسان، منادی پارادیمی جدید در رفتار انسانی است که کشش های غریزی و محاسبات عقل را تابعی از عشق انسانی می کند آنچه در نگرش او درباره ی خرد و اندیشه انسان اهمیت دارد آن است که او لازمه ی رشد خرد و اندیشه آدمی را گفتگو می داند و معتقد است که رشد خرد و عقل مستلزم آن است که اولاً امکان پرسش برای انسانها در جامعه مطرح باشد. پرسش همان خلأ وجودی است که با پاسخ هایی که انسان می گیرد پر می شود. رشد خرد در جامعه مستلزم فراهم بودن زمینه بحث و گفتگو و نقد است یعنی انسان بتواند آنچه را که می شنود و آنچه را که می خواند مورد نقد قرار داده و درباره آن بحث کند و به گفتگو بنشیند. از نگاه او خرد و اندیشه ی انسان در فرآیند افکار و آراء رشد می کند او آزادی اندیشه را سرلوحه ی شعارهای خود قرار داد و با محور قرار دادن مبانی دینی حد و مرزهای آزادی را تبیین نمود و با طرح آزادی اندیشه و مبنا و اساس قرار دادن گفتگو می گوید، گفتگو امر خوشایندی است زیرا مبنای آن بر آزادی و اختیار نهاده شده است در چنین فضایی برای تبادل نظر هیچ اندیشه ای را نمی توان بر طرف مقابل تحمیل کرد. وی در زمینه ی تاریخ تعامل با غرب می نویسد غرب با دنیای اسلام دو تماس مهم تاریخی داشته است یکی جریان جنگ های صلیبی که برای او کاملاً تازگی و شگفتی داشت و از حیث فکری و معنوی از تمدن اسلامی چیزهای فراوانی فرا گرفت که در تحول تاریخی روند زندگی در غرب و تأسیس تمدن جدید تأثیر اساسی و نمایان داشت. تماس دیگر پس از ظهور تمدن جدید و آغاز عصر جهانگشایی غرب حاصل شد این بار غرب با پشتوانه فرهنگ و تمدن تازه ای که از رنسانس آغاز شد و با انقلاب فرانسه تجسم خارجی بارز یافت به این سوی عالم آمد و حضور خود را به صورت استعمار در جهان اعلام داشت. غرب در چهره ی تازه خود ارائه دهنده بینش نواز جهان و شیوه ای تازه از زندگی برای بشریت بود...

نظریه رویارویی تمدن‌ها

 

 

شکوه محمودزاده
جمعه
۲۵ بهمن ۱۳۸۱ 

پس از پایان جنگ سرد، دو کتاب در صحنه بین المللی شهرت فراوانی کسب کردند. یکی، کتاب «پایان تاریخ» اثر فرانسیس فوکویاما
Francis Fukuyama و دیگری کتاب «رویارویی تمدنها» اثر ساموئل و. هانتینگتون (Samuell W. Hantington).
فوکویاما در کتاب خود به شرح این مسأله می پردازد که با پیروزی غرب بر بلوک شرق، تاریخ به پایان رسیده و دمکراسی غربی همراه با اقتصاد بازار، به پیروزی دست یافته است و از این پس رویدادهای مهمی اتفاق نخواهد افتاد. هانتینگتون اما برخلاف فوکویاما بر این باور بود که پس از پایان جنگ سرد، دوران تازه ای آغاز شده که او آن را دوران رویارویی تمدنها و فرهنگها نامید. هانتینگتون از هشت تمدن بزرگ جهانی نام می برد. وی این تقسیم بندی را از آرنولد توین بی (
Arnold Toynbee) برگرفته است که در پایان جنگ جهانی دوم، تمدنها را بر اساس تعلقات دینی تقسیم بندی کرده بود. این هشت تمدن به ترتیب: تمدن مسیحی، تمدن اسلامی، تمدن کنفوسیوسی، تمدن ارتدوکسی ـ اسلاو، تمدن هندی، تمدن آمریکای لاتین و تمدن آفریقایی می باشند و همانطور که پیشتر اشاره شد، بر اساس باورهای دینی مردم تقسیم بندی شده اند. البته نزد توین بی این تقسیم بندی تمدنی، عاری از هرگونه ارزشگذاری می باشد و او تنها این اصل هگلیان و نظریه ماکس وبر را در نظریه خویش بسط می دهد که تمدنها را بر اساس باورهای دینی مردم تقسیم بندی کند. هگل در قرن نوزدهم، تمدن غربی را تمدن مسیحی می نامد و آغازگر گفتمان طبقه بندی یک تمدن بر اساس دین است. بعدها، ماکس وبر در کتاب مشهور خود «اخلاق اقتصادی ادیان جهان» (Wirtschaftsethik der Weltreligionen) به بررسی نقش دین در درک و دریافت اقتصادی در یک جامعه می پردازد. توین بی گفتار هگل و ماکس وبر را بسط می دهد و از آن یک نظریه تمدنی را نتیجه می گیرد. اما همانطور که پیشتر اشاره شد، دریافت توین بی عاری از هرگونه ارزشگذاری است و این نظریه تمدنها، تازه نزد هانتینگتون است که به یک نظریه سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل می شود و او بر اساس نظریه توین بی، نظریه رویارویی تمدنها را شکل می دهد.


هانتینگتون بدینوسیله قرن بیست و یکم را بویژه قرن رویارویی تمدن غربی با تمدن اسلامی و کنفوسیوسی ارزیابی می کند و به غرب و در راس آن آمریکا گوشزد می کند که چالشهای آینده بین غرب از یکسو و تمدنهای اسلامی و کنفوسیوسی از سوی دیگر خواهد بود. او بویژه بر این نکته تاکید می ورزد که غرب نباید اجازه دهد میان تمدن اسلامی و تمدن کنفوسیوسی اتحادی برقرار شود. کتاب هانتیگتون که بر اساس مقاله ای به همین نام در مجله آمریکایی
Foreign Affairs چاپ شده بود، سروصدای زیادی به راه انداخت. عده ای آن را یک کار تبلیغاتی تحریک آمیز علیه دیگر تمدنها برشمردند و دسته ای او را سخنگوی جناح جنگ طلب آمریکا قلمداد کردند. با اینهمه، این کتاب نتوانست در محافل علمی جهان، جای مستحکمی برای خود باز کند. ولی با رویداد 11 سپتامبر در آمریکا، دوباره این کتاب در محافل بین المللی مطرح شد. اگرچه خود هانتینگتون در مصاحبه ای با روزنامه آلمانی Die Zeit اعلام کرد، نبرد کنونی نبردی میان تمدنها نیست، بلکه نبرد با تروریسم می باشد، اما هم در غرب و هم در جوامع اسلامی، کسانی پیدا شدند که تزهای این کتاب را مانند هدیه ای آسمانی تلقی کردند. از یکسو سخن از جنگ صلیبی به میان آمد و از سوی دیگر از جهاد اسلامی. آنچه هانتینگتون اما در این کتاب پوشیده می دارد و اساسا" به بررسی آن نمی پردازد، این نکته عمیق و ظریف است که چه منافعی و چه اهدافی در ورای هر یک از این تمدنهای تقسیم بندی شده بر اساس دین وجود دارد. پرسش اساسی این است که آیا به واقع این رویارویی تمدنها می باشد، یا رویارویی منافع؟


 منافع غرب و بویژه آمریکا در مورد کشورهای اسلامی، تامین منابع نفتی است و در مورد چین اینکه این کشور به یک قطب صنعتی ـ اقتصادی مهم تبدیل شده است. در واقع اگر ما به تمدنهای مورد اشاره هانتینگتون توجه کنیم و تمدنهای گوناگون را در نظر آوریم، درخواهیم یافت که تمدنهای آفریقایی و آمریکای لاتینی در حال حاضر زیر مهمیز تمدن آمریکایی قرار دارند و تمدن ارتدوکسی ـ اسلاو (روسی) هنوز از سرگیجه فروپاشی شوروی رهایی نیافته و بر سر این دوراهی قرار دارد که آیا به تمدن غربی بپیوندد (یا اینکه آیا تمدن غربی او را خواهد پذیرفت؟) و یا در حوزه تمدنهای آسیایی هم پیمانانی برای خویش بیابد؟ تمدن هندی نیز هنوز از قدرتی برخوردار نیست و بویژه در درون خود مواجه با مشکلاتی است و در حال حاضر نمی تواند چالشی برای غرب باشد. بنابراین دو تمدن اسلامی و کنفوسیوسی، هم به دلیل مقیاس جمعیتی و روند افزایش جمعیت در درون آنها و هم به دلیل منابع زیرزمینی و قدرت صادراتشان می توانند به طور فرضی یا عملی، هماوردی برای غرب باشند.


اینک مسأله را از زاویه دیگری بررسی می کنیم. پیش از پایان جنگ جهانی دوم، تمامی قدرتهای غربی به یکدیگر به صورت دشمن می نگریستند و جنگ را برای تحمیل اراده خویش بر این دشمن، نوعی از سیاست می دانستند. این رویکرد پس از پایان جنگ جهانی دوم تغییر یافت و از آن پس، این قدرتها به یکدیگر نه به صورت دشمن، بلکه به صورت رقیب می نگرند که در یک میدان رقابت سالم یا ناسالم با یکدیگر قرار دارند و اساس این روابط بر قرارداد، رقابت سالم و به اصطلاح بازی دوستانه و منصفانه (
fair play) استوار است. یکی از مهمترین این تغییر شاخصها در سیاست غربی، تغییر نام وزیر و وزارت جنگ که پیش از جنگ جهانی دوم معمول بود، به وزیر و وزارت دفاع پس از جنگ جهانی دوم است که نه فقط در کشورهای غربی، بلکه در سرتاسر جهان این تغییر صورت گرفت. کشورهای غربی، به این صورت سیاست جنگ را در میان خویش به کناری نهاده و مبنای سیاست را بر بستن قرارداد بین یکدیگر قرار دادند. این قراردادها که مهمترین آنها قرارداد پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و قراردادهای مربوط به اتحادیه اروپا، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و غیره می باشد، می بایست نظم پس از جنگ را در درون کشورهای غربی سازمان دهد و آنان را از پیشرفت کمونیسم مصون نگاه دارد. پس از فروپاشی شوروی، دشمن مشترک کشورهای غربی از میان رفت و خطر اضمحلال و انحلال ناتو و شکل گیری اتحادهای پیش از جنگ دوباره مطرح شد و آمریکا در این میان می رفت که نقش حمایتی خود را برای کشورهای اروپایی از دست بدهد. لذا سخن گفتن از دشمن تازه ای که منافع غرب را به طور کلی تهدید می کند، تنها راهی بود که می توانست دوباره کشورهای غربی را به اصول قرارداد بازگرداند. نظریه پیروزی تمدن غربی و پایان تاریخ نمی توانست این اتحاد را عملی سازد. هنری کیسینجر در پاسخ این نظریه گفت: نه تنها تاریخ به پایان نرسیده است، بلکه ما به دوران پیش از جنگ جهانی اول بازگشته ایم و خطر اتحادهای گروهی از کشورها در اروپا و سایر نقاط، جهان را تهدید می کند و ما (غرب) باید ناتو را به عنوان سازمان وحدت بخش کشورهای غربی حفظ کنیم.


در واقع، غرب در میان خویش گفتمان جنگ را از میان برداشته و به جای آن گفتمان گفتگو و قرارداد را جایگزین کرده است، اما نسبت به سایر نقاط جهان هنوز گفتمان جنگ را به عنوان یکی از مهم ترین راههای اعمال نفوذ و پیشبرد سیاستهای خویش می داند. نظریه هانتینگتون در همین راستا قابل درک است. او تمدن های غیرغربی را از قابلیت گفتگو و قرارداد بری می داند و به آنها نه بصورت رقیب، بلکه به صورت دشمن می نگرد.


اینک مسأله را از زاویه دیگری بررسی می کنیم تا دوباره به این بحث اختلاف منافع و رقابت باز گردیم. این واقعیتی است قابل ذکر که تمامی تمدن ها، بیشتر در درون خودشان مواجه با جنگ و پیکار بوده اند تا با دیگر تمدن ها. اگر از جنگ های کوچک قرون وسطی بگذریم، بزرگترین نبردها پس از رنسانس میان کاتولیک ها و پروتستان ها بوده که به جنگهای سی ساله معروف است. پس از آن ما با جنگهای کشور ـ ملتها روبرو هستیم که از قرن هفده به بعد ویژگی دو قرن آینده را مشخص می سازد و اوج آن جنگهای ناپلئونی است. پس از یک سده آرامش نسبی در قرن نوزدهم، ما در قرن بیستم شاهد دو جنگ مهیب جهانی هستیم که از سوی دولتهای غربی آغاز شد و به پایان رسید. بنابراین در درون تمدن غربی جنگهای فراوانی صورت گرفته است و این جنگها بیشتر درک غربی را از خود ساخته و پرداخته اند تا جنگهای صلیبی که در قرون وسطی بین صلیبیون و مسلمانان صورت گرفت. در درون تمدن اسلامی نیز ما شاهد این جنگها هستیم. از جنگهای آغاز اسلام که بگذریم، می توان از جنگهای آل بویه برعلیه خلافت بغداد، جنگهای ترکان بر علیه ایرانیان، جنگهای میان امپراتوری صفوی و امپراتوری عثمانی، جنگهای امپراتوری عثمانی علیه ایرانیان، جنگهای میان امپراتوری های صفوی و عثمانی، جنگهای امپراتوری عثمانی علیه اعراب و دست آخر جنگ ایران و عراق اشاره کرد. دیگر تمدن ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند و بویژه اگر ما جنگهای درون آفریقای سیاه را پیش چشم آوریم که میان قبایل مختلف صورت می گیرد، به این نکته واقف خواهیم شد که در درون هر تمدنی جنگ و پیکار بیشتر صورت می گیرد تا میان یک تمدن با تمدن دیگر. دلیل این امر نیز روشن است، خودی همواره خودی نیست و گاه تبدیل به غیرخودی می شود و ما به جنگ او می رویم. بیگانه اما از ما دور و به طورکلی از ما بیگانه است و ما با او نتیجتا" کاری نداریم. مگر اینکه بخشی از دریافتهای ما را بپذیرد و آنگاه او هم تبدیل به غیرخودی می شود و ما به چالش با او می پردازیم. بنابراین بیشتر جنگ و درگیری ها میان حاملین یک تمدن صورت می گیرد تا میان اعضای دو تمدن متفاوت.


مسأله دیگری که این نبردهای درون تمدنی را بهتر توضیح می دهد، اینست که از آغاز دوره رنسانس و بویژه دوران روشنگری، جنگی میان سکولاریسم و بنیادگرایی، میان دریافت دنیوی از مذهب و سیاست و جامعه و دریافت دینی از آن صورت می گیرد که ابتدا در اروپا و آمریکا و پس از آن در کشورهای اسلامی و سایر کشورهای جهان رواج دارد. ارزشهای سکولار مانند آزادی فردی، دولت دنیوی، لیبرالیسم، اقتصاد آزاد و دمکراسی در اروپا توسط مبارزات بسیار و جنگهای طولانی خود را به کرسی نشانیده است. در درون جوامع اسلامی نیز این نبردها از آغاز رویارویی با اروپا آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. در واقع جنگ اساسی در درون جوامع اسلامی اینک میان درک دنیوی از دولت، قوانین و آزادیها و درک دینی از آن می باشد. در اروپا و آمریکا این نبرد به سود لائیک ها خاتمه یافته است ولی در جوامع اسلامی نتایج این مبارزات هنوز روشن نیست و به عوامل بسیاری بستگی دارد.


جوامع اسلامی، پس از یک دوران شکوفایی فرهنگی، هنری و اجتماعی ـ اقتصادی زودرس در آغاز اسلام، وارد دوران رکود و انحطاط فرهنگی شده و پس از یک سده کلنیالیسم، سرانجام پس از جنگ جهانی دوم به استقلال نسبی رسیدند. پس از استقلال، این کشورها به تجربه ملی گرایی میانه رو و همچنین مارکسیسم روی آوردند. هر دو این بنیان های اندیشگی در درون این کشورها با شکست مواجه شد، هم به دلایل درونی و هم به دلایل بیرونی. دلیل درونی این شکست آن بود که تقریبا" همه این کشورها بجای اینکه آخرین الگوهای دمکراسی غربی را بپذیرند، الگوی هابسی دولت، یعنی دولت اقتدارگرا را پذیرفتند و این الگو اگرچه حد معینی از مدرنیسم و نوگرایی را نمایندگی می کرد ولی به دلیل ساختار اقتدارگار، خودکامه و در آخر فاسدش قادر به اجرای وظایف خود در برابر جامعه نبود. از سوی دیگر این ملی گرایی میانه رو به دلیل چالش بیرونی که تعیین کننده نیز بود، نتوانست به پیروزی دست یابد. نمونه مصدق در ایران، سوکارنو در اندونزی و ناصر در مصر از اینگونه است. این دولتهای ملی میانه رو، از سویی در درون بسیار ضعیف بودند، زیرا ساختارهای ملی گرایی و میانه روی در این کشورها تازه و جوان بود و شماره سیاستمداران واقعا" دمکرات و میانه رو اندک، از سویی اما این دولتها با چالشهای بیرونی روبرو بودند که هیچگونه روند ملی گرایی و میانه روی را برنمی تابید. غرب و در رأس آن آمریکا یکی از دلایل بنیادین شکست این نیروهای ملی میانه رو بود که این بویژه خود را در کودتا علیه دولتهای قانونی مصدق و سوکارنو نشان می دهد. غرب به رهبری آمریکا، با سازمان دادن به کودتاهای گوناگون، نیروهای دمکرات و آزاداندیش را در درون جوامع اسلامی خفه کرد. اما مسأله به همین جا ختم نمی شود، زیرا این خفه کردن نیروهای نوگرا، در قلع و قمع کردن چپ در درون این جوامع به اوج خود می رسد.


از زمان پیدایش مارکسیسم، وبویژه با آغاز کار دولت شوروی، این اندیشه در سرتاسر جهان، در پنچ قاره جهان صرفنظر از وابستگی های قومی و دینی، هوادارانی داشته است. در کشورهای اسلامی نیز مانند سایر کشورهای جهان، مارکسیسم طرفداران بیشماری پیدا کرد که بیشتر نوع روسی مارکسیسم را در برمی گرفت. ایالات متحده آمریکا و عربستان سعودی با منافع مالی وسیع خود، در دوران جنگ سرد در کشورهای اسلامی دست به تبلیغات مذهبی ـ ایدئولوژیکی فراوانی علیه مارکسیسم زدند. آمریکا در این دوران وارد ائتلاف ناخوشایندی با بنیادگرایی اسلامی شد تا بتواند بدینوسیله شوروی را از میدان رقابت در کشورهای اسلامی بدر کند. در راستای این سیاست، سعودیها با پول فراوان به تبلیغ مذهب وهابیگری خویش در کشورهای عرب و اسلامی، که غالبا" سنی هستند، پرداختند. از اواسط دهه هفتاد میلادی ـ دهه پنجاه هجری خورشیدی ـ نیروهای اسلامی در ایران نیز به رشد بیسابقه ای دست یافتند. شکست جنبش ملی و شکست تجربه چپ، به سود جنبش مذهبی بود. در واقع، ملت ایران پس از آزمون ملی گرایی و آزمون چپ، به سوی جنبش مذهبی روی آورد، تا بدینوسیله به آزادی و استقلال مورد نظر خویش دست یابد.


 تجربه ایران همواره مورد پیگیری سایر کشورهای اسلامی قرار می گرفت. نظیر اینکه جنبش ملی گرایی به رهبری مصدق ابتدا در ایران آغاز شد و شکست خورد، سپس از جانب ناصر در مصر و بن بلا در الجزایر مورد نمونه قرار گرفت. در مورد جنبش اسلامی نیز موضوع از همین قرار است. پیروزی انقلاب ایران که یک گفتمان اسلامی را نمایندگی می کرد، به جنبشهای اسلامی در خاورمیانه و خاور نزدیک روح تازه ای دمید. اما در سایر کشورهای اسلامی جنبشهای رادیکال اسلام گرا که از این پس به بنیادگرایان معروف شدند، نتوانستند پیروزی چندانی بدست آورند. تجربه ایران به نظر ژیل کپل Gilles Keppel یک تجربه منحصر بفرد بود و همینطور هم باقی ماند. به دلیل شیعه و غیرعرب بودن، ایران نتوانست به عنوان نمونه برای دیگر کشورهای اسلامی قرار بگیرد. از سوی دیگر دولتهای حاکم این کشورها، تدابیری در جهت مهار کردن جنبشهای اسلامی و بنیادگرایانه اندیشیدند و توانستند یا با سیاست شلاق و نان قندی مانند مصر و یا با شیوه ترور بی محابا مانند الجزایر، این جنبشها را در حالت کیش شطرنج نگاه دارند.


به نظر برخی اسلام شناسان غربی، با انقلاب ایران نوعی رنسانس اسلامی آغاز گشته است. اما این رنسانس وعده بازگشت به دوران صدر اسلام را می داد و دوران صدر اسلام را به طور یک آرمان و اوتوپی معرفی می کرد که بازگشت بدان در صدر خواست این جنبش قرار می گرفت. در عمل اما در انقلاب ایران جامعه به جلو برده شد. انقلاب برای بازگشت صورت گرفت، اما چون بازگشت میسر نبود، حرکت جامعه به سوی پیش بود و تلاش حکومت برخاسته از انقلاب برای بازگرداندن آن به سوی گذشته یا حتی کندکردن روند تحولات بی نتیجه بود. در تمامی حرکتهای سریع تاریخی یک نوع میل به بازگشت دیده می شود. رنسانس ایتالیا با وعده بازگشت به دوران طلایی یونان و رم باستان آغاز شد. مارکس این پدیده تمایل «بازگشت به اصل» (
ack to Origin) را به خوبی در کتاب «هژدهم برومر لویی بناپارت» توضیح می دهد و می گوید همه شخصیتها و جنبش های بزرگ تاریخی برای توجیح خود نیازمند اسطوره هایی هستند و این اسطوره ها را به وام می گیرند تا به خویشتن واقعیت ببخشند و اهداف خویش را عملی سازند. در ادبیات فارسی ما هم در سرآغاز مثنوی مولوی این میل به بازگشت به اصل به شیوه زیبایی ترسیم شده است.


این تمایل بازگشت به اصل، در پیش از انقلاب نیز در نمود خواست بازگشت به دوران پیش از اسلام و ایران باستان خود را جلوه گر می ساخت. بنابراین جای تعجبی ندارد، هنگامی که برای برخی از ایرانیان، دوران پرشکوه و جلال هخامنشی و اشکانی و ساسانی جای بازگشت دارد، با تغییر علامت این گفتمان، بازگشت به صدر اسلام برای برخی دیگر به صورت آرمان تجلی کند. آنجا کوروش و داریوش و مهرداد و انوشیروان نمونه قرار می گرفتند واینجا حضرت علی و امام حسین و حضرت عباس. آنجا که واقعیت امروز چندان جذابیتی ندارد، به دیروز روی می آورند وچون دیروز دیگر دست یافتنی نیست، به ناچار فردایی تازه ساخته می شود. مخرج مشترک و سنتز این بازگشت های به اصل در ایران، امروزه به صورت میل بازگشت به تمدن اسلامی خود را می نمایاند و این گفتمان اصلی دوم خرداد است. در اینجا نیز ما شاهد این هستیم که ابن سینا و خواجه نظام الملک و مسکویه رازی و این خلدون نمونه قرار می گیرند.


به نظر می رسد که پدیده انقلاب ایران به واقع منحصر به فرد است، زیرا ملت ایران از یک تمدن قدیمی برخوردار است و در حین قدیمی بودن خاطره قومی خویش و دستاوردهای تاریخیش را به فراموشی نسپرده است. این یک واقعیت است که دین اسلام برای اعراب یک دین درونی بود و برای جوامع سامی ای که این دین را پذیرفتند هم تا حد زیادی دین درونی بوده و با دستگاههای فکری آنان خوانایی داشته است. اما برای ایرانیان که دینی دیگر با دستگاهی دیگر داشتند، دین اسلام یک دین خارجی محسوب می شد. ایرانیان ابتدا در برابر این دین که یک گفتمان خارجی و یک دستگاه اندیشگی دیگر بود، مقاومت کرده ولی سرانجام آن را پذیرفتند، هضم کردند و به شیوه ای درآوردند که برایشان قابل درک باشد. برتراند راسل در این مورد می گوید برای اعراب دین تازه چندان تغییری نبود و آنها اساسا" زیاد پای بند دین نبودند ولی ایرانیان از دیرباز ملت متدینی بودند و به همین دلیل دین تازه را نیز با جدیت پذیرفتند و به آن وفادار ماندند.


در اسلام ایرانی، همانطور که هانری کربن می گوید عناصر بسیاری از ادیان پیش از اسلام ایران نظیر زرتشی، مانوی ، مزدکی و زروانی به چشم می خورد که این دین را از دین اعراب سنی متمایز می سازد. همچنین وجود یک جنبش وسیع طریقت و صوفیگری که خود ترکیبی از عرفان پیش از اسلام ایران، عرفان هندی و عرفان مسیحی می باشد، این امر را ثابت می کند، که در ایران یک نوع خاص از اسلام که بتواند خود را به عنوان معیار و ملاک بنشاند، وجود ندارد. دورتر باید به اسلام توده مردم اشاره کرد که با سنت های دیرین این آب و خاک عجین شده و چندان ربطی به اسلام نوع شریعت ندارد.


بنابراین ادعای هانتینگتون مبنی بر اینکه میان مسیحیت و اسلام اختلاف و رویارویی وجود دارد، از اساس باطل است. زیرا همانطور که اشاره شد، در جهان اسلام یک نوع خاص از اسلام وجود ندارد. به مثالی دیگر اشاره می کنم. ترکیه هم یک کشور اسلامی است. ولی ترکها توانسته اند از 78 سال پیش یک دولت سکولار را در کشورشان بوجود بیاورند و آن را در برابر همه بحران های داخلی از جمله بحران اسلام گرایی حفظ کنند. میل به بازگشت به اصل در ترکیه هم وجود دارد ولی این میل بیشتر به صورت میل بازگشت به اصل ترکی، خود را نشان می دهد و حتی آنجا که میل به بازگشت به امپراتوری عثمانی دیده می شود، باز هم این میل بازگشت به اصل ترکی در این امپراتوری می باشد تا به اصل اسلامی آن.


پارادایم (الگوی) دوران جدید، الگوی تشکیل کشور ـ ملتهاست و این بویژه در تغییر معنای واژه و مفهوم ملت نزد مسلمانان، خود را نشان می دهد. نزد حافظ، ملت به معنای مذهب است، آنجا که می گوید: جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذربنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. در امپراتوری عثمانی نیز واژه ملت مفهوم و معنای مذهب را دارد. تازه پس از روی کارآمدن ترکان جوان در ترکیه و در ایران در طی انقلاب مشروطیت، این واژه به معنای جدید آن ملت (
Nation) در می آید که در سایر کشورهای اسلامی نیز سرفصل مفهومی تازه می شود.
بنابراین در کشورهای اسلامی نیز روند کشور ـ ملت همچون کشورهای غربی آغاز شد و در حال حاضر در نیمه راه تکامل خویش است. در کشورهای عربی نیز ما شاهد یک روند ملی گرایی هستیم که پس از شکست به جنبش های اسلامی تبدیل می شوند. جهان عرب نیز با وجود اینکه می خواهد در کنفرانس های گوناگون وحدت خود را نمایش بدهد، از وحدتی برخوردار نیست. در یک سو کشورهای میان رو عرب مانند مصر و تونس و مراکش قرار دارند که از تاریخ و فرهنگ درخشانی برخوردار هستند و توانسته اند اسلام را به طور کامل در فرهنگ خویش ادغام کنند و درست به همین خاطر توانسته اند در برابر جنبش بنیادگرایی مقاومت کنند. اسلام در این کشورها به صورت دین دنیا، دین این جهانی درآمده و از همین رو ایدئولوژیزه کردن آن کار دشواری می نماید. در کنار این ها کشورهای (به قول غربی ها) تندرو عرب نظیر سوریه، عراق و لیبی قرار دارند. نمونه های سوریه و عراق بسیار جالب هستند. حتی با اینکه در هر دو این کشورها حزب بعث به قدرت می رسد، ولی باز راه آنها از هم جدا و روابطشان تنش آمیز است. در کنار اینها کشور عربستان سعودی قرار دارد. در این کشور اعضای یک خاندان حکومت می کنند و حتی نام قبیله ای خود را بر روی کشورشان هم گذاشته اند.


عربستان سعودی با وجود اینکه یک اسلام بدوی و ساده انگارانه (
simplistisch) را نمایندگی می کند، بهترین دوست غرب و آمریکا در منطقه ، پس از اسرائیل به شمار می رود. سالها، بلکه دهه هاست که این کشور با پول فراوان سرگرم تبلیغ و ترویج درک ساده انگارانه خویش از اسلام در سراسر جهان اسلامی است و در دوران جنگ سرد و حتی پس از آن از جانب آمریکا و انگلیس تشویق هم می شد. به نظر می رسد تبلیغات و پول سعودی ها بیشتر از هر جا در پاکستان موثر واقع شده باشد و این کشور ( پاکستان) بیش از هرجای دیگری فریب سعودی ها را خورده است. به نظر بسیاری از کارشناسان اسلام در غرب، آبشخور اصلی و واقعی بنیادگرایی اسلامی در جهان اسلام عربستان سعودی است. و امروزه بسیاری براین باورند که آبشخور واقعی تروریسم اسلامی نیز در عربستان سعودی نهفته است. اما این نوع خاص و ویژه از بنیاد گرایی تنها می توانست در افغانستان محلی از اعراب داشته باشد و موفق شود: کشوری که از یکپارچگی قومی و مذهبی و زبانی برخوردار نیست و اکثریت مردم آن را قبایل و عشایر تشکیل می دهند. کشوری که روشنفکران اندک آن می خواستند ره صدساله و بلکه هزار ساله را یک شبه بپیمایند و دچار آنچنان خطای مهیبی شدند که نتایج وحشتناکی در برداشت. کشوری که با اشغال شوروی روبرو شد و با خیزش ملی و میهنی به بهای نابودی خویش بساط ابرقدرتی را درهم پیچید. کشوری که شهرهای اندک آن با جمعیت کم شهرنشین در اثر بیست سال جنگ ویران شد و روند شهرنشینی در آن رو به انحطاط رفت. کشوری که هیچ دولتی در آن قادر نبود احکام خویش را جاری سازد. کشوری که در آن براثر جنگ داخلی بیست و سه ساله تمامی نهادهای سنتی و مدرن نابود شد و بیکباره با یورش طالبان راه قهقرا پیمود. تنها در چنین کشوری بنیاد گرایی اسلامی ساخت عربستان سعودی با پرداخت پاکستان می توانست دوام بیاورد و دیدیم که حتی در آنجا نیز نتوانست برای دراز مدت دوام بیآورد.


بنابراین وحدتی در جهان اسلامی وجود ندارد، تا بتواند رویاروی تمدن غربی و مسیحی قرار بگیرد. به نظر می رسد جهان اسلامی در دو جهت متفاوت و متضاد درحال حرکت است. ایران پس از یک دوره ده پانزده ساله بنیادگرایی، به میانه روی ـ دست کم در سیاست خارجی ـ روی می آورد و ترکیه همچنان در راه سکولاریسم نوع خاص خود پای می فشرد. اما در کشورهای عربی و پاکستان خطر رشد، اوج گیری و به قدرت رسیدن بنیاد گرایان امروزه بیشتر از دیروز می باشد. بنابراین اگر آمریکا می خواهد با بنیادگرایی و تروریسم مبارزه کند باید از دوستان نزدیک خود در خاورمیانه یعنی عربستان سعودی و پاکستان آغاز کند. درغیراین صورت این سیاست تازه نیز نظیر سیاست جنگ خلیج فارس شکست خواهد خورد و ما شاهد بحران های بزرگتری خواهیم بود.


در پایان باید اشاره کرد که هانتینگتون در نظر و عمل، توجیه گر و مدافع رسمی (
Apologet) «بوشیسم» (پدر و پسر) می باشد. در دوران سیاست تشنج زدایی و با توجه به تجربه شکست در ویتنام، دکترین نیکسون ـ کیسینجر بر این پایه استوار بود که قدرت های منطقه ای دوست آمریکا را قوی کند تا بتوانند در برابر کمونیسم ایستادگی کنند و از منافع آمریکا نیز پشتیبانی به عمل آورند. نمونه شاه در ایران، مارکوس در فیلیپین، سوهارتو در اندونزی و پینوشه در شیلی مثالهایی از این دست هستند. با به قدرت رسیدن ریگان، درس آموزی از ویتنام به کنار گذاشته شد و دکترین ریگان مبنی بر دخالت مستقیم علیه شوروی مطرح شد. در دوران بوش (پدر) این مسأله گسترش پیدا کرد و دکترین بوش مبنی بر این بود که آمریکا برای به کرسی نشاندن حقوق بشر می تواند مستقیما" لشکرکشی کند و این البته در آن زمان تحت لوای سازمان ملل متحد انجام می گرفت. هانتینگتون توجیه گر و برهان آور این سیاست جدید و سیاستهای احتمالی از این دست آمریکا بود. آنجا که فوکویاما پایان تاریخ را به بشریت نوید می داد، در واقع خوشبینی دوران کلینتون را به یاد می آورد که تنها رقابت اقتصادی در جهانی که مرزهای ملی دیگر مرزهای واقعی نیستند، چاره ساز مسائل و مشکلات بشریت می باشد و حوادث غیرمترقبه ای نظیر جنگهای بزرگ دیگر به گذشته تعلق دارند. هانتینگتون اما جنگ را ذاتی بشر می داند و پایانی برای آن قائل نیست.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع :
1.
Fransis Fukuyama, Ende der Geschichte.
2.
Samuelle W. Hantington, The Clash of Civilization.
3.
Arnold Toynbee, A Study of History.
4.
Gilles Keppel, Die Rache Gottes.
5.
Bertrand Russel, Philosophie des Abendlandes.
6.
Karl Mars, 18 Brummer.
7.
Henry A. Kissinger, Sechs Saeulen der Weltordnung. 

توضیح: این مقاله برای نخستین بار در نشریه راه آزادی شماره 87 ، خرداد ماه 1381 به چاپ رسیده است.

 

برخورد تمدن ها؛ از تیوری پردازی تا واقعیت

 

 

 

سال 2009 بدون سامویل هانتینگتون آغاز خواهد شد؛ اما برخورد تمدن ها در این سال چه  رنگی خواهد داشت؟ آیا مردم جهان باور خواهند کرد که دوران جدید بعد از ختم جنگ سرد،  عصر برخورد میان تمدن هاست؟ قرن بیست و یکم چگونه امتداد خواهد یافت؟ جهانی شدن، خردگرایی، مهاجرت ها و رسانه ها زمینه های نزدیکی تمدن ها را به میان می آورند و یا موج جدیدی از تقابل و هماوردی میان مردمان جهان و سیاست های دولت ها شکل می گیرد؟ تاریخ خلاف باور فرانسیس فوکویاما  به پایان خود نرسید؛ اما تقابل فرهنگ ها چه نظمی را برای جهان در سال های بعد بر می چیند؟

که به این پرسش ها پاسخ می دهد؟ هانتینگتون، نماینده گان تمدن ها و یا هم فاکت های ملموس هزاره سوم؟

سامویل هانتینگتون در بیست و چهارم دسامبر سال 2008 در شهر ماساچوست امریکا در گذشت. او از نام آورترین اکادمیسین ها و نظریه پردازان نیمه دوم قرن 20 بود که نظریه هایش دیدگاه های متفاوتی را در جهان  ایجاد کرد و سرآغاز گفتمان ها و جدال های نظریه پردازان گردید.

این اندیشه ورز انگلیسی الاصل  در 18 اپریل سال 1927 در نیویارک  زاده شد. بعد از اینکه دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه هارورد به دست آورد در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. او مدت ها رییس مرکز مطالعات ستراتیژیک این دانشگاه هم بود و به ارائه و نشر تیوری های فراوان در مورد سیاست و  نظم جدید در جهان پرداخت.

( برخورد تمدن ها) مشهور ترین نظریه او بود که در سال 1993 در یک مقاله بازتاب یافت و چندی بعد به شکل یک کتاب مستقل به چاپ رسید. برخورد تمدن ها مورد تایید تعداد اندک و انتقاد و پرخاش عده زیادی از اندیشه ورزان در جهان قرار گرفت. او  در این نظریه خود چالش های نو ظهور بعد از جنگ سرد را رویارویی تمدن ها می نامد. به باور او مهمترین تمدن های جهان در عصر امروز تمدن های کنفوسیوسی، غربی، چاپانی، اسلاوی، هندویی، افریقایی و امریکای لاتینی هستند؛ این تمدن ها از نگاه سیاسی، اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی از هم متفاوت اند و در بسا موارد  در تناقض با هم قرار می گیرند. از سوی دیگر داشتن و یا نداشتن هویت دینی به عنوان بارزترین ویژه گی برای این تمدن ها به شمار می رود و منطقه گرایی نیز جز جدایی ناپذیر آن است. هانتینگتون بعد مطرح می کند که تمدن های اسلامی و کنفوسیوسی که بیشتر از سایر تمدن ها با هم وجوه مشترک دارند و به عنوان دو هویت دینی در کنار هم قرار می گیرند و با تمدن غرب مبارزه می کنند.

اما مخالفان این نظریه که به صلح و تفاهم جهانی بر پایه های خرد انسان مدرن  باور دارند  می گویند که این تز موجب دوری انسان ها را که با فرهنگ جهانی شدن می خواهند در یک دهکده زنده گی کنند فراهم می سازد. بر بنیاد این باور تیوری گفت و گوی تمدن ها شکل گرفت.

با این همه هانتینگتون هیچ گاهی از موضع خود عقب نشینی نکرد. او در مصاحبه یی که در سال 1384 در تلویزیون (سی ان ان ترک) داشت، بر حقانیت ادعای خود تاکید ورزید:"  بسیارى از مسائلى که من در کتاب آورده ام، به وقوع پیوسته اند. پیش بینى هاى من درباره برخورد فرهنگها و ادیان درست ازآب درآمد. در حال حاضر، مردم جهان در دنیایى زندگى مى کنند که همه فرهنگ ها و تمدنها بر هم تأثیر مى گذارند و از هم تأثیر مى گیرند. اما همین تأثیرگذاریها باعث برخوردهایى مى شود که اکنون مى بینیم."( 1)   او  آن چنان مصمم بود که گفت که  هرگاه قرار می شد کتاب را دوباره نویسی کند از هیج چیزی نمی کاست در عوض موادری را در تقویت تز ارائه شده خود بر آن می افزود.

او در همین مصاحبه افزود که حمله امریکا به عراق و افغانستان گر چه با نام جنگ ضد تروریزم یاد شده است اما مردم جهان اسلام آن را نبرد علیه اسلام دانسته  اند؛ حتا در جایی خود بوش هم از آنها به عنوان جنگ های صلیبی یاد کرده است. هانتینگتون افزود که به زودی هند به پاکستان حمله خواهد کرد.

هانتیگتون با این که تز خود را درست می دانست وبر جبر تاریخی آن اشاره می ورزید، آن را غیر عادلانه نیز می شمرد. وقتی که خبرنگار مجله اشپیگل از او پرسید که آیا با این تز خود برای غرب دشمنان تازه یی نمی تراشد،  گفت:"

من دشمنان تازه‌‌یى‌‌براى خودمان خلق نمى‌‌کنم، این کاربسیار احمقانه است. این که برخى‌‌معتقدند، من مایلم بار دیگر جنگ سرد و یا حتا یک جنگ گرم دیگر روى دهد، بى‌‌پایه و بی اساس است. اما من اعتقاد راسخ دارم که در آینده سیاست‌‌جهانى، دیگر از سوى ایدیولوژى ‌‌هاى ‌‌رقیب یا دولت هاى ملى و یا بلوک هاى‌‌اقتصادى تعیین نخواهد شد بلکه این‌‌کار را فرهنگ‌‌هاى متخاصم بر عهده‌‌خواهند گرفت
اگر قرار باشد در این شرایط یک‌‌جنگ جهانى دیگر روى دهد، آن جنگ‌‌نبرد بین فرهنگ‌‌هاى گوناگون خواهدبود. رزم گاه‌‌ها و میادین جنگى آینده‌‌ درامتداد جبهه‌‌هاى فرهنگى قرار دارند ." (2)

او تصریح کرد که تشریح قدرت های جدید و تقابل آنان به معنای طرفداری از جنگ نیست: من بعد از پژوهش های گسترده، خیلی آگاهانه تیوری برخورد تمدن ها را ارائه داده ام.

مخالفان می گویند که او با ارائه این تز آگاهانه، رخنه و دوری را میان غرب و سایر تمدن ها به ویژه تمدن اسلامی ایجاد کرده  و محوری شده است برای بر حق بودن جهان غرب تا به بهانه ایجاد دموکراسی در امور کشور هایی که آنها را بنیاد گرا می پندارند، عملاً مداخله کنند؛ در حالی که بنیاد گرایی مذهبی  واکنشی بر سیاست های نادرست جهان غرب است تا تقابل فرهنگی.

آیا میتوان با تمسک بر رویداد هایی چون حمله یازدهم سپتامبر، نشر کاریکاتور ها، ساختن و نمایش فلم (فتنه)، پرتاب بوت ها توسط خبرنگار عراقی به سوی رییس جمهور امریکا و... تیوری های هانتینگتون را درست شمرد؟ شاید به زمان بیشتری برای قبول و یا رد این فرضیه  نیاز است.

ملاحظاتی درباره نظریه رویارویی تمدن‌ها

شکوه محمودزاده

پس از پایان جنگ سرد، دو کتاب در صحنه بین المللی شهرت فراوانی کسب کردند. یکی، کتاب «پایان تاریخ» اثر فرانسیس فوکویاما Francis Fukuyama و دیگری کتاب «رویارویی تمدنها» اثر ساموئل و. هانتینگتون (Samuell W. Hantington).
فوکویاما در کتاب خود به شرح این مسأله می پردازد که با پیروزی غرب بر بلوک شرق، تاریخ به پایان رسیده و دمکراسی غربی همراه با اقتصاد بازار، به پیروزی دست یافته است و از این پس رویدادهای مهمی اتفاق نخواهد افتاد. هانتینگتون اما برخلاف فوکویاما بر این باور بود که پس از پایان جنگ سرد، دوران تازه ای آغاز شده که او آن را دوران رویارویی تمدنها و فرهنگها نامید. هانتینگتون از هشت تمدن بزرگ جهانی نام می برد. وی این تقسیم بندی را از آرنولد توین بی (Arnold Toynbee) برگرفته است که در پایان جنگ جهانی دوم، تمدنها را بر اساس تعلقات دینی تقسیم بندی کرده بود. این هشت تمدن به ترتیب: تمدن مسیحی، تمدن اسلامی، تمدن کنفوسیوسی، تمدن ارتدوکسی ـ اسلاو، تمدن هندی، تمدن آمریکای لاتین و تمدن آفریقایی می باشند و همانطور که پیشتر اشاره شد، بر اساس باورهای دینی مردم تقسیم بندی شده اند. البته نزد توین بی این تقسیم بندی تمدنی، عاری از هرگونه ارزشگذاری می باشد و او تنها این اصل هگلیان و نظریه ماکس وبر را در نظریه خویش بسط می دهد که تمدنها را بر اساس باورهای دینی مردم تقسیم بندی کند. هگل در قرن نوزدهم، تمدن غربی را تمدن مسیحی می نامد و آغازگر گفتمان طبقه بندی یک تمدن بر اساس دین است. بعدها، ماکس وبر در کتاب مشهور خود «اخلاق اقتصادی ادیان جهان» (Wirtschaftsethik der Weltreligionen) به بررسی نقش دین در درک و دریافت اقتصادی در یک جامعه می پردازد. توین بی گفتار هگل و ماکس وبر را بسط می دهد و از آن یک نظریه تمدنی را نتیجه می گیرد. اما همانطور که پیشتر اشاره شد، دریافت توین بی عاری از هرگونه ارزشگذاری است و این نظریه تمدنها، تازه نزد هانتینگتون است که به یک نظریه سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل می شود و او بر اساس نظریه توین بی، نظریه رویارویی تمدنها را شکل می دهد. هانتینگتون بدینوسیله قرن بیست و یکم را بویژه قرن رویارویی تمدن غربی با تمدن اسلامی و کنفوسیوسی ارزیابی می کند و به غرب و در راس آن آمریکا گوشزد می کند که چالشهای آینده بین غرب از یکسو و تمدنهای اسلامی و کنفوسیوسی از سوی دیگر خواهد بود. او بویژه بر این نکته تاکید می ورزد که غرب نباید اجازه دهد میان تمدن اسلامی و تمدن کنفوسیوسی اتحادی برقرار شود. کتاب هانتیگتون که بر اساس مقاله ای به همین نام در مجله آمریکایی Foreign Affairs چاپ شده بود، سروصدای زیادی به راه انداخت. عده ای آن را یک کار تبلیغاتی تحریک آمیز علیه دیگر تمدنها برشمردند و دسته ای او را سخنگوی جناح جنگ طلب آمریکا قلمداد کردند. با اینهمه، این کتاب نتوانست در محافل علمی جهان، جای مستحکمی برای خود باز کند. ولی با رویداد 11 سپتامبر در آمریکا، دوباره این کتاب در محافل بین المللی مطرح شد. اگرچه خود هانتینگتون در مصاحبه ای با روزنامه آلمانی Die Zeit اعلام کرد، نبرد کنونی نبردی میان تمدنها نیست، بلکه نبرد با تروریسم می باشد، اما هم در غرب و هم در جوامع اسلامی، کسانی پیدا شدند که تزهای این کتاب را مانند هدیه ای آسمانی تلقی کردند. از یکسو سخن از جنگ صلیبی به میان آمد و از سوی دیگر از جهاد اسلامی. آنچه هانتینگتون اما در این کتاب پوشیده می دارد و اساسا" به بررسی آن نمی پردازد، این نکته عمیق و ظریف است که چه منافعی و چه اهدافی در ورای هر یک از این تمدنهای تقسیم بندی شده بر اساس دین وجود دارد. پرسش اساسی این است که آیا به واقع این رویارویی تمدنها می باشد، یا رویارویی منافع؟


منافع غرب و بویژه آمریکا در مورد کشورهای اسلامی، تامین منابع نفتی است و در مورد چین اینکه این کشور به یک قطب صنعتی ـ اقتصادی مهم تبدیل شده است. در واقع اگر ما به تمدنهای مورد اشاره هانتینگتون توجه کنیم و تمدنهای گوناگون را در نظر آوریم، درخواهیم یافت که تمدنهای آفریقایی و آمریکای لاتینی در حال حاضر زیر مهمیز تمدن آمریکایی قرار دارند و تمدن ارتدوکسی ـ اسلاو (روسی) هنوز از سرگیجه فروپاشی شوروی رهایی نیافته و بر سر این دوراهی قرار دارد که آیا به تمدن غربی بپیوندد (یا اینکه آیا تمدن غربی او را خواهد پذیرفت؟) و یا در حوزه تمدنهای آسیایی هم پیمانانی برای خویش بیابد؟ تمدن هندی نیز هنوز از قدرتی برخوردار نیست و بویژه در درون خود مواجه با مشکلاتی است و در حال حاضر نمی تواند چالشی برای غرب باشد. بنابراین دو تمدن اسلامی و کنفوسیوسی، هم به دلیل مقیاس جمعیتی و روند افزایش جمعیت در درون آنها و هم به دلیل منابع زیرزمینی و قدرت صادراتشان می توانند به طور فرضی یا عملی، هماوردی برای غرب باشند.


اینک مسأله را از زاویه دیگری بررسی می کنیم. پیش از پایان جنگ جهانی دوم، تمامی قدرتهای غربی به یکدیگر به صورت دشمن می نگریستند و جنگ را برای تحمیل اراده خویش بر این دشمن، نوعی از سیاست می دانستند. این رویکرد پس از پایان جنگ جهانی دوم تغییر یافت و از آن پس، این قدرتها به یکدیگر نه به صورت دشمن، بلکه به صورت رقیب می نگرند که در یک میدان رقابت سالم یا ناسالم با یکدیگر قرار دارند و اساس این روابط بر قرارداد، رقابت سالم و به اصطلاح بازی دوستانه و منصفانه (fair play) استوار است. یکی از مهمترین این تغییر شاخصها در سیاست غربی، تغییر نام وزیر و وزارت جنگ که پیش از جنگ جهانی دوم معمول بود، به وزیر و وزارت دفاع پس از جنگ جهانی دوم است که نه فقط در کشورهای غربی، بلکه در سرتاسر جهان این تغییر صورت گرفت. کشورهای غربی، به این صورت سیاست جنگ را در میان خویش به کناری نهاده و مبنای سیاست را بر بستن قرارداد بین یکدیگر قرار دادند. این قراردادها که مهمترین آنها قرارداد پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و قراردادهای مربوط به اتحادیه اروپا، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و غیره می باشد، می بایست نظم پس از جنگ را در درون کشورهای غربی سازمان دهد و آنان را از پیشرفت کمونیسم مصون نگاه دارد. پس از فروپاشی شوروی، دشمن مشترک کشورهای غربی از میان رفت و خطر اضمحلال و انحلال ناتو و شکل گیری اتحادهای پیش از جنگ دوباره مطرح شد و آمریکا در این میان می رفت که نقش حمایتی خود را برای کشورهای اروپایی از دست بدهد. لذا سخن گفتن از دشمن تازه ای که منافع غرب را به طور کلی تهدید می کند، تنها راهی بود که می توانست دوباره کشورهای غربی را به اصول قرارداد بازگرداند. نظریه پیروزی تمدن غربی و پایان تاریخ نمی توانست این اتحاد را عملی سازد. هنری کیسینجر در پاسخ این نظریه گفت: نه تنها تاریخ به پایان نرسیده است، بلکه ما به دوران پیش از جنگ جهانی اول بازگشته ایم و خطر اتحادهای گروهی از کشورها در اروپا و سایر نقاط،
جهان را تهدید می کند و ما (غرب) باید ناتو را به عنوان سازمان وحدت بخش کشورهای غربی حفظ کنیم.


در واقع، غرب در میان خویش گفتمان جنگ را از میان برداشته و به جای آن گفتمان گفتگو و قرارداد را جایگزین کرده است، اما نسبت به سایر نقاط جهان هنوز گفتمان جنگ را به عنوان یکی از مهم ترین راههای اعمال نفوذ و پیشبرد سیاستهای خویش می داند. نظریه هانتینگتون در همین راستا قابل درک است. او تمدن های غیرغربی را از قابلیت گفتگو و قرارداد بری می داند و به آنها نه بصورت رقیب، بلکه به صورت دشمن می نگرد.


اینک مسأله را از زاویه دیگری بررسی می کنیم تا دوباره به این بحث اختلاف منافع و رقابت باز گردیم. این واقعیتی است قابل ذکر که تمامی تمدن ها، بیشتر در درون خودشان مواجه با جنگ و پیکار بوده اند تا با دیگر تمدن ها. اگر از جنگ های کوچک قرون وسطی بگذریم، بزرگترین نبردها پس از رنسانس میان کاتولیک ها و پروتستان ها بوده که به جنگهای سی ساله معروف است. پس از آن ما با جنگهای کشور ـ ملتها روبرو هستیم که از قرن هفده به بعد ویژگی دو قرن آینده را مشخص می سازد و اوج آن جنگهای ناپلئونی است. پس از یک سده آرامش نسبی در قرن نوزدهم، ما در قرن بیستم شاهد دو جنگ مهیب جهانی هستیم که از سوی دولتهای غربی آغاز شد و به پایان رسید. بنابراین در درون تمدن غربی جنگهای فراوانی صورت گرفته است و این جنگها بیشتر درک غربی را از خود ساخته و پرداخته اند تا جنگهای صلیبی که در قرون وسطی بین صلیبیون و مسلمانان صورت گرفت. در درون تمدن اسلامی نیز ما شاهد این جنگها هستیم. از جنگهای آغاز اسلام که بگذریم، می توان از جنگهای آل بویه برعلیه خلافت بغداد، جنگهای ترکان بر علیه ایرانیان، جنگهای میان امپراتوری صفوی و امپراتوری عثمانی، جنگهای امپراتوری عثمانی علیه ایرانیان، جنگهای میان امپراتوری های صفوی و عثمانی، جنگهای امپراتوری عثمانی علیه اعراب و دست آخر جنگ ایران و عراق اشاره کرد. دیگر تمدن ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند و بویژه اگر ما جنگهای درون آفریقای سیاه را پیش چشم آوریم که میان قبایل مختلف صورت می گیرد، به این نکته واقف خواهیم شد که در درون هر تمدنی جنگ و پیکار بیشتر صورت می گیرد تا میان یک تمدن با تمدن دیگر. دلیل این امر نیز روشن است، خودی همواره خودی نیست و گاه تبدیل به غیرخودی می شود و ما به جنگ او می رویم. بیگانه اما از ما دور و به طورکلی از ما بیگانه است و ما با او نتیجتا" کاری نداریم. مگر اینکه بخشی از دریافتهای ما را بپذیرد و آنگاه او هم تبدیل به غیرخودی می شود و ما به چالش با او می پردازیم. بنابراین بیشتر جنگ و درگیری ها میان حاملین یک تمدن صورت می گیرد تا میان اعضای دو تمدن متفاوت.

مسأله دیگری که این نبردهای درون تمدنی را بهتر توضیح می دهد، اینست که از آغاز دوره رنسانس و بویژه دوران روشنگری، جنگی میان سکولاریسم و بنیادگرایی، میان دریافت دنیوی از مذهب و سیاست و جامعه و دریافت دینی از آن صورت می گیرد که ابتدا در اروپا و آمریکا و پس از آن در کشورهای اسلامی و سایر کشورهای جهان رواج دارد. ارزشهای سکولار مانند آزادی فردی، دولت دنیوی، لیبرالیسم، اقتصاد آزاد و دمکراسی در اروپا توسط مبارزات بسیار و جنگهای طولانی خود را به کرسی نشانیده است. در درون جوامع اسلامی نیز این نبردها از آغاز رویارویی با اروپا آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. در واقع جنگ اساسی در درون جوامع اسلامی اینک میان درک دنیوی از دولت، قوانین و آزادیها و درک دینی از آن می باشد. در اروپا و آمریکا این نبرد به سود لائیک ها خاتمه یافته است ولی در جوامع اسلامی نتایج این مبارزات هنوز روشن نیست و به عوامل بسیاری بستگی دارد.

جوامع اسلامی، پس از یک دوران شکوفایی فرهنگی، هنری و اجتماعی ـ اقتصادی زودرس در آغاز اسلام، وارد دوران رکود و انحطاط فرهنگی شده و پس از یک سده کلنیالیسم، سرانجام پس از جنگ جهانی دوم به استقلال نسبی رسیدند. پس از استقلال، این کشورها به تجربه ملی گرایی میانه رو و همچنین مارکسیسم روی آوردند. هر دو این بنیان های اندیشگی در درون این کشورها با شکست مواجه شد، هم به دلایل درونی و هم به دلایل بیرونی. دلیل درونی این شکست آن بود که تقریبا" همه این کشورها بجای اینکه آخرین الگوهای دمکراسی غربی را بپذیرند، الگوی هابسی دولت، یعنی دولت اقتدارگرا را پذیرفتند و این الگو اگرچه حد معینی از مدرنیسم و نوگرایی را نمایندگی می کرد ولی به دلیل ساختار اقتدارگار، خودکامه و در آخر فاسدش قادر به اجرای وظایف خود در برابر جامعه نبود. از سوی دیگر این ملی گرایی میانه رو به دلیل چالش بیرونی که تعیین کننده نیز بود، نتوانست به پیروزی دست یابد. نمونه مصدق در ایران، سوکارنو در اندونزی و ناصر در مصر از اینگونه است. این دولتهای ملی میانه رو، از سویی در درون بسیار ضعیف بودند، زیرا ساختارهای ملی گرایی و میانه روی در این کشورها تازه و جوان بود و شماره سیاستمداران واقعا" دمکرات و میانه رو اندک، از سویی اما این دولتها با چالشهای بیرونی روبرو بودند که هیچگونه روند ملی گرایی و میانه روی را برنمی تابید. غرب و در رأس آن آمریکا یکی از دلایل بنیادین شکست این نیروهای ملی میانه رو بود که این بویژه خود را در کودتا علیه دولتهای قانونی مصدق و سوکارنو نشان می دهد. غرب به رهبری آمریکا، با سازمان دادن به کودتاهای گوناگون، نیروهای دمکرات و آزاداندیش را در درون جوامع اسلامی خفه کرد. اما مسأله به همین جا ختم نمی شود، زیرا این خفه کردن نیروهای نوگرا، در قلع و قمع کردن چپ در درون این جوامع به اوج خود می رسد.

از زمان پیدایش مارکسیسم، وبویژه با آغاز کار دولت شوروی، این اندیشه در سرتاسر جهان، در پنچ قاره جهان صرفنظر از وابستگی های قومی و دینی، هوادارانی داشته است. در کشورهای اسلامی نیز مانند سایر کشورهای جهان، مارکسیسم طرفداران بیشماری پیدا کرد که بیشتر نوع روسی مارکسیسم را در برمی گرفت. ایالات متحده آمریکا و عربستان سعودی با منافع مالی وسیع خود، در دوران جنگ سرد در کشورهای اسلامی دست به تبلیغات مذهبی ـ ایدئولوژیکی فراوانی علیه مارکسیسم زدند. آمریکا در این دوران وارد ائتلاف ناخوشایندی با بنیادگرایی اسلامی شد تا بتواند بدینوسیله شوروی را از میدان رقابت در کشورهای اسلامی بدر کند. در راستای این سیاست، سعودیها با پول فراوان به تبلیغ مذهب وهابیگری خویش در کشورهای عرب و اسلامی، که غالبا" سنی هستند، پرداختند. از اواسط دهه هفتاد میلادی ـ دهه پنجاه هجری خورشیدی ـ نیروهای اسلامی در ایران نیز به رشد بیسابقه ای دست یافتند. شکست جنبش ملی و شکست تجربه چپ، به سود جنبش مذهبی بود. در واقع، ملت ایران پس از آزمون ملی گرایی و آزمون چپ، به سوی جنبش مذهبی روی آورد، تا بدینوسیله به آزادی و استقلال مورد نظر خویش دست یابد.
تجربه ایران همواره مورد پیگیری سایر کشورهای اسلامی قرار می گرفت. نظیر اینکه جنبش ملی گرایی به رهبری مصدق ابتدا در ایران آغاز شد و شکست خورد، سپس از جانب ناصر در مصر و بن بلا در الجزایر مورد نمونه قرار گرفت. در مورد جنبش اسلامی نیز موضوع از همین قرار است. پیروزی انقلاب ایران که یک گفتمان اسلامی را نمایندگی می کرد، به جنبشهای اسلامی در خاورمیانه و خاور نزدیک روح تازه ای دمید. اما در سایر کشورهای اسلامی جنبشهای رادیکال اسلام گرا که از این پس به بنیادگرایان معروف شدند، نتوانستند پیروزی چندانی بدست آورند. تجربه ایران به نظر ژیل کپل Gilles Keppel یک تجربه منحصر بفرد بود و همینطور هم باقی ماند. به دلیل شیعه و غیرعرب بودن، ایران نتوانست به عنوان نمونه برای دیگر کشورهای اسلامی قرار بگیرد. از سوی دیگر دولتهای حاکم این کشورها، تدابیری در جهت مهار کردن جنبشهای اسلامی و بنیادگرایانه اندیشیدند و توانستند یا با سیاست شلاق و نان قندی مانند مصر و یا با شیوه ترور بی محابا مانند الجزایر، این جنبشها را در حالت کیش شطرنج نگاه دارند.
به نظر برخی اسلام شناسان غربی، با انقلاب ایران نوعی رنسانس اسلامی آغاز گشته است. اما این رنسانس وعده بازگشت به دوران صدر اسلام را می داد و دوران صدر اسلام را به طور یک آرمان و اوتوپی معرفی می کرد که بازگشت بدان در صدر خواست این جنبش قرار می گرفت. در عمل اما در انقلاب ایران جامعه به جلو برده شد. انقلاب برای بازگشت صورت گرفت، اما چون بازگشت میسر نبود، حرکت جامعه به سوی پیش بود و تلاش حکومت برخاسته از انقلاب برای بازگرداندن آن به سوی گذشته یا حتی کندکردن روند تحولات بی نتیجهبود. در تمامی حرکتهای سریع تاریخی یک نوع میل به بازگشت دیده می شود. رنسانس ایتالیا با وعده بازگشت به دوران طلایی یونان و رم باستان آغاز شد. مارکس این پدیده تمایل «بازگشت به اصل» (ack to Origin) را به خوبی در کتاب «هژدهم برومر لویی بناپارت» توضیح می دهد و می گوید همه شخصیتها و جنبش های بزرگ تاریخی برای توجیح خود نیازمند اسطوره هایی هستند و این اسطوره ها را به وام می گیرند تا به خویشتن واقعیت ببخشند و اهداف خویش را عملی سازند. در ادبیات فارسی ما هم در سرآغاز مثنوی مولوی این میل به بازگشت به اصل به شیوه زیبایی ترسیم شده است

این تمایل بازگشت به اصل، در پیش از انقلاب نیز در نمود خواست بازگشت به دوران پیش از اسلام و ایران باستان خود را جلوه گر می ساخت. بنابراین جای تعجبی ندارد، هنگامی که برای برخی از ایرانیان، دوران پرشکوه و جلال هخامنشی و اشکانی و ساسانی جای بازگشت دارد، با تغییر علامت این گفتمان، بازگشت به صدر اسلام برای برخی دیگر به صورت آرمان تجلی کند. آنجا کوروش و داریوش و مهرداد و انوشیروان نمونه قرار می گرفتند واینجا حضرت علی و امام حسین و حضرت عباس. آنجا که واقعیت امروز چندان جذابیتی ندارد، به دیروز روی می آورند وچون دیروز دیگر دست یافتنی نیست، به ناچار فردایی تازه ساخته می شود. مخرج مشترک و سنتز این بازگشت های به اصل در ایران، امروزه به صورت میل بازگشت به تمدن اسلامی خود را می نمایاند و این گفتمان اصلی دوم خرداد است. در اینجا نیز ما شاهد این هستیم که ابن سینا و خواجه نظام الملک و مسکویه رازی و این خلدون نمونه قرار می گیرند.

به نظر می رسد که پدیده انقلاب ایران به واقع منحصر به فرد است، زیرا ملت ایران از یک تمدن قدیمی برخوردار است و در حین قدیمی بودن خاطره قومی خویش و دستاوردهای تاریخیش را به فراموشی نسپرده است. این یک واقعیت است که دین اسلام برای اعراب یک دین درونی بود و برای جوامع سامی ای که این دین را پذیرفتند هم تا حد زیادی دین درونی بوده و با دستگاههای فکری آنان خوانایی داشته است. اما برای ایرانیان که دینی دیگر با دستگاهی دیگر داشتند، دین اسلام یک دین خارجی محسوب می شد. ایرانیان ابتدا در برابر این دین که یک گفتمان خارجی و یک دستگاه اندیشگی دیگر بود، مقاومت کرده ولی سرانجام آن را پذیرفتند، هضم کردند و به شیوه ای درآوردند که برایشان قابل درک باشد. برتراند راسل در این مورد می گوید برای اعراب دین تازه چندان تغییری نبود و آنها اساسا" زیاد پای بند دین نبودند ولی ایرانیان از دیرباز ملت متدینی بودند و به همین دلیل دین تازه را نیز با جدیت پذیرفتند و به آن وفادار ماندند.

در اسلام ایرانی، همانطور که هانری کربن می گوید عناصر بسیاری از ادیان پیش از اسلام ایران نظیر زرتشی، مانوی ، مزدکی و زروانی به چشم می خورد که این دین را از دین اعراب سنی متمایز می سازد. همچنین وجود یک جنبش وسیع طریقت و صوفیگری که خود ترکیبی از عرفان پیش از اسلام ایران، عرفان هندی و عرفان مسیحی می باشد، این امر را ثابت می کند، که در ایران یک نوع خاص از اسلام که بتواند خود را به عنوان معیار و ملاک بنشاند، وجود ندارد. دورتر باید به اسلام توده مردم اشاره کرد که با سنت های دیرین این آب و خاک عجین شده و چندان ربطی به اسلام نوع شریعت ندارد.

بنابراین ادعای هانتینگتون مبنی بر اینکه میان مسیحیت و اسلام اختلاف و رویارویی وجود دارد، از اساس باطل است. زیرا همانطور که اشاره شد، در جهان اسلام یک نوع خاص از اسلام وجود ندارد. به مثالی دیگر اشاره می کنم. ترکیه هم یک کشور اسلامی است. ولی ترکها توانسته اند از 78 سال پیش یک دولت سکولار را در کشورشان بوجود بیاورند و آن را در برابر همه بحران های داخلی از جمله بحران اسلام گرایی حفظ کنند. میل به بازگشت به اصل در ترکیه هم وجود دارد ولی این میل بیشتر به صورت میل بازگشت به اصل ترکی، خود را نشان می دهد و حتی آنجا که میل به بازگشت به امپراتوری عثمانی دیده می شود، باز هم این میل بازگشت به اصل ترکی در این امپراتوری می باشد تا به اصل اسلامی آن.

پارادایم (الگوی) دوران جدید، الگوی تشکیل کشور ـ ملتهاست و این بویژه در تغییر معنای واژه و مفهوم ملت نزد مسلمانان، خود را نشان می دهد. نزد حافظ، ملت به معنای مذهب است، آنجا که می گوید: جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذربنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. در امپراتوری عثمانی نیز واژه ملت مفهوم و معنای مذهب را دارد. تازه پس از روی کارآمدن ترکان جوان در ترکیه و در ایران در طی انقلاب مشروطیت، این واژه به معنای جدید آن ملت ( Nation) در می آید که در سایر کشورهای اسلامی نیز سرفصل مفهومی تازه می شود.

بنابراین در کشورهای اسلامی نیز روند کشور ـ ملت همچون کشورهای غربی آغاز شد و در حال حاضر در نیمه راه تکامل خویش است. در کشورهای عربی نیز ما شاهد یک روند ملی گرایی هستیم که پس از شکست به جنبش های اسلامی تبدیل می شوند. جهان عرب نیز با وجود اینکه می خواهد در کنفرانس های گوناگون وحدت خود را نمایش بدهد، از وحدتی برخوردار نیست. در یک سو کشورهای میان رو عرب مانند مصر و تونس و مراکش قرار دارند که از تاریخ و فرهنگ درخشانی برخوردار هستند و توانسته اند اسلام را به طور کامل در فرهنگ خویش ادغام کنند و درست به همین خاطر توانسته اند در برابر جنبش بنیادگرایی مقاومت کنند. اسلام در این کشورها به صورت دین دنیا، دین این جهانی درآمده و از همین رو ایدئولوژیزه کردن آن کار دشواری می نماید. در کنار این ها کشورهای (به قول غربی ها) تندرو عرب نظیر سوریه، عراق و لیبی قرار دارند. نمونه های سوریه و عراق بسیار جالب هستند. حتی با اینکه در هر دو این کشورها حزب بعث به قدرت می رسد، ولی باز راه آنها از هم جدا و روابطشان تنش آمیز است. در کنار اینها کشور عربستان سعودی قرار دارد. در این کشور اعضای یک خاندان حکومت می کنند و حتی نام قبیله ای خود را بر روی کشورشان هم گذاشته اند.عربستان سعودی با وجود اینکه یک اسلام بدوی و ساده انگارانه (simplistisch) را نمایندگی می کند، بهترین دوست غرب و آمریکا در منطقه ، پس از اسرائیل به شمار می رود. سالها، بلکه دهه هاست که این کشور با پول فراوان سرگرم تبلیغ و ترویج درک ساده انگارانه خویش از اسلام در سراسر جهان اسلامی است و در دوران جنگ سرد و حتی پس از آن از جانب آمریکا و انگلیس تشویق هم می شد. به نظر می رسد تبلیغات و پول سعودی ها بیشتر از هر جا در پاکستان موثر واقع شده باشد و این کشور ( پاکستان) بیش از هرجای دیگری فریب سعودی ها را خورده است. به نظر بسیاری از کارشناسان اسلام در غرب، آبشخور اصلی و واقعی بنیادگرایی اسلامی در جهان اسلام عربستان سعودی است. و امروزه بسیاری براین باورند که آبشخور واقعی تروریسم اسلامی نیز در عربستان سعودی نهفته است. اما این نوع خاص و ویژه از بنیاد گرایی تنها می توانست.
در افغانستان محلی از اعراب داشته باشد و موفق شود: کشوری که از یکپارچگی قومی و مذهبی و زبانی برخوردار نیست و اکثریت مردم آن را قبایل و عشایر تشکیل می دهند. کشوری که روشنفکران اندک آن می خواستند ره صدساله و بلکه هزار ساله را یک شبه بپیمایند و دچار آنچنان خطای مهیبی شدند که نتایج وحشتناکی در برداشت. کشوری که با اشغال شوروی روبرو شد و با خیزش ملی و میهنی به بهای نابودی خویش بساط ابرقدرتی را درهم پیچید. کشوری که شهرهای اندک آن با جمعیت کم شهرنشین در اثر بیست سال جنگ ویران شد و روند شهرنشینی در آن رو به انحطاط رفت. کشوری که هیچ دولتی در آن قادر نبود احکام خویش را جاری سازد. کشوری که در آن براثر جنگ داخلی بیست و سه ساله تمامی نهادهای سنتی و مدرن نابود شد و بیکباره با یورش طالبان راه قهقرا پیمود. تنها در چنین کشوری بنیاد گرایی اسلامی ساخت عربستان سعودی با پرداخت پاکستان می توانست دوام بیاورد و دیدیم که حتی در آنجا نیز نتوانست برای دراز مدت دوام بیآورد.

بنابراین وحدتی در جهان اسلامی وجود ندارد، تا بتواند رویاروی تمدن غربی و مسیحی قرار بگیرد. به نظر می رسد جهان اسلامی در دو جهت متفاوت و متضاد درحال حرکت است. ایران پس از یک دوره ده پانزده ساله بنیادگرایی، به میانه روی ـ دست کم در سیاست خارجی ـ روی می آورد و ترکیه همچنان در راه سکولاریسم نوع خاص خود پای می فشرد. اما در کشورهای عربی و پاکستان خطر رشد، اوج گیری و به قدرت رسیدن بنیاد گرایان امروزه بیشتر از دیروز می باشد. بنابراین اگر آمریکا می خواهد با بنیادگرایی و تروریسم مبارزه کند باید از دوستان نزدیک خود در خاورمیانه یعنی عربستان سعودی و پاکستان آغاز کند. درغیراین صورت این سیاست تازه نیز نظیر سیاست جنگ خلیج فارس شکست خواهد خورد و ما شاهد بحران های بزرگتری خواهیم بود.


در پایان باید اشاره کرد که هانتینگتون در نظر و عمل، توجیه گر و مدافع رسمی (Apologet) «بوشیسم» (پدر و پسر) می باشد. در دوران سیاست تشنج زدایی و با توجه به تجربه شکست در ویتنام، دکترین نیکسون ـ کیسینجر بر این پایه استوار بود که قدرت های منطقه ای دوست آمریکا را قوی کند تا بتوانند در برابر کمونیسم ایستادگی کنند و از منافع آمریکا نیز پشتیبانی به عمل آورند. نمونه شاه در ایران، مارکوس در فیلیپین، سوهارتو در اندونزی و پینوشه در شیلی مثالهایی از این دست هستند. با به قدرت رسیدن ریگان، درس آموزی از ویتنام به کنار گذاشته شد و دکترین ریگان مبنی بر دخالت مستقیم علیه شوروی مطرح شد. در دوران بوش (پدر) این مسأله گسترش پیدا کرد و دکترین بوش مبنی بر این بود که آمریکا برای به کرسی نشاندن حقوق بشر می تواند مستقیما" لشکرکشی کند و این البته در آن زمان تحت لوای سازمان ملل متحد انجام می گرفت. هانتینگتون توجیه گر و برهان آور این سیاست جدید و سیاستهای احتمالی از این دست آمریکا بود. آنجا که فوکویاما پایان تاریخ را به بشریت نوید می داد، در واقع خوشبینی دوران کلینتون را به یاد می آورد که تنها رقابت اقتصادی در جهانی که مرزهای ملی دیگر مرزهای واقعی نیستند، چاره ساز مسائل و مشکلات بشریت می باشد و حوادث غیرمترقبه ای نظیر جنگهای بزرگ دیگر به گذشته تعلق دارند. هانتینگتون اما جنگ را ذاتی بشر می داند و پایانی برای آن قائل نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع :
1. Fransis Fukuyama, Ende der Geschichte.
2. Samuelle W. Hantington, The Clash of Civilization.
3. Arnold Toynbee, A Study of History.
4. Gilles Keppel, Die Rache Gottes.
5. Bertrand Russel, Philosophie des Abendlandes.
6. Karl Mars, 18 Brummer.

آیا با رشد جهانی شدن دولت ملت تضعیف و دمکراسی به خطر می‌افتد؟


آنچه در زیر می‌خوانید تنها مرور کوتاهی بر وجه سیاسی جهانی شدن است. در حالیکه جهانی شدن ابعاد گوناگونی چون اقتصادی، فرهنگی، اکولوژیک، تکنولوژیک و مدنی هم دارد. همه آنها عوامل تغییر و دگرگونی جوامع‌اند که جهان را به سوی توازن قدرت می‌برند.

دولت ملت  یا پدیده‌ای که یک ملت با یک دولت با مرزهای مشخص جغرافیایی و سیاسی از دیگر ملل و دول تفکیک می‌شود، وجه برجسته سیاسی دوره مدرنیته یا جوامع مدرن است که دمکراسی هم یکی از ویژگی‌های آن بوده است؛ اما این دو لزوماً بطور همزمان رخ نمی‌دهند. یعنی هر دولت ملتی، دمکراسی با خود نمی‌آورد. درحالیکه کشورهای غربی این مرحله را در قرن ۱۸ و ۱۹ پشت سر گذاردند، سایر ملل پس از جنگ جهانی اول و دوم به آن دست یافتند. اما ادامه کشمکش‌های قبیله‌ای در آفریقا مانند درگیری دو قوم توتسی و هوتو در کشور رواندا در سال ۱۹۹۴ با نهصد هزار کشته نشانه‌ای از سامان نگرفتن دولت ملت در مناطقی از این قاره است.

اما پرسش اصلی این است که با جهانی شدن و برداشته شدن مرزهای اقتصادی، گسترش تکنولوژی اطلاعاتی و ارتباطات، درهم آمیختگی فرهنگی، و کمرنگ شدن نقش مستقل دولت‌ها، پدیده دولت ملت تضعیف و یا از بین می‌رود؟ در این صورت کشمکش قبیله‌ای، و مهمتر از آن نقش برتر تنها ابرقدرت جهان، آمریکا چه می‌شود؟

حمله آمریکا به عراق آزمایشگاه تاریخ

نخست اینکه تضعیف مرزها به معنی برگشت به گذشته و تقسیم قبیله‌ای جوامع نیست. بلکه حرکت به سوی پدیده جدیدی است که کس__انی مانند «الریک بک»  «آنتونی گیدنز»و «امانوئل والراستاین» آن را روند شکل‌گیری دولت فراملی و جهانی می‌دانند، و برخی مانند «ساموئل ‌هانتیگتون» آنرا عامل برخورد تمدن‌ها. «الریک بک»، جامعه‌شناس آلمانی تردید دارد که در دوره جهانی شدن بتوان از دولت‌های مستقل سخن گفت.

او با پیش کشیدن مفهوم «گلوبالیتی»  و مدرنیته دوم در برابر مفهوم «گلوبالیسم»و مدرنیته اول، رشد تک خطی و تک علتی جهان را رد می‌کند. رشد تک خطی و تک علتی، عامل تعیین‌کننده تغییر را اقتصاد بازار آزاد، و پی‌آمد آن را هژمونی کامل سرمایه‌داری و ایدئولوژی نئولیبرالیسم در سطح جهان می‌شناسد. «بک» این برداشت را نادرست می‌خواند. وی ضمن خیالی خواندن مرزهای بسته ملی - ویژگی مدرنتیه اول - معتقد است که جهانی شدن عامل حضور کنشگران فراملی با قدرت‌های مختلف و شکل‌گیری هویت‌های دو فرهنگی و پیوندی (hybrid)، مانند شهروند ایرانی - آمریکایی، مسلمانان عرب فرانسوی، هندی سیک انگلیسی، پاکستانی مسلمان آمریکایی، ترک مسلمان آلمانی، کرد سوئدی و غیره - ویژگی مدرنیته دوم - سبب تضعیف پدیده دولت ملت شده است. «بک» معتقد است برخلاف نظریه «گلوبالیسم»، وجوه مختلف جهانی شدن جوامع را به سوی تضیعف ملت گرایی ، پیوستن به سازمان‌های فرا ملی ، جامعه جهانی و احتمالا دولت جهانی سوق می‌دهد که برابر با اقتصاد بازار آزاد و ایدئولوژی نئولیبرالیسم و تسلط غرب بر شرق نیست.

گلوبالیسم

مفهوم «گلوبالیسم» در نظریه معروف «پایان تاریخ و آخرین انسان» «فرانسیس فوکویاما» تبلور یافت، که پایان جنگ سرد را نه شکست یک استراتژی و پایان تضاد جهان دو ابر قدرتی، بلکه برابر با پایان تمام تضاد‌ها جهان و غلبه ایدئولوژی سرمایه‌داری و بازار آزاد دانست. شتاب اولیه جهت‌گیری کشورهای سوسیالیستی سابق به سمت سرمایه‌داری، این نظریه را پررونق کرد. اما برگشت این کشورها، به ویژه روسیه به برخی از ارزش‌های گذشته، و شکست پروژه‌ی آمریکا در خاورمیانه و آمریکای لاتین، این نظریه را سخت چالش کرده است. در آمریکا، برآمدن «بارک اوباما»، کاندیدای مطرح ریاست جمهوری، محصول این شکست و در آمیختگی جهانی است.

«اوباما »استراتژی خود را براین پایه نهاده است که سیاست جهانی آمریکا نه بر اساس آرزوها، بلکه واقعیت‌های نوین باید اتخاذ شود؛ و این واقعیت شامل درنظر گرفتن نقش قدرت‌های برآمده از روند جهانی شدن است که آمریکا خود در ایجاد آن نقش برجسته‌ای داشته است. عمر شادی آمریکا از فرو پاشی بلکوک شرق بسیار کوتاه بود. آمریکا تا کنون منافع جهانی خود را با ناوهای هواپیمابر، زیر دریایی‌های اتمی و پایگاه‌های نظامی گسترده در پنج قاره جهان محافظت می‌کرد. از این پس قادر نخواهد بود هزینه نگهداری این ماشین جنگی را تأمین کند. در حالی که نیروی نظامی برتر، بزرگ ترین امتیاز آمریکا محسوب می‌شود.
همین واقعیت سوژه‌ای بوده است برای کسانی مانند «رابرت کاگن»، ژورنالیست آمریکایی که در کتاب جدیدی با عنوان «پایان رؤیاپردازی و برگشت تاریخ» پروژه نئولیبرالیسم را وهم و خیال بخواند. «کاگن» معتقد است که ملت دولت‌ها به همان قدرت سابق باقی مانده‌اند. اگر چه آمریکا هنوز تنها ابرقدرت است، ولی قدرت‌های دیگر مانند روسیه، چین، هند، ژاپن، ایران و قدرت‌های ناحیه‌ای رقبای جدید آمریکا، ظهور کرده‌اند که در سرنوشت جهان نقش ایفا می‌کنند. همچنین به دیده او (در اینجا برخلاف نظر «الریک بک»)، از لحاظ ایدئولوژیک زمان نه زمان بهم آمیختگی ملل، و برچیده شدن مرزها، بلکه جدایی و چند راهی است و در برابر گرایش به لیبرالیسم غربی در جهان، مطلق‌گرایی اسلامی نیز رشد کرده است، و آمریکای لاتین به راه خود می‌رود. این نظریه، به نوعی در تأیید تئوری بر خورد تمدن‌های‌ «هانتینگتون» است که در سال ۱۹۹۶ نوشت: «درگیری‌های آینده از تقابل خودپسندی و بزرگ‌بینی غربی، نابرد باری اسلامی، و پرخاشگری چینی» رخ خواهد داد. به عبارت دیگر نه درهم آمیختگی ملل، بلکه تنش ناشی از جهانی شدن تا حد درگیری‌های تمدنی پیش خواهد رفت.

ولی آیا مگر این ویژگی‌های فرهنگی ملت‌های مختلف امر جدیدی است؟ اگر تعبیر ‌«هانتینگتون» درست باشد، پاسخ منفی است. آنچه جدید است، پدیده جهانی شدن است که جوامع مختلف را در کنار هم قرار داده است. جهانی شدن دیوارهای ضخیم جدایی میان فرهنگ‌ها را برداشته است، و فقط پرده نازکی میان آنها باقی مانده است، پدیده‌ای که ضمن جدا ماندن جوامع از یکدیگر، مردمانش همدیگر را می‌بینند، ازهم می‌آموزند، با هم دوستی و رقابت می‌کنند و نسبت به هم کینه و عشق می‌ورزند.
دمکراسی فراملی

اما نظریه «گلوبالیتی»« الریک بک» خلاف نظریه «فوکویاما»، و منتقد او «رابرت کاگن» و «هانتینگتون» است. «آنتونی گدینز»، جامعه شناس انگلیسی، نظری نزدیک به نظریه «الریک بک» دارد. او ضمن ابراز دوگانگی نسبت به گسترش مدرنیته و غلبه تکنولوژی پیشرفته و مخاطره آمیز بر زندگی بشر (جامعه ریسکی)، به رشد نوعی دمکراسی بین‌المللی و فراملی مانند اتحادیه اروپا، و امروز اتحادیه نو بنیاد در آمریکای لاتین زیرعنوان «اتحادیه ملی آمریکای جنوبی» متشکل از ۱۲ کشور به قصد ایجاد پارلمان قاره‌ای امید بسته است. واقعیت اتحادیه اروپا و الگو برداری کشور‌های آمریکای جنوبی به ابتکار برزیل، دورنمایی از نقش جهانی شدن و پیدا شدن قدرت‌های منطقه‌ای خارج از کنترل و مدار دولت آمریکا.

گیدنز» ضمن تأکید بر نقش غرب بطور کلی و آمریکا بطور مشخص، روند جهانی شدن را پروسه‌ای دو طرفه می‌داند. منظور از پروسه دوطرفه آن است که جهانی شدن هم فرهنگ محلی را تضعیف و هم آن را تقویت می‌کند. بطوری که سنت‌گرایی افراطی خود محصول جهانی شدن جوامع است. بنیادگرایی از جهانی شدن استفاده می‌کند که به اهداف خود، یعنی حفظ ارزش‌های سنتی و محدود کردن نفوذ تمدن مدرن دست یابد. بنابراین بنیادگرایی نیز برای آنکه به خود برسد، بر ضد خود عمل می‌کند. برای آنکه بتواند دور خود دیوار بکشد تا مانع نفوذ ارزش‌ها غربی شود، دیوار‌ها را می‌شکند تا قدرت و نفوذ خود را گسترش دهد. به لندن و پاریس و نیویورک می‌رود تا زندگی سنتی در افغانستان را از دسترس ارزش‌های غربی محفوظ نگهدارد. بدین ترتیب آن نیز جهانی می‌شود.

جهانی شدن و ابر قدرت‌ها

اما تضعیف مرزهای سیاسی در جهانی شدن برای قدرت‌های بزرگ، مانند آمریکا چه تغییری ایجاد کرده است؟
در این رابطه نظریه نئومارکسیست‌های پُست مدرنی چون «مایکل ‌هارت»  و «آنتونی نگری»  به پدیده جهانی شدن در کتاب بسیار بحث انگیز خود،«انبوه توده مردم: جنگ و دمکراسی در دوره امپایر»( قابل توجه است. این کتاب ضمن تشریح تئوریک ویژگی‌های قدرت جهانی، و جنگ به عنوان پدیده‌ای دائمی، الگویی برای مقاومت و دمکراسی جهانی را نیز ارائه می‌دهد. این کتاب مکمل کتاب «امپایر»آنها است که در سال ۲۰۰۱ منتشر شد. ‌«هارت» و «نگری» معتقد‌ند که سرشت قدرت جهانی در دوره جهانی شدن تغییر کرده است. آنها واژه «امپایر» را به جای امپریالیسم بکار می‌برند. اگر امپریالیسم دارای یک مرکز بود (انگلستان و بعد آمریکا) و از آن مرکز جهان را کنترل می‌کرد، «امپایر» یا امپریالیسم جدید دارای مراکز متعدد قدرت است. سرمایه داری دوره‌ی «امپایر» نه بر اساس کار تولیدی پرولتاریا (طبقه کارگر) در تئوری مارکس، بلکه تمام تولیدگران و مصرف‌کنندگان و کنشگران نهاد‌های جامعه، از جمله مذهب «و ان.جی.او‌ها» (انبوه توده مردم) قرار دارد.

مالتیتیود» (انبوه توده مردم سرکوب شده توسط امپایر) در تئوری «هارت» و «نگری» مردمی هستند که در نهادهای مختلف در جهان برای حفظ امپایر نقش ایفا می‌کنند. ولی همین «مالتیتیود» یا توده مردم هستند که سر انجام از طریق جهانی شدن بهم وصل می‌شوند و در انقلابی جهانی «امپایر» را تغییر خواهند داد. ‌«هارت» و «